» از همین شاعر
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 لبالب شد چنان جام شهودم
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
فردا چه غم حيات دگر ميرسد مرا
خود آدم صفی شده مسجود در ازل
مسجوديم ز ارث پدر ميرسد مرا
در عشق ما حذر که به آن خو گرفته ايم
گويا که مُزد شب به سحر ميرسد مرا
بالد بخويش گلشن دل از نهال آه
در حيرتم که کی به ثمر ميرسد مرا
احمد ز خويشتن شده ام تا که در کنار
از هر کنار يار ببر ميرسد مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *