» از همین شاعر
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 همچو سر روان جريده برو
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 ز بحر لا در اسرار منصور
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
به دور خويشتن چون عنکبوتی تار می تابد
ز دست ساقی ما هرکه نوشد جام باقی را
ز مستی پنجهء منصور را بر دار می تابد
نباشد حضرت دل خود زياد از قطرۀ خوني
به زير بار غم بين گردن کهسار می تابد
سيه کاری نباشد جز خيال وصل و هجرانش
ز غيرت ريش ما بنگر که نيش خار می تابد
ز هر تار رگم صد نغمهء داود می آيد
مغنی بسکه گوش چنگ را بسيار می تابد
بيا از ديده عين اليقين ما تماشا کن
که در هر ذرۀ يک عالم انوار می تابد
از اينجا مگذر احمد پر زخوف و پر خطر باشد
برو آنجا که از هر مو خور اسرار می تابد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *