+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی


دانه یی بودم، در زیردرختی افتاده و بیخبر، ترس داشتم از روزیکه زیر گام گمنامی هموار شوم؛ آرزو داشتم که روزی ریشه برکشم و آهسته آهسته سر از خاک برآورم، دیده شوم، سپس چشم اندازم در دنیای پشت دیوار، کنجکاوی در خونم بود، خصلتم. روزی باد بیرحمانه من را در سوراخی انداخت، گورم کرد، در زیر خاک کور. قطره آبی به سراغم آمد، و زندگی را در روحم دمید؛ شدم آخر آنچه که میخواستم. حالا هستم یک درخت، میدانم باید شکر کنم، زیرا لحظه ی پیش دانه یی بیش نبودم، و حالا در هستی ام هیچ کسی شک نمیکند. نه دیگر آنقدر پست هستم که در زیر پای... دنباله