» از همین شاعر
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فصل گل در بهار می درکش
وز خُم لابشرط شی درکش
در ره عشق نيستم غماز
اين سخن از زبان نی در کش
کار ادنای شغل او ادنا
بزمين از فلک جدی درکش
محتسب منعم از شراب نمود
گفت رندی برغم وی درکش
من سيه مست و ساقيم سرشار
کيست هوشيار گويد ای درکش
جام در کف بسان جم ساقي
دوسه جا می بياد کی درکش
گفت از خود رهيدۀ احمد
تاکه عمرت نگشته طی درکش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *