» از همین شاعر
 عشق رويد ز زمين دل من
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
رکن او را ماورای چار ارکان ساخته
نزد معمار قضا دشوار مشکل مينمود
کاروان عشق را نازم چه آسان ساخته
عرش بی عرشی عجب می زيبد اين کاشانه را
فرش رنگين از حرير حسن امکان ساخته
از صراط المستقيمش ميتوانی بگذری
هفت دريای بلا را يک خيابان ساخته
پا بنه بر گو توکلت علی الله شو کنار
فرق و وصل و قرب و بعد از بهر نادان ساخته
از زلال صحو خبث ما سوا از تن بشوی
اين طهارت فرض و واجب بهر رندان ساخته
گر نکرد اينجا طهارت رفت از دنيا خبيث
حاليا فردوس و رضوان جای پاکان ساخته
گر لسان وقت ما ناطق بود چون عندليب
آر اينک آشيانم را گلستان ساخته
احمدا در بزم قربش ز ابتدا تا انتها
طور را اندر ميان شمع شبستان ساخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *