» از همین شاعر
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
نشان آدم و عالم نمود و خواب و خيالست
نخوانده لوح وجود و نديده صفحهء دل را
برو که هر سر مو بر تنم زبان سوالست
ز يک ترانه او هر دو کون جلوه نمايد
نشين به مرکز حيرت که انتهای کمالست
حضوريش زده مشت خموشيی به دهانم
کنون ز سر اناالحق زبان ناطقه لالست
چو خور عيان بود از روشنی چه می پرسي
قيام عکس بخود احمدا ز امر محالست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *