» از همین شاعر
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 آنکه از جمله خاص است بيار
 چو نبود غير او اندر ميانه
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
شب قدر است بر من هر شب از شبهای ميخانه
سرا پا جوش لب چون غنچه از تمکين بود خاموش
عجب خوش خصلتی دارد دلا خمهای ميخانه
فتاده سبحه از دست فلک از شور مستانش
نهادن سر به پا آموز از مينای ميخانه
مرا از سير چشمی ساقيم بنواخت از مستی
صبو وقت صبوحی دارم از صهبای ميخانه
عجب حاليست يکدم گر کشايد گوش تحقيقت
که از هر ذره می آيد ندا که ای وای ميخانه
ظهور عالم از يک جام او اندر وجود آمد
سيه مستی و سرشاری کرامتهای ميخانه
رخش ساقی دهانش ساغر احمد لب می نابش
بيا در چشم ما بنشين ببين دارای ميخانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *