» از همین شاعر
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 ز بحر لا در اسرار منصور
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
اندر سپهر کفر ازين خورشيد ايمان يافته
اقليم هامونش بود تاب قدم قوتش بود
جانست در فرمان او زيرا که جانان يافته
مستغرق اندر خويشتن وصفش نگنجد در سخن
محو است در خود زين سبب در قطره عمان يافته
باشد بحکمش کن فکان بيند عيانرا در نهان
خوش حال آن صاحب دلی کين ساز سامان يافته
واقف ز سر لو کشف داند رموز من عرف
آری چنين دانشوری معنی فرقان يافته
هيهات زايد مادری آرد چنين نيک اختری
کاندر صفت قرب از همه اين گوی و چوگان يافته
چون غنچه خندان احمدا دايم گل افشانی کند
کاندر شميم جان خود روحی ز ريحان يافته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *