» از همین شاعر
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لبالب شد چنان جام شهودم
ثبوت هستيم آمد نمودم
عميقم ز آب حيوانی لبالب
محيط اعظمم گويد وجودم
بعلم اين معما کس نه بکشاد
نظر از خويش بستم تا کشودم
چو چشم آيينه دار اينما شد
به هر سو روی او ديدم ستودم
به احمد عالم غيب و شهادت
بود اين هر دو از بست و کشودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *