+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 انفجار دوم
 یک سبد گل سپاس برای پاسداران آزادی بیان!
 روزگار جناب
 تفاوت در تصور
 آزادی بیان، رعایتِ مقدّسات، و خطوطِ قرمز در پهنۀ فرهنگ
 رابعه اثیر و چشم انداز زنانه در شعر
 از شعر بومی گرا تاشعر بومی
 دانه ی ناراضی
 انسان در" گلنار و آینه"
 گفتار سوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینه ذهن عارفان و ف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
فریدون وارسته

حسّ دلبستگی

گِل مخور، گِل را مخر گِل را مجو
زآنکه گِلخوار است دایم زرد رو
دل بخور تا دائماً باشی جوان
از تجلّی چهره ات چون ارغوان

بودا:" دلبستگی به هر چه باشد، مایۀ اندوه و رنج است."

حسّ وابستگی به بسا چیزها از بدو پیدایش مان، با ما همراه شده و با گذشت زمان رُشد کرده و فربه می شود. حسّ وابستگی در بسا موارد اختیار را از انسان گرفته و انسان را بی محابا به سویی که بخواهد می کشد. اینجاست که آزادی معنوی انسان سلب شده در گرداب عادت سرگردان می گردد و رهایی از فرایند خو و عادت که همان شرطی شدن ذهن است، کاری است دشوار. رهایی نسبی ذهن صرفاً با درون نگری و مراقبه میسّر می شود که آن هم مستلزم کار و کوشش و تلاش پیوسته و مداوم است.
وقتی انسان یا خود آگاه یا نا خود آگاه به چیزی وابستگی پیدا می کند، مملوک آن چیز می شود و از دست دادن آن چیز برایش دشوار می شود و پیامد آن با رنج، اندوه و سرخوردگی همراه است.

در این گفتار پیرامون حسِّ وابستگی به چند چیز خوش آیند و پیامد آن خواهیم پرداخت و نیز در این جا از سخنان مولانا و دیگر فرزانگان بهره مند خواهیم شد.
این چند وابستگی که از زهر ذهنی حرص زاییده می شوند، برای انسان ظاهراً مایه ی شادمانی می شود و حسّ خوشی که از آنها پیدا می شود با پیامد های پیش بینی نا شده همراه خواهد بود.
حسّ وابستگیِ لذّت بخش به ستایش، نام و شهرت، سلطه و قدرت، تقدّس و دانشمندی از مهمترین این هاست که به این ها بصورت فشرده و کوتاه خواهیم پرداخت.
بدون شک، حسّ وابستگی به این پدیده ها با پیآمد های خود خواهی و غرور، خود باوری، برتر طلبی و خود محوری همراه اند که البته با بکار افتادن این وابستگی ها پرده یا حجابی میان دل و جان ایجاد شده و مانع ساطع شدن فروغ و نور آگاهی و عشق می گردد و این بند و تعلّق ما را از تکامل درونی و روحانی مان باز می دارد.
خود بیگانگی بزرگترین پیامد این گونه وابستگی هاست، که خود بیگانگی یعنی پَرت شدن از سر چشمه ی اصلی و یا به عباره ی دیگر دور ماندن از خانه ی اصلی مان، یا به قول مولانا همان نیستان وجود.

ستایش، مدح و تحسین

بودای فرزانه گفت:
(آن چنان که یک صخره مستحکم و نیرومند با بادی از جا بیجا نمی گردد، انسان فرزانه را نیز ستایش و یا سرزنش دیگران دگرگون نخواهد ساخت.)

رعایت راه میانه یا حدّ اعتدال در ستایش و مدح آنانی که مستحق آنند، حاکی از قدردانی است؛ ولی افراط در ستایش و نکوهش دیگران امری ست نکوهیده و زیان آور.
ستایش، مدح، تحسین و تمجید بیجا و بی اندازه که در ظاهر خوب و دلخواه جلوه گری می کند و خوش مان می آید، در واقع در امر فربه ساختن نفس مان می تواند کمک کند که پیامدش غرور و افتخار و خود شیفتگی می تواند باشد . این خود در راۀ سلوکی ما سد آفرین و مشکل زاست و بند بزرگی است برای رُشد شخصیت مان.
انسان آگاه و صاحب بینش هیچگاه گول تحسین ، ستایش و تمجید بیحد و بیجای دیگران را نخورده، ذهن و روان خود را بی آسیب از دغدغه های ناشی از تحسین و تمجید دیگران نگه می دارد، چون شاید آنان به بهانه ی ستایش و مدح مان، خیال باطلی در سر داشته باشند و یا از روی ساده دلی چنین کاری را بکنند. در ابیات زیر می خوانیم که چگونه برخی ها برخی دیگر را بخاطر رسیدن به اهداف نفسانی شان ستایش و مدح می کنند و پس از آن که مراد آنان حاصل شد، او را نامنصفانه رها می کنند:

همچو اَمرد که خدا نامش کنند
تا بدین سالوس در دامش کنند
چون که در بدنامی آمد ریش او
دیو را ننگ آید از تفتیش او
دیو سوی آدمی شد بهر شَر
سوی تو ناید که از دیوی بتر
تا تو بودی آدمی دیو از پیَت
می دوید و می چشانید او میَت
چون شدی در خوی دیوی استوار
می گریزد از تو دیو نابـــــــکار
آن که انـــــــدر دامنت آویخت او
چون چنین گشتی ز تو بگریخت او

انسان آگاه خود را بهتر از دیگران می شناسد و توانایی ها و کوتاهی های خود را بهتر درک می کند و هیچ گاه با تحسین و تمجید بیجا و بیموردِ دیگران از جا بیجا نمی گردد و آنرا نیز جِدّی نمی گیرد؛ چون همّت انسان صاحب بینش از کوه هم مستحکم تر و استوار تر است.
ولی این به معنای عدم قدر دانیّ حُسنِ نیّت دیگران نیست، چون انسان آگاه همیشه سپاسگزار و شاکر بوده به خوبی و نیکی دیگران ارج می گذارد.
در صورت کمبود آگاهی از نفس، انسان اسیر ستایش و مدح بیجا شده خود را گم می کند، که این زاینده ی نَخوت، خود بینی و غرور در ما می شود. در ابیات پایین دیده می شود که ستایش و مدح بیجا چگونه موجِد خود باوری در ما می شود و ما را چگونه از منِ اصلی مان دور می کند:

تن، قفس شکل است، تن شد خار جان
در فریبِ داخــــــــــــــلان و خارجان
اینش گویــــــــــــد من شوم همراز تو
و آنش گوید نی منـــــــــــــــم انباز تو
اینش گوید نیست چــــون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گوید هـــــــــــر دو عالم آنِ تُست
جـــــــمله جان هامان طُفیلِ جان تُست
او چو بیند خـــلق را سرمستِ خویش
از تــــــکبّر می رود از دست خویش
او نداند که هـــــــــــــزاران را چو او
دیو افکنـــــــــــــــــدست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمه ایست
کمترش خور کان پُر آتش لقمه ایست
آتشش پنهان و ذوقش آشـــــــــــــکار
دود او ظاهر شود پایــــــــــــان کار
تو مگو آن مـــــدح را من کی خورم
از طمع می گویـــــــــد او پی می بَرم
نفس از بَس مدحـــــــــها فرعون شد
کُن ذلیلَ النَفس هَونـــــــــــــاً لا تَسُد
تا توانی بنده شو سلطان مبــــــــــــاش
زخم کش چون گوی شو چوگان مباش
ورنه چون لطفت نمـــــــاند وین جمال
از تو آید آن حـــــــــــــریفان را ملال
آن جماعت کِت همی دادنـــــــــد ریو
چون ببینندت بگویندت کـــــــــه دیو
جـــــــمله گویندت چو بینندت به دَر
مُرده ای از گــــور خود برکرد سر

وقتی ذهن مان با ستایش و مدح بیجا که از آن در واقع لذّت می بریم، شرطی شود و حسّ خود باوری در ما زَفت تر گردد، این جاست که از ایراد و انتقاد دیگران بدِ مان می آید و با هر ایراد و انتقاد اصلاح گر به ستیز بر می خیزیم که در واقع، این خود بندی ست در راه رُشد مان.

مادحت گر هجو گوید برمـــــــــــلا
روزها سوزد دلت زان سوزهــــــا
گرچه دانی کو ز حـــــرمان گفت آن
کان طمع که داشت از تو شد زیان؛
آن اثر می ماندت در انـــــــــــدرون
در مدیح این حالتت هست آزمون
آن اثــــــــــــر هم روزها باقی بود
مایه ی کِبر و خِداع جـــــــان شود
لیک ننماید چو شیرینست مــــــدح
بد نماید زآن که تلخ افتاد قَـــــــدح
همچو مطبوخست و حَب کان را خوری
تا به دیری شورش و رنج انـــدری
ور خوری حـــــلوا بود ذوقش دمی
این اثـــــــر چون آن نمی پاید همی
چون نمی پاید همی پاید نهــــــــــــان
هر ضدی را تو به ضِدّ او بـــــدان

در نتیجه، بسا از ستایش ها برای ما ن زیان آور است و ستایش ها و تحسین های بیمورد برامان یک شخصیت دروغی در ذهن دیگران می تواند بسازد که این خود نکته ایست که باید با آن آگاهانه برخورد کرد.
پیش از این که به این موضوع بپردازیم، بهتر است چند نکته ی مهم پیرامون هستی چند شخصیتی مان توضیح بدهیم:

شخصیت نخست:
شخصیت نخست جلوه ی منِ مان در جهان بیرون است. این شخصیت نماینده اندیشه ها و کنش های ما در زندگی روزمره ماست و با آن شناسایی می شویم که در واقع هویّت ما را در جامعه مشخص می سازد.

شخصیت دوم:
این شخصیت ناشی از باور دیگران در مورد ماست که با خوشبینی ها، بدبینی ها، توجیهات درست و نادرست و پیشداوری های دیگران می تواند همراه باشد.

شخصیت سوم:
این شخصیت، شخصیت آرمانی ماست که با انکار آنچه هستیم بوجود می آید. بطور نمونه من با آنچه هستم و دارم خشنود نیستم و آرزوی شدن چیزی یا کس دیگر را دارم و یا به عباره دیگر خیال خام یک شخصیت واهی در سر پروراندن که بیشتر بخاطر رضایت نفس مان و تأیید دیگران و جامعه می باشد.

شخصیت چهارم:
این شخصیت را دیگران از ما آرزو دارند، چون با شخصیت واقعی مان راضی و خشنود نیستند. در بیشتر موارد کوشش می کنیم تا شخصیت دیگران را مطابق آرزو های خود تغییر بدهیم که این فرایند در واقع بر مبنای آرزو و خواست و چشمداشت نفسانی ماست. تغییر، امری ست طبیعی و بدیهی، ولی در بسا موارد آرزوی تغییر دیگران و وضعیت ها بر مبنای خواستهای نفسانی ماست و این خود بر خلاف روند طبیعی تغییر و دگرگونی است.

شخصیت پنجم:
شخصیت پنجم مان بیشتر با عوامل تلقینی درونی و بیرونی شِکل می یابد. عوامل درونی همان نیروی توهّمات و خیالات ماست که در ساختار و نیرومندسازی شخصیت پنجم مان کمک می کند.
ستایش و مدح و تحسین بیجای دیگران از جمله عوامل بیرونی اند که می توانند فرایند رُشد شخصیت پنجم مان را تُند تر کند. در اثر ناآگاهی و غفلت، نیروهای این شخصیت به مرور زمان فربه تر شده و با آسیب های انکار ناپذیر همراه خواهد بود.
از آن جمله، ویژگی خود باوری پیامد عمده ی شخصیت پنجم ما می تواند باشد.

شخصیت ششم:
از دیدگاه عارفان و فرزانگان این شخصیت، ویژگی حقیقی ماست که زیر لایه ها ی شخصیتی دیگر مان پنهان شده. بزرگترین رسالت عرفان، راهنمایی انسان به سوی این شخصیت است که آن همان مُوطن، سرچشمه و اصل انسان است. پیام عمدۀ مولانا در مثنوی نیز راهگشایی به سوی اصل انسان و نیستان وجود است که انسان از آن جدا شده و دور مانده. این بازگشت با بینش عاشقانه میسّر می گردد و عشق درین راستا اصل ابزار است و دیگر وسیله ها فرع. این شخصیت یعنی ویژگی انسان کامل یا انسان برین یا ایزدی.

دیدِ مولانا بصورت فشرده در باره ی شخصیت ششم مان در لابلای بیت های مثنوی:
تو یکی خود نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریـــــــــای عمیق
آدم، اصطرلاب اوصاف عــــُلُوست
وصفِ آدم، مظهر آیـــــــات اوست
هرچه در وی می نماید، عکس اوست
همچو عکسِ ماه انــــــدر آب جوست
جوهر است انسان و چرخ اورا عَرَض
جمله فرع و پایه انـــــــد و او غَرَض
مظهر عزّاست و محبوب بــــــه حق
از همه کرّوبیان بـــــــــــــــرده سَبَق

پس از سخن پیرامون شخصیتهای گوناگون انسان بر می گردیم به موضوع روند ستایش و مدح و عواقب آن.
روند ستایش و تمجید بیجا، بیمورد و از حد بیشتر مان توسط دیگران در مجموع دو پیامد آفتزا خواهد داشت:
نخست اینکه چون دیگران از ما شناخت بسنده و کافی ندارند، بر مبنای آن شناخت ناکافی ستایش مان می کنند که این خود با نیروی تلقین همراه است. این روند به صورت ناخود آگاه باعث به وجود آوردن یک تصویر نادرست از خودمان در ذهن مان می شود که پس از آن یک حسّ خودباوری و عُجب در ما بزرگ شده خود را طوری خواهیم دید که نیستیم.
دوم اینکه نظر و دیدِ دیگران در مورد ما بصورت نادرست شکل گرفته و با ما از آن دیدگاه بر خورد می کنند.
در نتیجه این هر دو تصویر غیر واقعی اند و باعث گول خوردن خود انسان و دیگران می شود. چنین تصویری ارتباط با نفس مان داشته و ما را از منِ اصلی مان که همان گوهر وجود و هستی مان است بدور نگه می دارد. نفس همیشه با طرح چنین نقشه ها بندها و وابستگی های گوناگون می آفریند، در حالی که منِ اصلی مان چون ریشه در عشق دارد راه رهایی را برامان باز می کند.
انسان آگاه در بند ستایش، تقدیس و یا هجو، رد و قبول دیگران نیست و کاملاً بدون این دلبستگی ها رها و وارسته از زندگی لذت برده، شهد زندگی را با دیگران نیز قسمت می کند.
به قول شمس تبریزی:
درویش را از رو تُرشی خلق چه زیان،
جهان را آب گیرد بط را چـــــــه زیان

مولانا در داستان امتحان آن دو غلام نو خریده در دفتر دوم مثنوی جریان ستایش را طوری تحلیل می کند که نتیجه اش بصورت کوتاه چنین است :
دیگران را ستودن و تحسین کردن در واقع خود را ستایش کردن است و با مطرح کردن دیگران خود را مطرح می کنیم که این خود حاکی از تلبیس نفس است که هدفش گول زدن مان می باشد.
مادح خورشیــــــد، مدّاح خود است
که دو چشمم روشن و نا مُرمَد است

و امّا داستان:
پادشاهی دو غلام ارزان خـــــرید
با یکی زان دو سخن گفت و شنید
یافتش زیرک دل و شیرین جواب
از لب شکر چه زایــــــد شکرآب
آدمی مخفیست در زیـــــــر زبان
این زبان پرده ست بر درگاه جان
چونک بادی پرده را در هم کشید
سر صحن خانه شد بـــــر ما پدید
کاندر آن خانه گهر یــــا گندمست
گنج زر یا جمله مار و کژدمست
یا درو گنجست و ماری بر کران
زانک نبود گنج زر بی پــــاسبان
عیبگوی و عیبجوی خــود بُدست
با همه نیکو و با خـــود بد بُدست
گفت شه جَلدی مکن در مدح یار
مدح خود در ضمن مدح او میار
زآنکه من در امتحان آرم ورا
شرمساری آیدت در ماورا

آیا می تواند همه ی ستایش ها و مدحها پسندیده و بجا باشند؟
و آیا می شود به این بینش رسید که در مدح و ستایش نابجا زیان هایی نیز می تواند نهفته باشد؟
اگر چه ستایش و مدح مان توسط دیگران، برای مان خوش آیند و لذّتبخش است، ولی باید نگذاریم تا تصویر متفاوت و غیر واقعی از خود مان در ذهن مان و دیگران زاییده شود، چون پذیرفتن آنچه هستیم می تواند آغاز خود آگاهی ژرفتر برای مان باشد.

و مولا علی چنین گفت:
"کسی که ترا ستایش و مدح کند به چیزی که در تو نیست، اگر خوب دریابی ترا مذّمت کرده."

فریدون وارسته

زمستان ١٣٩١
February ۲۰۱۳

ادامه دارد

***

سرچشمه ها:

- مثنوی معنوی. تصحیح رینولد نیکلسون. تهران،انتشارات ققنوس،١٣٧٩
- مقالات شمس تبریزی. به کوشش علی مُوّحّد.تهران، انتشارات خوارزمی، ١٣٧٧
- مینا گر عشق. کریم زمانی. تهران، نشر نی،١٣٨٦

- غررالحکم و دررالکلم آمدی.با شرح و ترجمۀ سید هاشم رسولی محلاتی.تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ١٣٧٧
- The Damapadha. Fronsdal.G.(۲۰۰۶). Shambhala. Boston & London
- Krishnamurti, J.(۱۹۹۵).The Book of Life. Daily Meditation with Krishnamurti. Harper One, New York
- http://www.goodreads.com/quotes/۴۱۷۷۶۶-attachment-leads-to-suffering
***


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *