+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 زبان/ گویش/ لهجه (ازره گی (هزاره گی) زبان نه، گویش است)
 جهانی شدن ، جهانی سازی وپیامد ها
 رؤیایی دارم من
 آزادی بیان، رعایتِ مقدّسات، و خطوطِ قرمز در پهنۀ فرهنگ
 زبان، وَ غیبتِ جهان
 گفتار پنجم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 شهروندان معترض
 عبدالرب رسول سیاف، فقیهی والامقام یا سیاستمدار ماکیاولی
 رقم 39 در فیس بوک، بحث برانگیز شد
 گفتار چهارم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
فریدون وارسته

حس وابستگی به جاه و مَقام و شهرت و نام

نردبان خلق این ما و منی است
عاقبت زین نردبان افتادنی است
هر که بالا تر رود ابله تر است
کاستخوان او بتر خواهد شکست

دوگِن: "هرکه ذهنی را که دنبال نام و شهرت است، مهار نکند، او همۀ عُمر خود را بی آرامش درونی سپری خواهد کرد."

دوستی و حُبّ نام و شهرت و رسیدن به پایه ها و مراتب بلند و رفیع دانش، هنر و برای برخی از ما تقدس دینی، در درون بیشتر ما انسان ها هست و همیشه آرزوی آن را در سر می پرورانیم. ما دوست داریم بیشتر و بهتر پیشرفت کنیم تا به آرمان ها و آرزو ها مان برسیم. از ستایش و مدح و تحسین خوش ما می آید و دوست داریم تا مطرح شویم و با اندک دانش یا هنری که در یک زمینه خاص داریم زبانزد عام و خاص شویم. این احساس لذت بخش در بیشتر ما موجود است و در بیشتر موارد امری است بدیهی و عادی.
با گذشت زمان این احساس در ما بیشتر و نیرومند تر شده، حس وابستگی به آن نیز قوّت می گیرد که در صورت کوتاهی و نادیده پنداشتن آن، به فربه شدن نفس یا من دروغین می انجامد.

حُبّ جاه و مقام و دوست داشتن بی اندازه شهرت و نام که وابسته به فرایند فربه شدن من دروغین می باشد، بی پیامد نخواهد بود. هرچه در ما احساس شهرت و نام و نشان بیشتر شود، به همان اندازه عُجب، خود بینی، خودباوری، خودشیفتگی و غرور ما افزون تر خواهد شد و از شناخت و معرفت منِ اصلی مان به دور خواهیم ماند.

عارفان و فرزانگان همیشه ما انسان ها را توصیه می کنند که کمتر به دام شهرت و نام بیفتیم، تا مبادا زندگی آرام خود را با درد سرها و نا امنی ها، تلخ و ناگوار بسازیم که زندگی نا امن بسا هنر پیشه ها و سیاست مداران ازین دست است که در واقع زنگ خطری است برای همه.
بدست آوردن نام و شهرت در اکثر موارد امری است دشوار و بهایش انگفت و برای بسا از انسان ها مستلزم تلاش و کوشش طاقت فرسا، که آنهم در جایش بی زیان و آسیب نخواهد بود.
مولانا بر این باور است که خوشبختی و بختیاری واقعی انسان بستگی به شکار نام و شهرت ندارد؛ بلکه به شکار و صیدِ عشق بودن است؛ چون عشق غایت هستی انسان و کاینات است و گوهر وجودمان با عشق رشد می کند و عشق راهنمای راستین مان به سوی آرمانشهر درونی، مرکز هستی و خانۀ اصلی مان است:

چون شکار خوک آمد صید عــــام
رنج بی حد لقمه خوردن زو حــرام
آنک ارزد صید را عشقست و بس
لیک او کی گنجد انــــــدر دام کس
تو مـــــــــگر آیی و صید او شوی
دام بگـــــــــــذاری به دام او روی
عشق می گوید به گوشم پست پست
صید بودن خوش تر از صیادی است
گول من کُـــــن خویش را و غِرّه شو
آفتابی را رهــــــــــــــــا کن ذره شو
بر درم ساکـــــن شو و بی خانه باش
دعوی شمعی مـــــــکن پروانه باش
تا ببینی چاشنی زنــــــــــــــــــدگی
سلطنت بینی نهان در بنــــــــــدگی
نعل بینی بازگونه در جــــــــــــهان
تخته بندان را لقب گشته شهـــــــان

دوست داشتن تحسین و شهرت و نام و نشان یکی از ویژگیها ی نفس ما است و با بدست آوردن این چیزها طبیعتاً خوشحال می شویم و به خود می بالیم؛ ولی از سوی دیگر، بدست آوردن شهرت باکوشش و زحمت بسیار همراه است و بهایی که باید در بدل آن بدهیم سنگین و گاهی کمر شکن خواهد بود.
در بسا مواقع وقتی به شهرت می رسیم، زندگی مان آکنده از درگیریها و مشغولیتهای سرسام آور و دوندگی های بی پایان و زمانگیر می گردد که با تنش، اصطراب و نگرانی بی اندازه همراه خواهد بود. کمی وقت برای خودمان، خانواده و دوستان مان مشکل دیگری خواهد آفرید که آن بیشتر به تیرگی رابطه هامان خواهد انجامید. کم شدن امنیت و آرامش مان پیامد دیگر به شهرت رسیدن مان خواهد بود که با پشیمانی و رنج همراه خواهد بود.

جدا از آسیب های روانی که پیامد اجتناب ناپذیر حُب جاه و مقام و شهرت خواهد بود، زایش حس دیگری در انسان پس از کسب شهرت سیاسی، دینی، علمی، هنری و غیره رخ خواهد داد که آن حس قدرت و سلطه است. چونکه نفس همیشه می خواهد برای دوام هستی خود، ریشه های خود را هر چه بیشتر و نیرومند تر در وجود مان بدواند، و ما را بیشتر مقهور خود سازد، از این جاست که از یک حس، حس دیگر به وجود می آورد، که این زایش تا بی نهایت ادامه دارد.
در نتیجه حس قدرت و سلطه، حسهای قوی تر دیگر را خواهد آفرید، که یکی از آنها حس چشمداشت و توقع از دیگران است. بطور نمونه از دیگران این انتظار را خواهیم داشت که با ما همنظر باشند و از افکار، برنامه ها و خط مشی ما پشتیبانی کنند و حتّا از ما پیروی کنند، که اینجا حس دینی و سیاسی و حتّا علمی در برخی از موارد می تواند گواه روشنی باشد.
این جاست که نفس مان به این اکتفا نکرده، فرا تر می رود و در صدد تحمیل اندیشه ها، افکار و احساسات و جهان بینی خود بر دیگران شده، آزادی بیان، باور و عقیده و انتخاب را از دیگران سلب می کنیم. با توجیه دادن این موضوع که حق با ماست، حقیقت را انحصاری می کنیم که این خود آغاز یک استبداد و بیدادگری جهانسوز خواهد بود.

حس سلطه و قدرت به نظر عارفان و فرزانگان چیزی نیست مگر جلوۀ نفس؛ زیرا که حس قدرت و سلطه بر دیگران از نفس سر چشمه می گیرد و از این جاست که در بیشتر موارد به خودکامگی و استبداد و بیدادگری منتهی می گردد که این آغاز طغیان و سرکشی اژدهای هفت سَر نفس است. درین راستا دمار از روزگار دیگران در می آوریم و دیگران را بخاطر آرزوهای نفسانی مان بدبخت و تیره روز کرده، قربانی می سازیم.

تاریخ همیشه گواه و شاهد این حقیقت تلخ بوده و هنوز ما شاهد خود کامگی و استبداد خدایان قدرت و صاحبان زر و زور هستیم که بخاطر برآورده شدن آرزوها و ارضاء اژدهای نفس شان ازهیچ گونه شرارت، بیدادگری و ظلم در مقابل دیگران دریغ نمی کنند. استبداد و خود کامگی که در طول تاریخ بشریت به رنگهای گوناگون جلوه گری کرده، باعث تباهی و نابودی بسا فرهنگها بوده به قیمت جان میلیونها انسان تمام شده. این فرایند هنوز ادامه دارد، که نه تنها انسان ها قربانی این خود محوریها و خودکامگی ها می شوند؛ بلکه فرهنگ ها، محیط زیست و مادر زمین نیز بخاطر بر آورده شدن آرمانهای نفسانی این گروه باید تاوان بدهند.

جالب اینجاست که ما انسان ها از تاریخ درس عبرت نمی گیریم و سرنوشت خودکامگان و ستمگران تاریخ را فراموش می کنیم، آنانی که با پیامدِ کنشهای زشت و غیر انسانی شان رو در رو شدند و درازای خونخوارگی ها و بیدادگری های شان جان خود و نزدیکان خود را از دست دادند و برگ تیره ای را در تاریخ انسانها برجا گذاشتند.
چرا باید قانون کایناتی کُنش و واکُنش (قانون علّت و معلول- کارما) را فراموش کنیم و چرا به این آگاهی نرسیم که ما هر آنچه کشت می کنیم، درو خواهیم کرد و اگر هر آسیب و زیانی به دیگران برسانیم، در واقع آن زیان و آسیب و ضرر دامن خود مان را خواهد گرفت، زیرا ما همه یکی هستیم و به هم پیوند خورده و مُتّصل. هستی قانون و قاعده ای دارد، که بی استثنا شامل همۀ ذرات کاینات می گردد:

این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صــــــــــــدا
چاه مُظلم گشت ظلم ظالمــــــــان
این چنین گفتند جمله عالمـــــــان
ای کـه تو از ظلم چاهی می کنی
از بــــــرای خویش دامی می کُنی
بهــــــر مظلومان همی کندند چاه
در چــــــــه افتادند و می گفتند آه
ای زده بر بیخودان تو ذوالفقــــار
بر تن خود می زنی آن، هوش دار

طوری که پیشتر گفتیم گُربُزی نفس بیحد است، و از تمامی و سایل وابزار برای گول زدن آدمی استفاده می کند. زمانی که انسان در قعر دوزخ نفس فرو می رود، حتّا از وسایل و ابزار خوب، پاک و مقدسِ علمی و دینی و عرفانی برای بر آورده شدن هدف های نفسانی اش استفاده می کند که پیامد آن زشت ترین و شیطانی ترین آسیب ها و آفت ها برای خودش و جهان خواهد بود. برگهای تاریخ همیشه شاهد و گواه بوده که چگونه ما انسانها برای رسیدن به هدفها و آرزو هامان از وسایل و امکانات پاک و زیبا و مقدس استفاده کرده ایم و می کنیم. ما همیشه بنام دین، دانش، خدا و حتّا بنام صلح و امنیت، جنگهای جهان برافکن را براه انداخته ایم که نتیجه اش مرگ و نابودی انسانها، طبیعت و محیط زیست و تمدّن های مان بوده و این جریان هنوز ادامه دارد. دانش و علمی را که با آن می شود جهان را آباد کنیم و خود را به بهزیستی نزدیک بسازیم، در خدمت نفس خود قرار داده، خود را و جهان خود را ویران می کنیم.

چون که حُکم اندر کفِ رندان بود
لاجَرَم ذوالنّون در زنــــــــدان بود
چون سفیهان راست این کار و کیا
لازم آمد یقتـــــــــــــــــلون الانبیا
چون قلم در دست غــــــداری بود
لاجرم منصور بــــــــر داری بود

مولانا موضوع تحسین بیجا، انگشت نمایی و شهرت طلبیی را که مایۀ خودشیفتگی و خود فریبی است، امر نکوهیده و خطرناک و زیانبار پنداشته، چنان تحلیل می کند که این حس حتّا به رشک و حسادت و انتقام شاید کشیده شود که این خود واقعیتی است که روزانه از راه رسانه ها با آن سر و کار داریم. زمانی که حس شهرت و نام در ما ریشه های خود را استوار و مستحکم می سازد، ما در بیشتر موارد همقطاران خود را یعنی آنانی که در کسب شهرت و نام با ما همگام اند، هماورد و رقیب خود می بینیم و گاهی هم سدّ راه مان. این جاست که آن حس رشک و حسادت در ما به جوشیدن آغاز می کند و در سر اندیشه ها و فکر های منفی و حتّا نفرت انگیز را در مقابل آن شخص می پرورانیم که این اندیشه های منفی که در واقع از زهرهای ذهنی نشأت می گیرند گاهی در ما حس کینه توزی و انتقام جویی را می پروراند. اگر با پادزهر آگاهی این زهرها را دفع نکنیم کار ما شاید به کنش های نا انسانی و بدتر بیانجامد.
مولانا موضوع ستایش و تحسین بیجا و دوستی نام و شهرت را که با پیامد های منفی و آزاردهنده همراه است، در تمثیل طوطی و بازرگان در دفتر نخست مثنوی چنین بیان کرده:

گفت طوطی کو به فعـــــــــلم پند داد
که رها کـــــــــــن لطف آواز و وداد
زانک آوازت ترا در بنـــــــــــد کرد
خویشتن مرده پی این پند کـــــــــــرد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی مرغکانت بـــــــــــر چنند
غنچه باشی کودکانت بـــــــــــر کنند
دانه پنهان کــــــــــــــن بکلی دام شو
غنچه پنهان کــــــــــــــن گیاه بام شو
هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهـــــــاد
جشمها و خشمها و رشکهـــــــــــــا
بر سرش ریزد چو آب از مشکهـــا
دشمنــــان او را ز غیرت می درند
دوستان هـــــــم روزگارش می برند
آنک غافل بود از کشت و بهــــــار
او چــــــــه داند قیمت این روزگار
دشمن طاووس آمــــــــــــــد پر او
ای بسی شه را بکشته فــــــــــر او

و نیز در دفتر پنجم مثنوی در تمثیل آن حکیم و طاووس، پیام عرفانی و اخلاقی مولانا را در چند واژه می شود خلاصه ساخت:
حس خود بینی و عُجب و خودشیفتگی که با حس انگشت نمایی همراه است باعث طلب شهرت در ما می شود، که پیآمدش در اکثر موارد از دست دادن امنیت و آسایش و جمع خاطر مان خواهد بود که این خود مانع انسان از رسیدن و دستیابی و کشف نیروهای درونی الهی اش خواهد شد:

چون ز گریه فارغ آمـــد گفت رو
که تو رنگ و بوی را هستی گرو
آن نمی بینی که هر سو صــــد بلا
سوی من آید پی این بالهــــــــــــا
ای بسا صیاد بی رحمت مـــــــدام
بهر این پرها نهد هــــر سوم دام
چند تیرانداز بهر بالهــــــــــــــــا
تیر سوی من کشد انـــــــــدر هوا
چون ندارم زور و ضبط خویشتن
زین قضا و زین بـــلا و زین فتن
آن به آید که شوم زشت و کـــریه
تا بوم آمن درین کهسار و تیــــــه
این ســـلاح عجب من شد ای فتی
عجب آرد معجبان را صد بـــــلا

با وجود این که داشتن شهرت و نام و مقام لذت بخش است، فرزانگان همیشه از انگشت نمایی، شهرت و نام و جاه طلبی بیزاری جسته اند و زندگی ساده و بی نام و نشان را بر جلال و شکوه شهرت و نام و نشانِ آفت زا، ناپایا و عاریتی ترجیح داده اند. به قول بیدل که به این سخن پیامبر اسلام نزدیک است: " دنبال شهرت و نام رفتن آفت زاست و آسایش در گمنامی نهفته است."
جـــــز بـــه گـــمــنامی ســـــراغ امــن نتـوان یافتن
ورنــــه از پـــرواز مــا تــا بــال عنــــقا آتش است

ولی به قول غزالی در احیاء با وجود این که کسب شهرت امریست نکوهیده، از شهرتی که بدون تکلف بدست آید گریزی نیست. شهرت و نام را گاهی می شو د برای تحقق بخشیدن برنامه ها و هدف های الهی انسانی نیز بکار برد، ولی این به ندرت رخ می دهد، و در بیشتر موارد ابزار شهرت برای بسا از ما ها بند و سد راه شده و تأثیر منفی آن بر شخصیت مان و جامعه امریست اجتناب ناپذیر.

برای انسان آگاه لازم نیست که صرفاً با ابزار شهرت و مقام به دیگران خدمت کند، چون راههای انتقال آگاهی و عشق بیشمار است و انسان در این راستا کاملاً آزاد. بسا از فرزانگان در پس پرده حضور داشته و بدون انگشت نمایی و مطرح ساختن خود به انسان ها خدمت کرده اند، چنانچه لاوتسه فیلسوف و عارف چینی می گوید:
"انسان فرزانه همیشه و همه جا حضور دارد اگر چه در جمع نباشد، او جدا از دیگران است ولی در عین حال با همه است و توسط کنش های بی منی ( بدون حضور نفس) کارها را با رضایت خاطر به انجام می رساند."

رسالت انسان آگاه و بینش خواه، این است که باید این زهر کشندۀ ذهنی را به وقت و هر چه زود تر، با پاد زهر آگاهی و عشق درمان کند و نیروهای منفی درونی را مهار سازد؛ و گرنه این اژدهای نفس بر انسان مسلط خواهد شد و خود مان و دیگران را بیرحمانه به کام خود خواهد کشید.
اینجا لازم می بینیم که اشارۀ کوتاهی به داستان آن مارگیر از دفتر سوم مثنوی داشته باشیم، که اژدهای افسرده را مرده پنداشت.
در این داستان آن مارگیر نماد هر یک از ما می تواند باشد که از جنبش و حرکات، نیرو و تسلط نفس بی خبر است.
اژدهای افسرده نمادِ نفس مان است که هنوز بی جنبش است؛ امّا زمانی که این نفس را با عوامل گوناگون تدریجاً فربه می سازیم که درین داستان همان گرمای عراق است، آن اژدها، خودمان و دیگران را به کامش کشیده تباه مان می سازد.

داستان مارگیر و اژدهای افسرده

یک حکایت بشنو از تاریـخ گوی
تا بری زین راز سـرپوشیده بوی
مارگیری رفت سوی کوهســـــار
تا بگیرد او به افسونهاش مــــــار
او همی جستی یکی ماری شگرف
گرد کوهستان و در ایام بــــــرف
اژدهایی مرده دید آنجــــــا عظیم
که دلش از شکل او شد پر ز بیم
مارگیر اندر زمستان شدیــــــــــد
مار می جست اژدهایی مرده دیـد
مارگیر از بهر حیرانی خــــــلق
مار گیرد اینت نادانی خـــــــــلق
مارگیر آن اژدها را بـــر گرفت
سوی بغداد آمد از بهــــر شگفت
اژدهایی چـــــون ستون خانه ای
می کشیدش از پی دانگانـــــه ای
کاژدهای مــــــــــرده ای آورده ام
در شکارش من جگرها خورده ام
او همی مرده گمان بردش ولیک
زنده بود و او نــدیدش نیک نیک
او ز سرماها و برف افسرده بود
زنده بود و شکل مـــرده می نمود
این سخن پایان ندارد مارگیــــــر
می کشید آن مار را با صد زحیر
تا به بغداد آمد آن هنـــــگامه جو
تا نهد هنگامه ای بر چــــــــارسو
بر لب شط مرد هنگامه نهـــــــاد
غلغله در شهر بغداد اوفتـــــــــاد
مارگیری اژدهـــــــا آورده است
بوالعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صد هـــزاران خام ریش
صید او گشته چو او از ابــلهیش
منتظر ایشان و هم او منتظــــــر
تا که جمع آیند خـــــــــلق منتشر
مردم هنگامه افزون تـــــــر شود
کدیه و توزیع نیکوتــــــــــر رود
جمع آمد صد هــــــزاران ژاژخا
حلقه کرده پشت پـــــا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحـام
رفته در هم چون قیامت خاص و عام
چون همی حـــــــــراقه جنبانید او
می کشیدند اهل هنگامـــــــــــه گلو
و اژدها کز زمهریــر افسرده بود
زیر صد گونه پـــلاس و پرده بود
بسته بودش با رسنهـــــــای غلیظ
احتیاطی کــــرده بودش آن حفیظ
در درنگ انتظار و اتفــــــــــــاق
تافت بر آن مار خورشید عـــراق
آفتاب گرم سیرش گرم کـــــــــرد
رفت از اعضای او اخلاط ســـرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خویش جنبیدن گـــرفت
خلق را از جنبش آن مرده مـــــار
گشتشان آن یک تحیر صــد هزار
با تحیر نعره ها انگیـــــــــــــــختند
جملگان از جنبشش بـــــــگریختند
می سکست او بند و زان بانگ بلند
هر طرف می رفت چاقا چاق بند
بندها بسکست و بیرون شــد ز زیر
اژدهایی زشت غــــران همچو شیر
در هزیمت بس خـــــلایق کشته شد
از فتاده و کشتگان صـــــد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشت
که چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بیدار کـــرد آن کور میش
رفت نادان سوی عــزرائیل خویش
اژدها یک لقمه کـــــــرد آن گیج را
سهل باشد خــــون خوری حجاج را
نفست اژدرهاست او کی مرده است
از غـــــــــم و بی آلتی افسرده است
اژدها را دار در برف فـــــــــــراق
هین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده می بود آن اژدهــــــــــات
لقمهٔ اویی چو او یابــــــــــــد نجات
هر خسی را این تمنی کی رســــــد
موسیی باید که اژدرها کشـــــــــــد

درنتیجه، انسان فرزانه و آگاه کسی است که با احتیاط ، دور اندیشی و بینش، از آسیب ها و خطر های حس جا ه و مَقام و نام و شهرت آگاه بوده و اسیر دام آن نمی شود؛ چون این حس موجد تشنگی بی پایان و بیشتر بدست آوردن کسب شهرت، نام و جاه و مقام در روان انسان خواهد بود. به قول آرتورشوپنها ور:
" توانگری و دارایی بسان آب دریاست، هر چه از آن بیشتر بنوشیم، تشنه تر خواهیم شد، حس نام و شهرت نیز چنین است."


برخورد با حس نام و شهرت طلبی و سلطه و قدرت

خویش را رنجور سازی زار زار!
تا تو را بیرون کنند از اشتــــــــهار
کاشتهار خلق بند مُحـــــــــکم است
در ره، این از بندِ آهن کی کم است؟

رهایی انسان از بند های تباه کن و پُرآسیب، اعجازِ فرزانگی و بینش است. انسان فرزانه هیچگاه اسیر دام و بند لذتبخش جاه و مقام و شهرت نشده، از قدرت و سلطه بر دیگران که با خود محوری و ستمگری همراه است، بصورت قطعی دوری و اجتناب می کند. فرزانگی واقعی سلطه بر نفس و مهار کردن و مقهور ساختن نیروهای نفسانی است که آن هم کاریست دشوارتر از سلطه بر دیگران، که این خود بیان کنندۀ هنرمندی انسان فاتح و پیروز است.
انسان پیروز، انسان صاحب قدرت و تشنۀ سلطه بر دیگران نیست؛ بلکه فاتح حقیقی آنست که با ساطع کردن نیروی عشق، مهربانی و بینش قلب دیگران را تسخیر کند.
نیروی درون نگری و بینش که از عشق سر چشمه می گیرد، به انسان این توانایی را می دهد تا به پیامد های منفی و خطرناک قدرت و سلطه بر دیگران پی برده، از آن دوری گزیده به اصلاح نفس خودبپردازد. وقتی نیروی عشق و آگاهی در ما شکوفا و پویا گردد، ما این توانایی را خواهیم داشت تا نیروهای منفی و ویرانگر را شناسایی کرده آن را دفع کنیم، به قول مولانا:

گر اژدهاست در ره، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد تو دفع اژدها کـــــــــن

بزرگترین و محوری ترین رسالت سالک راه: شناخت، پذیرش، مهار سازی، تربیت و تبدیل زهرهای ذهنی با پادزهر عشق و آگاهی است. انسان آگاه، تسلط بر نفس خود را بر تسلط دیگران ترجیح داده، شناخت نفس خود را بر همه چیز مقدم تر می شمارد؛ چون رهایی و بردگی انسان منوط به این شناخت است.
مولانا این مسأله مهم را که جهاد با نفس است، چنین تبیین می کند:

هر که عیب خویش را دیـد و شناخت
اندر استکمال خود دو اسبـــــــه تاخت
ای شهان کُشتیم ما خصم بـــــــــرون
ماند خصمی زو بتر در انــــــــدرون
کُشتن این کار عقـــــل و هوش نیست
شیر باطن سخرهٔ خـــــــرگوش نیست
دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کــــــــم و کاست
هفت دریا را در آشامــــــــــــد هنوز
کم نگردد سوزش آن خــــــــلق سوز
سنگها و کافـــــــــــــــران سنگ دل
اندر آیند انـــــــــــــدرو زار و خجل
هم نگردد ساکـــــــن از چندین غذا
تا ز حق آید مــــــــــــــر او را این ندا
سیر گشتی سیر گویـــــــــد نه هنوز
اینت آتش اینت تــــــابش اینت سوز
عالمی را لقمه کــــــــرد و در کشید
معده اش نعره زنان هـــــل من مزید
حق قدم بر وی نهــــــــد از لامکان
آنگه او ساکن شود از کــــــن فکان
چونک جزو دوزخست این نفس ما
طبع کل دارد همیشه جــــــــــزوها
این قدم حق را بود کـــــــو را کشد
غیر حق خود کی کمــــــان او کشد
در کمان ننهند الا تیــــــــــر راست
این کمان را بازگون کــژ تیرهاست
راست شو چون تیر و واره از کمان
کز کمان هر راست بجـهد بی گمان
چونک وا گشتم ز پیگار بــــــرون
روی آوردم به پیــــــــــگار درون
قد رجعنا من جهــــــــاد الاصغریم
با نبی اندر جـــــــــــــــــهاد اکبریم
قوت از حق خواهم و توفیق ولاف
تا به سوزن بر کنـــم این کوه قاف
سهل شیری دان کـه صفها بشکند
شیر آنست آن کــه خود را بشکند


باشد که با آگاهی عاشقانه بتوانیم از دام آفت زای شهرت و نام رها شده، دانش، هنر، فن آوری، اقتصاد و دیگر امکانات پاک را، بدون دخالت نفس مان، برای خود و دیگران برای رسیدن به بهزیستی و بختیاری مان، بدون آسیب رساندن به مادر زمین و محیط زیست مان، استفاده کنیم.
باشد که با بینش و آگاهی، بجای تیره و آلوده ساختن آبی آسمان، نهالی در دل زمین غرس کنیم.

فریدون وارسته
زمستان ١٣٩١
March ۲۰۱۳

ادامه دارد

***

سر چشمه ها:

- مثنوی معنوی. تصحیح رینولد نیکلسون. تهران،انتشارات ققنوس،١٣٧٩
- دیوان بیدل. به کوشش اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی، تهران، نشر الهام، ١٣٧٦
- مینا گر عشق. کریم زمانی. تهران، نشر نی،١٣٨٦

- گزیده غزلیات شمس. به کوشش: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی. تهران، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، ١٣٧٩
- احادیث و قصص مثنوی. بدیع الزمان فروزانفر، حسین داودی. تهران، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، ١٣٧٦
-Tao Te Ching, Lao Tze.(۱۹۸۹). Vintage Books Edition, New York
- The Damapadha,Fronsdal.G.(۲۰۰۶). Shambhala. Boston & London

- http://www.brainyquote.com/quotes/keywords/fame.
- http://www.mlquotes.com/authors/professions/zen_master/


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *