» از همین شاعر
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 ز بحر لا در اسرار منصور
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
ساقی بدار خدا جام را قرار
مطرب بگو بصوت خوش چنگ و نای دف
جز پای خم کجاست می آشام را قرار
هرچند بيقرار شوی آيد لابجاست
زين بيقراريست دلارام را قرار
دارد که ادعای کرامات را بسر
برکو بده تو گردش ايام را قرار
احمد مکن دراز زبان سوال را
زيرا که کس نه گفت سر انجام را قرار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *