» از همین شاعر
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 چو نبود غير او اندر ميانه
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
به جرمش آنکه زبان تا نگشته لال بريز
بخوان تو يک الف ازابتدای ابجد ما
هزار دُر ز دهن نکته از کمال بريز
بيا به نوبت دو رقيب ای ساقي
بجام رنج دُر و شربت از ملال بريز
مرا که عمر به تلخی ز هر هجر گذشت
بکام شهر وصال ای فلک مثال بريز
ميی که عقل در انکار طعم و ذايقه اش
ترا حرام، به احمد بود حلال، بريز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *