» از همین شاعر
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 ديدِ حق ديدن ديدار فقير
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود و بس
بزم جان ساقی ما جان آفرينی بود و بس
عالم صغرا به شش روز است ايجادش تمام
کار در تعمير ما يک اربعين بود و بس
تا نهادم عينک عين اليقين بر چشم خود
اسم اعظم نقش هر لوح جبينی بود و بس
دلق هستی را بتن صد چاک زد دست جنون
زانکه بر بازوی ما بار آستينی بود و بس
از زبانم ای صبا هر جا به ميخواران بگو
پا بگل احمد خم عزلت نشينی بود و بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *