» از همین شاعر
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
عشاق زند پر به فضای در و بامش
زاهد شدنش راه نفس جمله خراشيد
اما خبری نيست کسی را ز خرامش
پروانه بود گر همه جبريل امين است
خود شعلهء طور است زبانی به پيامش
بر يال دی اينجا نرسد دست کسی را
اين نفس هرونست نگهدار لگامش
خامست که تا خم نزند جوش انالحق
احمد نفزايد بتو خاصيت جامش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *