» از همین شاعر
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 اين دعا ميکنم از روی يقين
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
بما هميشه بهار است در ميان قفس
مرا ز راه وفا می توانی ای صياد
دمی بشاخ گل آويز ريسمان قفس
قفس تن است در آن عندليب جان باشد
حرير هفت فلک چتر و سايه بان قفس
بگو به پردۀ سخن پردۀ ميان بگذار
مراد برزخ کبراست امتحان قفس
در آفتاب ز ظلمت بود محال احمد
مُنٌزَل آيت والشمس شد بشان قفس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *