» از همین شاعر
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر لب مدام باده مرد افگن خيال
گلگشت صبحگاه بود گلشن خيال
بر تخت جان نشسته بمصر دل آن عزيز
بهر نظاره اش بکشا روزن خيال
گردون خرام نعل سمش بدر و آفتاب
رف رف خطاب آمده بر توسن خيال
در هر دو کون نيست نشان مزار ما
بيت الشرف بنام بود مدفن خيال
پهلو به وحی ميزند اين نکته احمدا
عريان تنی اشاره به پيراهن خيال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *