+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 پایان دوران درخشان ترجمه
 رابعه اثیر و چشم انداز زنانه در شعر
 گفتار هفتم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 عبدالرب رسول سیاف، فقیهی والامقام یا سیاستمدار ماکیاولی
 جنبش سرتاسری تاجکان
 برگِ از رنج التواریخ
 صبح صادق ندمد تا«شب یلدا» نرود
 هر واژه یک شهروند است
 گپی با یک ترانه سُرایِ تروریست
 عقل گرایی یا مدرنیته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
پرتو نادری
example6

روزگاری حکیم نظامی گنجه یی در سوگ شاعر هم روزگار خویش، خاقانی شیروانی گفته بود:

همی گفتم که خاقانی دریغا گوی من باشد
دریغا من شدم آخر، دریغا گوی خاقانی

حس می کنم که این روز ها همه جامعۀ فرهنگی و روشنفکری افغانستان دریغا گوی قسیم اخگر است. مردی که تا زیست در هوای داد و دادگستری زیست و تا گفت، سخن از روشنایی گفت در برابر تاریکی و تا خاموش شد در هوای پیروزی روشنایی بود بر تاریکی.
گویی آخرین جملۀ کتاب پاره پارۀ زنده گی ما نقطه ندارد. گویی آخرین جملۀ کتاب زنده گی ما به جای نقطه با واژۀ « ای وای» پایان می یابد. تا به دیدارش می رفتی تنها همین واژه بر زبانش جاری بود « ای وای، ای وای ، ای وای ...» که پژواک داشت سوزناک. تا چشم در چشمانت می دوخت نگاهان رازناکش به کتاب مندرس روزگاران قدیم می ماند که تو نمی توانستی سطری از آن برخوانی و به حافظه بسپاری؛ اما آن دونگاه رازناک چنان دو خط آتش در تمام هستی ات راه می زد و ترا می سوخت و بعد اشک ها بودند که با سوزناکی روی گونه هایت جاری می شدند. هر بار که به دیدارش رفتم، چنین حالی داشتم ، حال نمی دانم دیگران چه حالی داشتند.
در سالیان پسین بیماری دنباله داری آرام آرام قسیم اخگر را زمین گیر کرد و سرانجام به روز سه شنبه هشتم دلو یا بهمن ماه ۱۳۹۲ خورشیدی برابر با بیست و هشتم جنوری ۲۰۱۴ میلادی چنان دریایی جاری شده از کوهستانی در ریگستان های سوزان مرگ فروخشکید.
او در این سالیان تلخ، تخت به پشت خوابیده بود، چشم برآسمانه یی داشت که تنها ستاره گان فقر در آن می تابیدند. چشمانش به چراغ کم فروغی همانند شده بودند که نمی دانستی که چه تصویری درآن ها رنگ می گیرند! ما چیزی نمی دانستیم. اوخود میل به سخن گفتن نداشت. گویی از زبان با شکوه فارسی دری تنها همین واژه را در حافظه داشت: « ای وای ، ای وای، ای وای...» دیگر سخنی نمی گفت و تنها نگاه هایش، همان کتاب رازناک عهد عتیق بودند که تو نمی توانستی که آن را بخوانی تا شاید آخرین پیام آن را دریابی. شاید با آن سکوت دردناک می خواست بگوید: عمری سخن گفتم، عمری فریاد زدم درهوای داد و داد گستری؛ اما نا سزا شنیدم، عمری سخن گفتم؛ اما سوگمندانه این جا تا که می بینی بر گوش ها مُهر است و بر دل ها مُهر است.
هربار که قسیم اخگر را چنان می دیدم، حس می کردم که او تجسم سرنوشت همۀ روشنفکر و فرهنگیان افغانستان است که اگر اخگری هم شوند دستان سیاه روزگار می تواند آن ها را در زیر خاکستر سرد فراموشی، بی اعتنایی و انتقام خاموش سازد! این درد بزرگ چقدر سوزنده است که شخصیت های بزرگ فرهنگی ما همین گونه در خاموشی می میرند و بعد کسی حتا توغی و لوحی بر مزار آن ها بر نمی افرازد. آن ها به پندار من همه گان شهیدان راه فرهنگ اند، سال ها در گرسنه گی، بی سرپناهی و آواره گی تپیدن و نوشتن و بعد در یک نمیه شب تاریک در انزوا و تنهایی خاموش شدن! من نمی دانم این چه سیاست و کشور داری است که دراین سرزمین جریان دارد که این سان فرهنگ و فرهنگیان را صدها میل آن سوتر به حاشیه های تاریک انزوا رانده است. گویی ما همه گان جذامیان تبعیدی جزیره های دور انزوا هستیم، چه در سرزمین خود و چه در سرزمین های دیگر.
می خواهم بگویم: ملت و قومی که به فرهنگ و شخصیت های فرهنگی و دانشی مردان خود پاس نمی گذارد، ملت و قوم مرده است وهمۀ هستی شان یک کاسه آش است، با دریغ که ما چنین شده ایم. ای وای بر ما که چون بر منبر گزافه های دروغین خویش بر می آییم، از فرهنگ و تاریخ پنج هزار ساله گزافه هایی می بافیم که در کارگاه ذهن هیچ قوم و ملت دیگری رنگ نمی گیرد. ما یک عمر در خاموشی گریسته ایم، خون گریسته ایم. ما سوگواران سیه پوش فرهنگ بر باد رفته ی خودیم؛ اما شاید زمان آن فرا رسیده است که های های بگرییم، شاید این گریستن های بلند خانوادۀ بزرگ فرهنگ افغانستان، خود روزی به فریاد خشمگینی بدل شود، در افق ها بپیچد و پژواکش همۀ هستی را فراگیرد!
اخگر باری برای من در پیوند به سال تولد خود نوشته بود:« همان سالی که در آخرین روزهایش سید اسماعیل بلخی و دوستانش را به جرم کودتا گرفتند. هر وقتی از تولد من یاد می شد پدرم این تقارن را به یاد می آورد، از او فهمیدم که انقلاب چین هم درهمان حول و حوش به پیروزی رسیده بود. شبی که به دنیا می آمدم توفان و سرما بیداد می کرد و درها را به هم می کوبید. به همین قرینه نامم را توغل علی گذاشتند که چون نامأنوس و غیر متعارف بود، جا نیافتاد.»
آری او در یک شب توفانی به دنیا آمد، شاید چنین بود که در تمام زنده گی روی آرامش را ندید، گویی این توفان هم زاد جاودانۀ او بود. تصادف شگرفی است. اخگر در یک شب توفانی به دنیا می آید که درهمان شبان و روزان کابل آبستن یک توفان بزرگ سیاسی – انقلابی شده است. گویی توفان طبیعت با توفان سیاست درهم آمیخته است. به گفتۀ میرغلام محمد غبار درجلد دوم « افغانستان در مسیرتاریخ»، قرار بود تا درنوروز ۱۳۲۹ خورشیدی برابر با ۱۳۵۰ میلادی، حزب سری اتحاد به رهبری سید اسماعیل بلخی قیام خود را به هدف سرنگونی نظام شاهی افغانستان آغازکند؛ اما جاسوسی به نام « گل جان وردکی» شبانه حکومت را از چنین برنامه یی آگاهی می دهد و دستگاه حاکم، رهبران حزب را پیش از قیام در بامداد همان نوروز بازداشت می کند.
اخگر در نوجوانی به دلیل داشتن اندیشه های سیاسی و روشنفکرانه روانۀ زندان شد و این زمانی بود که او در لیسۀ امانی که در آن روزگار آن را لیسۀ نجات می خواندند، درس می خواند. هرچند بعداً دروازۀ زندان به روی او گشوده شد؛ اما دروازۀ مکتب را به روی بسته بودند و چنین بود که دیگرهیچ گاهی نتوانست، پشت میز دانش آموزی بنشیند، به صدای آموزگاران گوشی فرا دهد و آموزش رسمی و دانشگاهی داشته باشد. چنین است که او را از این نمد کلاهی بر سر نیست.
او شخصیت خود ساخته یی است به مانند شماری از شخصیت های نام آور دیگر افغانستان که سر برآورده گان آموزش های مدرسه ای و سنتی اند. چنان که هرجای در گسترۀ بزرگ فرهنگ و هنر استادی یافت، با انبانی از خلوص و اراده رفت و زانوی شاگردی زد. شعر، فلسفه، عرفان، سیاست، تاریخ، فقه، تفسیر، جامعه شناسی، ادبیات و ..... خواند؛ شاید دلیل این گونه آموزش های پراگنده بر این دلیل استواراست که در آن روزگار و حتا در همین سال هایی که ما هوای سربی دموکراسی را تنفس می کنیم هنوز در افغانستان گرایش برتر بر بیشتر بر دانش دایرة المعارفی است. اخگر در حالی در کوچه ها وپس کوچه های دشوار گذار دانش، فلسفه و اسلام شناسی سرگردان است که پدر به بیماری گرفتار می آید و از جهان چشم می پوشد. حال او خود باید گردونۀ سنگین زنده گی را با تنهایی به پیش براند. او در پیوند به چگونه گی آموزشی های خود جایی فروتنانه گفته است:« اگرمی بینی که این چنین بی هنرم دلیلش نیزهمین است که خواستم همه چیز را فرابگیرم؛ اما هیچ چیزی فرا نگرفتم، به هدف همه کاره شدن هیچ کاره شدم».
قسیم اخگر از کودتای کمونستی ثور یا اردیبهشت ماه ۱۳۵۷ خورشید در افغانستان به تلخی یاد می کند: « کودتا شد و من نیز مانند خیلی های دیگر مورد پیگرد قرار گرفتم و مجاهد شدم که دین و وطن در خطر بود و نمی توانستم آرام بنشینم که اگر می نشستم، رفقا نمی گذاشتند، آن ها هر کسی را که با آن ها نبود دشمن می گرفتند.»
در این گفتۀ اخگرهیچ تردیدی وانکاری وجود ندارد. روزگار شگرفی بود. نظام دست نشاندۀ حاکم می پنداشت که خورشید حقیقت از کرملین، از کاخ سرخ کمونیزم مسکو طلوع می کند و آن کی خلاف این می گفت، دشمن خوانده می شد و اشرار و وابسته به امپریالیزم امریکا و شوینزم چنین و ارتجاع منطقه. حزب و حزبیان حاکم فریاد می زدند: «هرکس که با ما نیست، با دشمن ماست».چنین سیاستی زنده گی را برهمه شهروندان شاق ساخته بود. این شعار به شمشیر همیشه خون افشان می ماند. آن کی بیشتر می فهمید بیشتر در خطر بود. روزگار روزگار حاکمیت تفنگ بود، روزگار حاکمیت اندیشه‍ های سرخ انقلابی! روزگار کوچ گروهی شهروندان، روشنفکران و آگاهان و چنین بود که اخگر نیز از مرزها گذشت و رفت به ایران، تا بخت خویش را در زیر آسمان غربت بیازماید؛ اما هرجای که می رفت تشنه گی اش به آموزش فرو نمی نشست. او باری در این پیوند گفته است: «میل سرکوب شده ام به خواندن و نوشتن و کتاب وعشقم به آزادی و آشنایی با شریعتی و از طریق او سارتر و فانون و امه سه زر مرا به دنیای دیگری کشانید. آشنایی مختصر با روزا لوکزامبورک برایم فهماند که مارکسیزم فقط در لنینیزم و استالینیزم که روایتی عامیانه و سیاسی از آن است خلاصه نمی شود. پیش تر، از شریعتی یاد گرفته بودم که می توان اسلام را خارج از حوزۀ تعبیرهای ملایی آن فهمید. بقیۀ عمرم، فقط کوشش در جهت فهمیدن بود و یاد داشت کردن از آن چه فهمیده بودم». می توان انگاشت که پیش تر از شریعتی باید اخگر از اقبال خواند ه باشد:
زما بر صوفی و ملا سلامی
که پیغام خدا گفتند ما را
ولی تاویل شان در حیرت افگند
خدا و جبرییل و مصطفی را
اما یاد داشت های روزانۀ اخگر چه شدند و این قطره های پراگنده به چه دریاچه یی پیوستند! او در این پیوند می گوید:« یاد داشت هایم یک بار توسط رفقای دموکراتیک خلق، دفعۀ دیگر توسط برادران پاسدار ایرانی، بار سوم توسط ملیشاهای برادر حکمتیار، به یغما رفت و آن چه ماند و به چاپ رسیدند عبارت اند از:
- مقدمه یی برتحولات سیاسی دوسدۀ اخیر افغانستان،
- تندیس خشم؛ زندگی نامۀ خالق هزاره،
- ستاره های بی دنباله؛ تاریخ چۀ جنبش روشنفکری افغانستان،
- روش تحلیل سیاسی ،
- موقعیت زن در نگرش توحیدی،
- رساله در مورد متدولوژی شناخت قرآن،
- مبانی ادیان و حقوق بشر
- مقالات متعدد در نشریه های گوناگون.
در این میان دو مجله یکی به نام «فانوس» و دیگری «فجر آزادی» منتشر کرده ام و با رسانه های متعدد مصاحبه انجام داده ام.»
اخگر گاه گاهی نیز با الهۀ شعر دیدار های داشته و شعر نیز سروده است. در سال های که در کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان کار می کرد، بخشی از سروده هایش را برایم فرستاده و فروتنانه خواسته بود تا نگاهی و نقد و نظری بر آن ها داشته باشم. من نیز چنین کردم؛ اما در سال های پسین شاهد نشر شعرهایش در رسانه های کشور نبودم. امید، سروده های اخگر که گونه یی از تجلی اندیشه ها وعاطفه های اوست، گرد آوری شده باشد.
به سال ۱۳۸۶ خورشیدی مجتمع جامعۀ مدنی افغانستان (مجما) به مناسبت هشتاد و هشتمین سالگرد استقلال کشور برای هفت تن از شاعران و نویسنده گان، جایزۀ آزادی داد که قسیم اخگر یکی از این نویسنده گان بود. غیر ازاین او درسال های پسین در ده ها نشست علمی اشتراک کرده و به ایراد سخن رانی پرداخته است. افزون بر این او در پیوند به موضوعات مهم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پیوسته در رسانه های کشور حضور داشته و به روشنگری پرداخته است. امید روزی مجموعۀ سخنرانی های او گرد آوری شود و به گونۀ چاپی در اختیار علاقمندان اندیشه های او قرار گیرد.
استاد اخگر یکی از پایه گذارن روزنامۀ « هشت صبح» است. هشت صبح به سال ۱۳۸۵ خورشیدی به نشرات آغاز کرد و یکی از نشریه های پر تیراژ و پر خواننده در افغانستان است. اخگر نخستین مدیر مسوُول این نشریه بود که بعداً به سبب بیماری به سال ۱۳۹۰ به شغل خویش پایان داد.
چند نکتۀ فرجامین
استاد اخگر شخصیتی داشت کثیرالابعاد، درعرصه های گونان دانش و فرهنگ. او برای چنین آموزش هایی سرگردانی های درازی کشید، آموخت، نوشت و سخن رانی کرد. مردی بود با آرمان ها و اندیشه های بزرگ انسانی که درهوای تحقق آن مدینۀ فاضله یی که در ذهن داشت، پیوسته می تپید. فعال جامعۀ مدنی بود و از نخستین نویسنده گان افغانستان که در این عرصه به روشنگری پرداخته است. پاره یی از نوشته های او در پیوند به مفهوم جامعۀ مدنی، جایگاه جامعۀ مدنی در توسعۀ دموکراسی و موضوعات دیگر در مجلۀ جامعۀ مدنی به نشر رسیده است. او یکی از مدافعان استوارحقوق بشر و آزادی بیان در کشور بود. تحلیل گر ژرف اندیش مسایل سیاسی. منتقد آگاه و نترس سیاست های دولت، طالبان و تنظیم های جهادی. استاد اخگر در سال ۲۰۰۳ میلادی همراه با شماری از نویسنده گان و شاعران دیگر، نهادی را زیر نام انجمن آزادی بیان در کابل پایه گذاری کردند که با دریغ کار این انجمن ادامه نیافت. با نسل جوان پیوند استواری داشت، مدت زمانی آدینه روز ها در مجتمع جامعۀ مدنی افغانستان در پیوند به مسایل روز، جامعه شناسی و تاریخ سخنرانی می کرد و به پرسش های جوانان می پرداخت. این ها همه بخش های از ارثیۀ فرهنگی و دانشی استاد استاد اخگر است. حال این جوانان اند است که چگونه می توانند از چنین ارثیه یی سود ببرند. من نمی توانم باور کنم که با خاموشی استاد اخگر جریان مبارزه سیاسی و مدنی و نقد سیاسی در افغانستان پایان یافته است؛ بل فکر می کنم که از میان همین نسل جوان کسانی این پرچم مقدس را و به تعبیر دیگر این مشعل مقدس را به پیش خواهند برد. دریاها موج پشت می آیند. دریاها همان جریان همیشه گی موج های پوینده اند. می توان گفت که ایستاده گی همیشه گی اخگر بر خط داد و داگستری، بخش بزرگ شخصیت او را و بخش بزرگ ارثیۀ او را تشکیل می دهد که باید به آن چنان میراث بزرگ زنده گی اخگر نگاه کرد. من باور دارم که نسل نو افغانستان نخواهند گذاشت تا توفان های رنگارنگ استبداد چنین مشعل مقدسی را خاموش سازد!
با چنین معنویت و چنین ارثیه یی است که پیوسته در حافظۀ تاریخ و فرهنگ افغانستان چنان نام شکوهنمدی برجای خواهد ماند. خداوند بر او ببخشاید! که مردی بود از شمار فتیان و جوان مردان که تا زیست با جوان مردی زیست و تا زیست از هر رنگ تعلق آزاد بود، جز عشق به انسان، عشق به آزادی و رادی. روانش از ستاره گان بخشایش خداوندی ستاره باران باد و باغ های بهشت قدم گاهش.

پرتو نادری
نهم دلو ۱۳۹۲
برابر با ۲۹ جنوری ۲۰۱۴


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *