» از همین شاعر
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
بجوش هچو محيطی بطبع خويش سليمی
به نکته ی سخن من رسيدن آسان نيست
کرامت است مُنّزل بود به شان کريمی
ز جان ببين رحيمی بود شرايط کارش
ميانه نقطهء موهوم نفخه و تو شميمی
زبان ناطقه ام کاش لال می شد ازينجا
نگفتمی که مبادا رسد بگوش لئيمی
همين اشاره احمد بود گواه بحالش
ميان و مسمی اضافت امده ميمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *