» از همین شاعر
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 قصهء دلکش نگار بگو
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
بيا در صورتم بنگر کرامت گستريهايش
ز اسرار ازل ما را زبان در کام ميسوزد
شد آدم باورش، ابليس از ناباوريهايش
بخون ديده شستم دست از دل تا بپا سودم
غبار ظاهر و باطن بما از خود سريهايش
بصورت با هلال عيد لبت فی المثل دارم
عزيز ديدۀ عالم بود از لاغريهايش
زمين و آسمان و ثابت و سيارۀ ماخور
بود يک جام رنگين احمد از مينا گريهايش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *