» از همین شاعر
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 آنکه از جمله خاص است بيار
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 فصل گل در بهار می درکش
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
جانست آشيانه به هرجای بوستان
حيرت فزا هميشه بهارست اين چمن
بی پا و سر خبر ز سراپای بوستان
از آفتاب پرده به رخ شد در احتجاب
طوطی صفت دلست شکرخای بوستان
دارد بخود قيام ز بينش قدم بود
فردا نيامده است بفردای بوستان
احمد ازين سبب همه از خويش خاليم
سرتا به پا پرم ز تمنای بوستان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *