» از همین شاعر
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بدشت غم دلم ماوا گرفته
ز وحشت خو تن تنها گرفته
غلام همت پير مغانم
بلب جام و بکف مينا گرفته
مرا اين دولت شور جنون بس
که جا اندر سرم بر جا گرفته
زند پهلو بطوفان موج اشکم
که چشمم خصلت دريا گرفته
مرا معذور ميدار ای خردمند
که ما را آن نگار از ما گرفته
نيار بر زبان اسرار منصور
کسی کو شأن استغنا گرفته
بر ارباب تحقيق است پيدا
که احمد يار ناپيدا گرفته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *