» از همین شاعر
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 پرده از شاهد قدم بردار
 عشق رويد ز زمين دل من
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 آنکه از جمله خاص است بيار
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
چو بمصر بی طرفی رسی نفسی عمر دراز ما
بکنشت و ديرم از آن روان که نشان ز دلبر ما بگو
سر مو مرا بود او عيان ز وفا بهانه طراز ما
همه حسن و جمله به نظر بود همه چشم شو بلقای تو
ز برای ديدن روی او خور شوق ديدۀ باز ما
بنگر لوامع ماه ما که خود است سايهء مقابلش
ز غبار هستی ما بود بميانه پردۀ راز ما
بحريم خاص قدم مرا نقدم عروس حدوث را
ز حرير خون همبسترم دم تيغ بالش ناز ما
به انيس ظلمت شام غم دل خو گرفته اين گدا
بکنار صبح نشاط شد ز نهيب سوز گداز ما
ز ترانه ازل احمدا رسد اين نکات شرر فزا
که بجاست ناز سوال تو بجواب نون نياز ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *