+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 یادداشتی در پیوند به طنز و طنزنویسی
 ننگ بر این سکوت باد!
  نسل نو مرا از انزوا به در آورد
 یک سبد گل سپاس برای پاسداران آزادی بیان!
 پارس و هشتاد سال مصادرۀ فرهنگی
 گفتار نخست: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان
 رباعیات روز
 هر واژه یک شهروند است
 گفتار دوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و ف
 تفاوت در تصور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
فریدون وارسته

رهایی نسبی از منِ دروغین (نفس) که سر چشمۀ همۀ رنج هاست

مادر بُت ها بُت نفس شماست
زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست
نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند
در دو صورت خویش را بنموده اند
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را درآشامد هنوز
کم نگردد سوزش آن خَلق سوز
نفست اژدرهاست او کی مرده است؟
از غم بی آلتی افسرده است
اژدها را دار در برف فرا ق
هین مکش او را به خورشید عراق

مولاعلی: " نفسِ فرمان دهنده و آرایشگر(نفس امّاره)، همانند منافق، چاپلوسی کند و به شیوۀ دوست صمیمی رفتار کند تا آنگاه که فریب دهد و جایگیر شود، آن وقت است که همانند دشمن مسلّط گردد و با تکبّر تحکّم کُنَد و انسان را به جایگاههای بد در آورد."

عارفان و فرزانگان بر این باورند که نفس، من یا خود ریشۀ بسا رنج ها، دردها و سرخوردگی ها در انسان است و رهایی نسبی از من و خواهش های نفسانی یعنی رسیدن به موطن اصلی یا گوهر وجود انسان، که با نیروی آگاهی و کوشش و تلاش مداوم بدست می آید.
نفس یکی از مهم ترین نیروهای روانی یا درونی انسان است که در کنار دیگر نیروهای درونی مانند نیروی خرد (عقل)، نیروی عشق و مهر ورزی، حس متصوّره، قوه خیال و دیگر حس های درون و نهان، نَفَس می کشد و کار و فعالیت می کند و وظیفۀ خود را انجام می دهد. پیامد فعالیتهای مداوم نفس در طول زندگانی انسان، در کنار دیگر نیرو های نهانی، متضمن هستی انسان است و با حضور نفس هستی انسان ساخته می شود. شناخت درست انسان منوط به شناخت نفس و دیگر نیروهای درونی است و با شناخت نفس مان، به شناخت دیگر چیزها می توانیم برسیم. در نتیجه خود شناسی یعنی غیر شناسی و همه چیز شناسی.
نفس را می شود به یک گاو وحشی مقایسه کرد که در کشتزار هستی ما حضور دارد و با افسار گسیختگی، بی بند و باری و وحشیگری، کشتزارمان را خراب می کند، ما را گاهی شاخ می زند و برای مان مشکلات و درگیری های جانکاه خلق می کند؛ امّا اگر انسان این گاو وحشی گربُز و لجوج را بشناسد و او را با آگاهی رام و تربیت کند، در هر صورت، از آن بهره مند شده، همین گاو وحشی تربیت شده در امر بهبودی و شادابی و سرسبزی کشتزار وجود مان، سودمند خواهد بود.
شهد خوشبختی و بختیاری انسان نیز از شناخت درست نفس بوجود می آید و زهر بدبختی در کام جان مان، با عدم شناخت نفس مُیسّر می گردد.
اگر بخواهیم یک نتیجه گیری فشرده و کوتاه از وجود نفس داشته باشیم، این خواهد بود:
نفس مجموعه و زاینده نیروهای منفی در انسان است و با نیروی بیحدّی که دارد، می تواند دیگر نیروهای درونی مان را زیر سلطه خود قرار داده و آنها را از ره بدر کند. از دید گاه عرفانی، ایجاد حجابها، پرده ها و سد ها در میان دل انسان، که مرکز دریافت نور عشق و آگاهی است و جان (روح) که از آن فروغ ایزدی ساطع می گردد، بزرگترین وظیفه نفس می باشد.
کِریشنامورتی:" نفس گاهی یک هدف پاک و مُخلصانه را بکار می بَرد تا خود را از آن طریق فربه کند."

نفس بر مبنای حکمت و دلیلِ خاص در وجود انسان به تعبیه گذاشته شده و رسالت بزرگ سالک راهِ زندگی، شناخت خواستها و نیاز ها، حرکات و سکنات، جنبش و واکنش های نفس می باشد. هر قدر شناخت مان از نفس مان بیشتر باشد، به همان اندازه به مرکز هستی خود نزدیک تر خواهیم شد.

مولانا در مثنوی، یک بخش بزرگ را برای گفتگو و شناخت نفس اختصاص داده که در این راستا از داستانها، تمثیل ها و نمونه های نغز و پُر مغز و پُر معنی استفاده کرده. در اینجا به چند بیت از مثنوی که در کیفیت و چگونگی نفس آمده، اکتفا می کنیم:

مردمِ نفس از درونم در کمین
از همه مردم بتر در مکر و کین

یک نَفَس حمله کند چون سوسمار
پس به سوراخی گریزد در فرار

جان که او دنبالۀ زاغان پرد
زاغ او را سوی گورستان برد
هین! مدو اندر پی نفس چو زاغ
کو به گورستان برد نه سوی باغ

نفس خود را کُش، جهان را زنده کن
خواجه را کشته ست، او را بنده کن

آری، جان سخن مولانا در این ابیات این است که رهایی انسان از بند های نفسانی، مربوط به شناخت نفس است که این شناخت راه را بسوی باغ سبز عشق که در درون انسان است، می گشاید.


با وجود اینکه رهایی از بند های نفسانی کاملاً ممکن نیست و نفس همیشه در صدد در بند انداختن و اسارت انسان با شیوه های گوناگون است ، سالک باید کوشش تمام خود را انجام داده تا با شناسایی، پذیرش و تبدیل صفات نکوهیدۀ نفس، خود را به رهایی برساند. این رهایی با وجود نسبی بودن و مؤقتی بودنش برای بسا انسان ها یک تجربه عالی فرا ذهنی و معنوی خواهد بود.
رهایی از بند های نفسانی کاریست دشوار ولی امکانپذیرو رهایی از نفس در سیاق عرفانی به معنای شناخت نفس و تسلط بر نیروهای منفی و مُخرب آن است. پیروز و فاتح واقعی در عرفان به کسی اطلاق می شود که بر نیروهای منفی نفس سلطه داشته آنها را مهار کند.
به قول ابوسعید ابوالخیر: " کوه را به موی کشیدن آسان تر از آنک از خود به خود بیرون آمدن."

نفس بزرگترین حجاب بین انسان و حقیقت است، که با افتادن و رفع این پرده، انسان به حقیقت و عشق متصل می گردد، به قول حافظ:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز

و نیز حلاج بر این باور است که فاصله میان انسان و حقیقت، هستی مطلق و یاعشق یک گام است که آن با از خود برون شدن یا ترک خود مُیسر می گردد.
رهایی از من و خواسته های بی پایانش یکی از مهم ترین و بنیادی ترین دست آورد های سلوکی برای انسان می باشد که این در واقع پیام اصلی مولانا در مثنوی است، یعنی با نیروی عشق از بند من رها شده و بازگشت به اصل خود یا آن نیستان وجود کردن.
مولانا در سراسر مثنوی با بکار بردن و بیان تمثیل ها و داستان ها انسان را به چگونگی یا کیفیت نفس، حیله های نفس و شناسایی بند ها و درمان آن متوجه ساخته که این در واقع زنگ هشیاری برای انسان هایی است که تشنۀ آگاهی و بازگشت به سرچشمه و اصل ایزدی و پاک خود هستند.
من یا نفس مرکز نیروهای منفی در هر انسان است که فقط با شناخت آن می توان به آگاهی و رهایی رسید. نیروی منفی نفس در مقایسه با نیروهای منفی که د ر بیرون انسان اند به قول مولانا بسان اژدهایی ست که با ماری رو در رو است. مولانا نیروی بی پایان و نابود کنندۀ نفس را در داستان آن مارگیر که اژدهای افسرده را مار پنداشت در دفتر سوم مثنوی، بصورت مُفصّل بیان کرده که در گفتار های دیگر بدان خواهیم پرداخت.
مادر بتها بت نفس شماست
ز آن كه آن بت مار و این بت اژدهاست

در قلمرو عرفان و خودشناسی ، شناخت و تبدیل نفس یکی از محوری ترین و مهمترین وظایف و کارهای معنوی و سلوکی مسافر راه می باشد که آن صرفاً با ریاضت ها و تمرین های پی در پی ، کوشش های مداوم، پشتکار و اراده قوی، زیر نظر استاد آگاه و مُشفق بدست می آید که ما در جایش به این موضوعات خواهیم پرداخت.
با شناخت، شناسایی و تبدیل و دگردیسی نفس که این در واقع برای برخی ها، فرایند بلند و زمان گیر است، تمام هستی در دیده ی سالکِ راه تبدیل خواهد شد، زیرا که سالک از هستی و جامعه جدا نیست.
نفس کشتی باز گشتی ز اعتذار
کس ترا دشمن نماند در دیار

نفس حتّا می تواند نیرو های ذهنی مان را تحت تأثیر قرار داده و باعث بوجود آوردن بسا از زهرهای ذهنی گردد، که بروز بسا از کُنش های مذموم و نکوهیده مان در بیرون، از این زهر های ذهنی نشأت می گیرند. به طور نمونه حس رشک و حسادت که در برون می تواند بر رابطه هامان اثر منفی گذاشته به آرامش روان خود مان و اطرافیان مان آسیب برساند، یکی از این زهر های ذهنی است.
گاهی نفس ما را چنان غافلگیر می سازد که متوجه دام و فسون او نبوده، دیگران را مورد آماج نکوهش و ملالت قرار داده، خود را بی گناه قلمداد می کنیم . این هم یک پدافند نفسانی است که توسط خود نفس برنامه ریزی شده تا به انسان آسیب و ضربه برساند. به عبارت دیگر، نفس هیچ گاه بار ملامت را نکشیده همیشه در صدد یافتن قربانیی دیگر است تا خود را از دام ملامت رها کرده باشد، که البته این جریان ذهنی در روانشناسی فرافکنی نامیده می شود که پیامدهای اندوهناک را در بر خواهد داشت.

او چو فرعون و تنش موسی او
او به بیرون می دود که کو عدو
نفسش اندر خانهٔ تن نازنین
بر دگر کس دست می خاید به کین
تو هم از بیرون بدی با دیگران
واندرون خوش گشته با نفس گران
خود عدوّت اوست قندش می دهی
وز برون تهمت به هر کس می نهی
همچو صاحب نفس کو تن پرورد
بر دگر کس، ظنّ حِقدی می برد

حضور در هستی، درون نگری و گوش به زنگ بودن مُوجِد یک زندگی آگاهانه است که به انسان توانایی این را خواهد داد تا زهرهای ذهنی را که از نفس زاده می شوند، بشناسد و به درمان آنها بپردازد. بنا بر این کاربرد درون نگری را می توان پادزهر نیرومند در مقابل زهرهای نفسانی تلقی کرد که پیامدش همان رهایی و وارستگی است.

رهایی از گذشته و آینده در این دم زیستن است

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
تا نمرده ست این چراغِ با گُهَر
هِین فتیلش ساز وروغن، زودتر!
هین مگو فردا! که فردا ها گذشت
تا بکُلّی نگذرد ایّام کشت

بودای فرزانه:
"راز بهزیستی تن و روان در ماتم برای گذشته و دلواپسی وپیش بینی گرفتاری ها برای آینده نیست، بلکه این راز زیستن در این دم با آگاهی و راست اندیشی است."

رهایی ذهن از بند گذشته و آینده به معنای زیستن در این دم و حضور در هستی است. ما انسان ها بیشترعمرمان یا وابسته به گذشته هاست و یا در بند حسرت آیندۀ است که تا اکنون رخ نداده، که این خود پیامد محروم شدن از حضور در هستی یا بودن در اکنون و این دم را در بر دارد واین خود زیانی است حسرت زا.
شهد بهزیستی در این دم ، زمانی به کام انسان می رسد که از بند ها ومشکلات گذشته رها شده باشد؛ ولی این کار آسان نیست و مستلزم خود آگاهی ژرف می باشد.
ما انسان ها حمل کنندگان بار گذشته هاییم که همه عمرمان را بدون اجتناب، صرف این بارکشی می کنیم.
این بار سنگین شامل درد ها، رنج ها ، سرخوردگی ها ، دلشکستگی ها، تردید ها، عقده ها، محرومیت ها و اندوهی است که از بدو پیدایش مان و از دم نخستِ گام گذاشتن در این جهان پرغوغا و حتّا از چند نسل گذشته در همه سلول های مان جاری است.
ما نه تنها دردها، خوشی ها، رنج ها و شادی زمان گذشته خود را، بلکه آنِ بزرگان و رفتگان و پیشینیانِ چند نسل پیش از خود را نیز در درون خود حمل می کنیم. این سنگین بار بصورت مداوم بر زندگی حال و آینده مان سایه افکنده و بر پندار، گفتار و کردار و کنش های مان اثر ژرف می گذارد که این تاثیر گذاری در ساختار شخصیت مان امری است اجتناب ناپذیر.
از لحاظ وراثتی انسان نه تنها در همه سلول های بدنی خود حامل این اندیشه ها، درد ها، سر خوردگی ها، خوبی ها و زشتی ها ی گذشتگان خود است؛ بلکه بسا از درد ها و مشکلات بدنی نسل های گذشته را به ارث برده و به آینده گان منتقل می سازد. به طور مثال حساسیت بدنیی که کودکی را آزار می دهد، بجزعوامل جدید محیطی ، ریشه در گذشته و نسل قبلی اش نیز دارد.
دردهای کهن ذهنی مان از چندین نسل به این طرف، در زیرلایه های ضمیر ناخودآگاه مان جا گرفته و برای بروز و عملکرد، منتظر یک انگیزه یا یک عامل می باشند، که این عامل در بسا مواقع از بیرون ایجاد شده و عملکرد و کنش های مان پیامد آن می باشد. به طور نمونه عصبانیت ناگهانی مان که توسط عاملی از برون، بسان آتشفشانی منفجر می شود، در گذشته ریشه داشته و از ضمیر ناخودآگاه مان سر برون می کند و دست به کار می شود، که پیامدش آسیب به خودمان و اطرافیان مان خواهد بود.
نیروی ذهن ناخودآگاه چندین برابر نیروهای خودآگاه مان است و در بیشتر موارد می تواند فعالیت های ذهنی ما را تحت تأثیر شدید خود قرار بدهد و در ساختار شخصیت ما سهم بزرگی داشته باشد، چنانچه مولانا در مثنوی به آن اشاره کرده:

هست پنهان حاکمی بر هر خرد
هر که را خواهد به فن، از سر برد
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلک گردونی ودریای عمیق
آن توِ زفتت که آن نهصد تُوَ ست
قلزمست وغرقه گاه صد توَست

با وجود این که نیروی ذهن ناخودآگاه توانا وقوی است؛ ولی با کار و تلاش، تمرین ها و ریاضت ها، می شود بر آن استیلا یافت و مسیر آن را تغیر داد. درین راستا عارفان و فرزانگان درون نگری را درمان نیرومند و موثر برای
رهایی از این درد ها و رنجهای دراز و آزاردهنده تجویز کرده اند. در جریان درون نگری انسان باید به درون خود راه یابد و پس از شناسایی دردها و زهرهای ذهنی باید به مداوا و درمان آن بپردازد، چون درمان آنجاست که درد زاییده می شود. به قول عارفی:

ای نسخه ی نامه ی الهی که تویی
وی آینه ی جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم است
در خود بنگر هر آنچه خواهی که تویی

و مولانا در باره ی جریان درون نگری چنین می فرماید:

روی در دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین

راه کن در اندرون ها خویش را
دور کن ادراک غیر اندیش را

از درون خویش این آواز ها
منع کُن تا کشف گردد راز ها

جمع باید کرد اعضا را به عشق
تا شوی خوش چون سمر قند و دمشق

ولی درمان این درد ها برای همه کار آسان نیست و برای گشایش کار باید به یک کارشناس آگاه و یا یک پیر خردمند مراجعه کرد تا به مدد او از درد های کهن نسبتاً رها شده به بهزیستی نزدیک تر شویم.
آگاهی عرفانی و نیز روانشناسی و روانکاوی نو با روش های خیلی سودمند برای ما انسان ها موهبتی است عالی و قابل توجه؛ ولی طوری که بارها گفته شده سرچشمه همه خوشبختی ها و بدبختی ها در درون خود انسان است و انسان می تواند با مدد از آگاهی و درون نگری راه رهایی از درد های کهن را باز یابد.

هر چه خواهی همه در خانۀ خود می یابی
همچو آیینه اگر حلقه زنی بر در خویش

درو ن نگری موثر ترین ابزار در امر رهایی از دردهای درونی و کهن و نیز بزرگترین عامل خوشبختی، خود شگوفایی، بهزیستی و تندرستی به شمار می آید.
فرایند درون نگری باید تحت مراقبت استاد یا کار شناسی صورت بگیرد تا باشد که بیشتر و بهتر کارگر افتد. درون نگری در مجمو ع بررسی و دیدبانی اندیشه ها، افکار، تردد ها، تضاد ها، شک ها، احساسات و واکنش ها ی ذهنی مان با تمام جنبه های مثبت و منفی آن می باشد که باید بدون داوری و رد و قبول بدان پرداخت که این خود نخستین گامی است به سوی دگردیسی شخصیتی انسان، یعنی به سوی زیبایی ها و آگاهی ها و رهایی از درد های کهن که در گذشته ریشه دارند.

بزرگترین زیان زیستن در گذشته این است که ما بار اندوه گذشته را در اکنون جابجا کرده و آنرا می کشیم که پیامد آن
تأثیر منفی گذاشتن بر این دم خواهد بود. در گذشته زیستن باعث باز ماندن از فرایند پیشرفت و رشدمان نیز است که این آسیب و ضربه ایست بر آینده.
البته یاد خاطره ی که رشد زا بوده نه تنها زیباست بلکه شامل فرایند پیشرفت در این دم است، ولی نماندن در آن برای ذهن مان بهتر است.
عارفان همیشه توصیه می کنند که انسان بخاطر سبک بار شدن از اندوه و حسرت، باید ذهن خود را از گذشته و آینده رها کند و درین دم زیست کند تا باشد که از شهد حضور در هستی بهره مند شود. چنانچه خیام گفته:

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

و نیز ابو سعید ابوالخیر گفت:" دی شد. فردا کو؟ روز امروز است."

حضور در هستی یا متمر کز شدن در اکنون یا این دم بسا پیامد های مثبت را در بر دارد که یکی از آنها فارغ دلی از گذشته و غم نخوردن آینده است که این خود بزرگترین لذت روحانی است. زیستن در گذشته نه تنها موجب اختلال حال کنونی مان می شود بلکه بر آینده مان نیز ابر تیره می افکند و بدون شک باعث پس مانی از فرایند سلوکی مان بر جاده زندگی می گردد. در نتیجه باید کوشش کرد که ذهن را از چسبیدن به گذشته و آینده رها کرده و در اکنون جابجا کرد.
پس از رهایی نسبی از دردهای کهن ،انسان می تواند بیشتر روی جریان هایی که در اکنون رخ می دهد متمرکز شود که حتی آینده نیز در این دم و این جاست.

سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن، فرصت شمار امروز را

فریدون وارسته
زمستان ۱۳۹۱

ادامه دارد

****
سر چشمه ها:
- مثنوی معنوی
- دیوان شمس تبریزی
- دیوان غزلیات حافظ
- اسرارالتوحید
- مجموعۀ آثار حلّاج
- غررالحکم و دررالکلم آمدی
- رباعیات خیام
- غزلیّات سعدی به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر
PRI, The Art of Conscious Living. Ingeborg Bosch
- The Book of Life. J.Krishnamurti
- www.jkrishnamurti.org


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *