» از همین شاعر
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
وه که اين نقش بجا بود که برجا زده باز
تکيه بر عرش زند واقف اسرار قدم
زان می راز که در بزم فادنا زده باز
به نگاه دگری جلوۀ نازی ديدم
هرکه جامی چون من از ديدۀ بينا زده باز
صعوه همت عاشق بخدا روز مصاف
از دليريست که سر پنجهء بعنقا زده باز
که زما مژده رساند بغزالان حرم؟
خيمهء خويش جنون دامن صحرا زده باز
عاشقانه هنری را به زمان می آرم
هر نفس غوطه بدريا تن تنها زده باز
آدم از خلد برين بهر چه مهجور بود
احمد انگشت درين سفرۀ يغما زده باز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *