» از همین شاعر
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 رموز وادی ايمن بياموز
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
وه که اين نقش بجا بود که برجا زده باز
تکيه بر عرش زند واقف اسرار قدم
زان می راز که در بزم فادنا زده باز
به نگاه دگری جلوۀ نازی ديدم
هرکه جامی چون من از ديدۀ بينا زده باز
صعوه همت عاشق بخدا روز مصاف
از دليريست که سر پنجهء بعنقا زده باز
که زما مژده رساند بغزالان حرم؟
خيمهء خويش جنون دامن صحرا زده باز
عاشقانه هنری را به زمان می آرم
هر نفس غوطه بدريا تن تنها زده باز
آدم از خلد برين بهر چه مهجور بود
احمد انگشت درين سفرۀ يغما زده باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *