» از همین شاعر
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رازست محرمانه بمغز سخن برس
يعنی که ای عزيز بمصر سخن برس
وامانده ام ز قافله، رفتند همرهان
ای خضر پی خجسته بفرياد من برس
در انتظار ديدۀ ما فرش راه شد
پيمانه در کف ای بت پيمان شکن برس
در گلشن وجود مدامست نوبهار
از دشت ای غزال عدم در چمن برس
احمد رسان باهل بشارت اشارتي
بزمست و ساقی و می شمع لگن برس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *