» از همین شاعر
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 قصهء دلکش نگار بگو
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 دل فرش فزای بامم امروز
 تا شدم بيخبر از نام و نشان

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما
حسن رنگ آميز شد از عشق شورانگيز ما
از طبيب حاذق عيش از ازل بشنيده ام
از نفس بيجا کشيدن ها بود پرهيز ما
چون هلال عيد سويم ناحن افشانی مکن
دور کن انگشت انصافت ز تيغ تيز ما
جستجويت اين همه ناسوده پايها بود
شوق ما شد دلدل و هم رخش و هم شبديز ما
تيشهء شيرين بکوه دل زند فرهاد جان
اين عدالت کی تواند عبرت پرويز ما
تا سحر با زهره و ناهيدم اندر جنگ و جوش
شد گريزان نفس خواب از ديدۀ شب خيز ما
شهپر جبريل می باشد مرا پای دعا
باشد از خار اجابت احمدا مهميز ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *