» از همین شاعر
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
قدم مينا و خورشيد است جام بزم مستانش
بوقت وجد من انی انالله می سرا مطرب
بود در عشق اين مطلع بهر جا زيب ديوانش
سبب محو مدامم را بود عکس تمام او
درين حالت ز سر تا پا چو مراتست حيرانش
مده از آه افغان سرگرانيها نگارم را
که باشد بار خاطر نشان از عکس مژگانش
کمال احسن الحسنا عيان از وجه انسان شد
ز خود نارفتگانرا نيست احمد حسن ايمانش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *