» از همین شاعر
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بدشت غم دلم ماوا گرفته
ز وحشت خو تن تنها گرفته
غلام همت پير مغانم
بلب جام و بکف مينا گرفته
مرا اين دولت شور جنون بس
که جا اندر سرم بر جا گرفته
زند پهلو بطوفان موج اشکم
که چشمم خصلت دريا گرفته
مرا معذور ميدار ای خردمند
که ما را آن نگار از ما گرفته
نيار بر زبان اسرار منصور
کسی کو شأن استغنا گرفته
بر ارباب تحقيق است پيدا
که احمد يار ناپيدا گرفته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *