» از همین شاعر
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 کشم گر آه سوزان از دل چاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
باشد ورای اين جهان، او راست دنيای دگر
اندر طلوع او بود صبح ظهور عالمي
فردای محشر شام او، خود نيست فردای دگر
برق نظر گيرد سبق چابک رويها را ز من
زيرا که در اوج عدم ماراست مأوای دگر
نبود بجز رفتن بسر از بزمت ای ساقی چرا
کين جام مرد افگن مگر باشد ز مينای دگر
احمد چه باشد ايمنی بر بند ابليس زبان
سر تا بپا يک ديده شو بينی تماشای دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *