» از همین شاعر
 لبالب شد چنان جام شهودم
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 رموز وادی ايمن بياموز
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
غنچه سان خنده کنان لب ز تکلم خاموش
خاک کاشانه ما غبار صحرا گرديد
هست اين رايحه زان سيمبر نسرين پوش
يک دمک قصهء پر غصهء هجران پرسيد
برگ گل گشت ازين مژده مرا پردۀ گوش
دلربايانه بفرمود بصد ناز و ادا
تا توانی چو صدف گوهر اين راز بپوش
ساقی از جام نخستين بود احمد سرشار
تو بده باده کسی را که نرفته است ز هوش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *