+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی


برف شدید تمام زمین را سپیدی بی مانند بخشیده بود. سپیدی برف آن شب هولناک را روشن تر از روزهای آفتابی نموده بود. دخترک هراسان هر سو نگاه می کرد. هرچند اینسو و آنسو شتافت اثر از زندگی در نیافت .با آنکه از فرط سرما مانند گل چیده شده از بوستان می لرزید با قلب مملو از اندوه در جاده سرنوشت از نوشته های لوح محفوظ می نالید و با خود می گفت ای کاش بتوانم زنده بمانم تا بار دیگر در آغوش مادر عزیزم برگردم و از اشتباهات بچه گانه ام پوزش طلبم، اما شاید دیگر دیر است و ندامت... دنباله