» از همین شاعر
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 بسليمان خبر از دبدبهء مور مگو
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما
حسن رنگ آميز شد از عشق شورانگيز ما
از طبيب حاذق عيش از ازل بشنيده ام
از نفس بيجا کشيدن ها بود پرهيز ما
چون هلال عيد سويم ناحن افشانی مکن
دور کن انگشت انصافت ز تيغ تيز ما
جستجويت اين همه ناسوده پايها بود
شوق ما شد دلدل و هم رخش و هم شبديز ما
تيشهء شيرين بکوه دل زند فرهاد جان
اين عدالت کی تواند عبرت پرويز ما
تا سحر با زهره و ناهيدم اندر جنگ و جوش
شد گريزان نفس خواب از ديدۀ شب خيز ما
شهپر جبريل می باشد مرا پای دعا
باشد از خار اجابت احمدا مهميز ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *