» از همین شاعر
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 همچو سر روان جريده برو
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
اندر سپهر کفر ازين خورشيد ايمان يافته
اقليم هامونش بود تاب قدم قوتش بود
جانست در فرمان او زيرا که جانان يافته
مستغرق اندر خويشتن وصفش نگنجد در سخن
محو است در خود زين سبب در قطره عمان يافته
باشد بحکمش کن فکان بيند عيانرا در نهان
خوش حال آن صاحب دلی کين ساز سامان يافته
واقف ز سر لو کشف داند رموز من عرف
آری چنين دانشوری معنی فرقان يافته
هيهات زايد مادری آرد چنين نيک اختری
کاندر صفت قرب از همه اين گوی و چوگان يافته
چون غنچه خندان احمدا دايم گل افشانی کند
کاندر شميم جان خود روحی ز ريحان يافته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *