» از همین شاعر
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 فصل گل در بهار می درکش
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
ساقی بدار خدا جام را قرار
مطرب بگو بصوت خوش چنگ و نای دف
جز پای خم کجاست می آشام را قرار
هرچند بيقرار شوی آيد لابجاست
زين بيقراريست دلارام را قرار
دارد که ادعای کرامات را بسر
برکو بده تو گردش ايام را قرار
احمد مکن دراز زبان سوال را
زيرا که کس نه گفت سر انجام را قرار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *