» از همین شاعر
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 پرده از شاهد قدم بردار
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
زين سيل خطرناک خطر لرزد و ريزد
زين شغل نياوده ام اندر همه عمر م
دامن به کفم پر که دگر لرزد و ريزد
از ناز بيا سير چراغان وجودم
چون پنبه ز هر داغ جگر لرزد و ريزد
در جلوه بود تيغ وی از جوهر خونم
زينسان زنهالی که ثمر لرزد و ريزد
صاحب نظری کو که بيک نيم نگاهی
تاب از رخ انوار قمر لرزد و ريزد
از شيشهء حيرت چو پری جلوه نمايد
از کشت حيات همه سر لرزد و ريزد
احمد ز خيالست برون قدس خيالت
از مخزن طبع تو درر لرزد و ريزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *