» از همین شاعر
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 پرده از شاهد قدم بردار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
دو گواهند درين مسله چشم تر من
کيست افگنده مار پی سبب اندر تب و تاب
همچو پيمانه ز درد است بگردش سر من
کوچهء بيخبری پرس ز اطفال جنون
که قريب است جوار حرم دلبر من
شور بلبل بخدا گوش خراشم دارد
شده تار نفسم بر رگ جان نشتر من
يک جوی نيست بمحشر سر و کار احمد را
يار من حور من و چشم ترم کوثر من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *