» از همین شاعر
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
بود هر ذره از آثار حسن با کمال او
بيا بنگر عجايب حيرت افزا عالمی دارم
از آن در بی مثالی های ما باشد مثال او
اگر خواهی بحق بنشسته باشی بلکه حق باشی
ز خود خالی شو و پر شو سراپا از خيال او
دو عالم را اگر زير و زبر سازی نمی يابی
ز خود هر چند دور افتی قرين يابی وصال او
بدان در عشق نی خط و نه خال و رنگ و بو باشد
ز حسن دلبران پيداست احمد خط و خال او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *