» از همین شاعر
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ازل قيام ابد جلوۀ خرامانش
ز حسن و عشق بود تار و پود دامانش
چراغ عقل تو بر صفحهء جمال نگر
هرآنکه دست بشويد نخست از جانش
غلام همت رندان دلق پوش شوم
که گنج در کف و افلاس شرط ايمانش
نشان کم شدنم را اگر نميدانی
باين بهانه نمودم بخويش جويانش
انيس خضر بود احمدا دل چاکت
مگر ز آب بقا بود زهر پيکانش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *