» از همین شاعر
 همچو سر روان جريده برو
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 دل فرش فزای بامم امروز
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
و جز اين نيست به دستم که نشانش دل بود
درس يک غنچه نداند گل صد برگ فلک
گرچه شاگرد ازل باعث يستعجل بود
يک الف بس بود اين علم ندارد پايان
ز عدم طفل کمالم سر خود کامل بود
عمر من در طلب منزل مقصود گذشت
گشتم همه جا نقش قدم منزل بود
می چکد خون سرشک از سر مژگان احمد
عذر دارم ز رخت پای نگه در گل بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *