» از همین شاعر
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
وه شده قوت جان ما ياد نگار دم بدم
از چمن عدم بدر سرو سهی خرام شد
فرق به سنگ ميزنم شرشره وار دم بدم
گرچه نخست گفتمت عشق ندارد آخري
پيشهء سرمدی منه آخر کار دم بدم
طالب صادقی اگر از همه در کنار شوي
زانکه همی کناره را نيست کنار دم بدم
مطرب خوش نوا بگو ساقی گلعذار را
نوبت دور ما بود باده بيار دم بدم
وحشت دل ز هر کسی بسکه بکوی او بود
شاه وجود ميرسد بهر شکار دم بدم
فضل خزان ز خاطرم برد بهار روی او
نالهء بلبلانه کن احمد زار دم بدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *