+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 جنبش سرتاسری تاجکان
 گفتار هشتم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 درنگی بر رویکرد فرهنگی در فرمان اخیر رییس جمهور کرزی
 آزادی بیان، رعایتِ مقدّسات، و خطوطِ قرمز در پهنۀ فرهنگ
 رابعه اثیر و چشم انداز زنانه در شعر
 نهیلیسم مدرن - پسایند جریان های سیاسی
 حکمت عملی حکیم ابوالبیان حامد کرزی
 اندر باب عقل
 گفتار نخست: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان
 داستان جدایی نادر از سیمین

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱
سعادت پنجشیری
example6

غلام نبی عشقری معروف به (صوفی عشقری) فرزند شیر محمد تاجر مشهور به (داده شیر) پنجشیری در سال ۱۲۷۱ خورشیدی (۱۸۹۲ م) در شهر کهنه ی کابل زاده و در سال ۱۳۵۸ شمسی (۱۹۷۹) م به عمر۸۷ سالگی جهان فانی را پدرود گفته است. به این ترتیب نهم سرطان سال جاری مصادف است به سالگرد وفات وی.
وی در ایام کودکی اولن پدر و بعدن برادر و مادر را یکی پی دیگر از دست داد و به تنهایی با داغ در سینه و یاس در جبین به استقبال زندگی شتافت.
گفته می شود که در نوجوانی به دسته ی عیاران و یا جوانمردان پیوست. بعدن عاشق شد و سپس ترک همه کرد و به عرفان و شعر روی آورد و راوی خود و زندګی در سروده هایش گردید. صوفی عشقری تا واپسین دم حیات مجرد مانده، در خانواده ی کاینات، بی خانواده بسر برد. خودش به خدمت خود میرسید. احتیاج به کس نمیکشید. و محمل کاروان حیات را بی دغدغه
پیش می برد. گویی حافظ شیراز را پیمانه از لب ربوده بود که «گذرګاه عافیت را جریده رود» تا سخن ماندگار او را در حکمت بیازماید:

درین زمانه رفیقی که خالی از خلل ست
صراحی ِ می ناب و سفینه ای غزل ست
جریده رو که گذر گاه عافیت تنگ ست
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل ست

مرحوم صوفی عشقری زندگی اش را بر بنیاد مثلث عاشق، عارف و شاعر ترسیم کرده است. با عشق آغازید، با عرفان عروج کرد و با شعر زندگی.


تجلیات فکری وتصوفی زنده یاد عشقری:

صوفی عشقری بدون شک یکی از وارسته گان طریقه ی نقشبندیه، صوفی پرهیزگار و بوریا نشین خلوت گزین بود. ترک مظاهر کرد و با قناعت در جستجوی سلطنت فقر شد. صوقی عشقری در مورد پیشینه و طریقت خود چنین میگوید:

ترا معلوم باشد جاگه ی من
ز ده بید سمرقندم خدایا
رسانم در مزار شاه نقشبند
که در این سلسله بندم خدایا
به گند عشقری استر ضرور است
شده صد پاره پیوندم خدایا

برای صوفیان خرقه پوش آتش نفس، شعر افزار خوب بیان و وسیله ی تسکین این آتش است. بسی پیران طریقت و مرشدان حقیقت شعر سروده و با شعر بیان حال کرده اند. صوفی عشقری نیز با چراغ شعر، روشنی خانقاه سینه اش را بیرون داده است. طوریکه او خود میگوید:

غزل عشقری زانروست دل انگیز و روان
که چو آیینه بسی ساده و گویا گفته

یا

عشقری از روی علم و فن نمیسازد غزل
اینقدر مضمون نو طبع خدا داد آورد

یکی از ممیزات شعر عارفانه ی صوفی عشقری استفاده ی وی از اصطلاحات عامیانه و عناصر معمولی لفظی محیط پیرامون است که در اشعار خود بی پیرایه و ساده و سالم بکار برده است. به جرئت میتوان گفت که استفاده از اصطلاحات عامیانه، عام پذیری شعرش را بیشتر میکند:

سرم بسیار از دستش کفیده
مزاجش را ندانستم چه رنگ است
بدون رشوه کار اجرا نگردد
که مردم بسته ی ملا شرنگ است
سلیپر ساختم از پرده ی چشم
به پای دلبرم افسوس تنگ است

***





به رسیدن وصالت به خدا تلاش دارم





تو بیا به کلبه ی من چلوی رواش دارم





ز فراق تو مریضم، بنما عیادتم را





جگر هزار پاره، دل قاش قاش دارم

نا گفته پیداست، یکی از انگیزه هاییکه شعر را به جوشش و عاطفه را به غلیان می آورد، درد است. اگر درد نمیبود شاید شعر زاده نمیشد و اگر شعر نمیبود شاید زندگی بی تعبیر میماند. زندگی زنده یاد عشقری سر تا پا فقر بود و فقرش سر تا پا درد. درد جور زندگی مردم و زمانش.

کدامین درد خود را با تو گویم
دل من داغها بسیار دارد

صوفی در وطن بی خانه بود. گویا آسمان بامش بود و زمین بسترش و کوه های آسه مایی دیوار هایش. گاهی این غربت در شعرش انعکاس روشن دارد:

مسافر وار باشم بین کابل
وطن باشد اگرچه خانه ام نیست

حجم درد و احساس زلال و طبیعی عشقری زمانی حضور چشمگیر و مسخر می یابد که اشعار زیبای او را از حنجره ای آواز خوانهای دلدار و مستعد کشور بشنویم. مثلن در آهنگی که استاد قاسم افغان و بعدن استاد رحیم بخش به آواز گیرا و استادانه ای خود خوانده است از غزلی با مطلع:






عمری خیال بستم، یار آشنایی ات را





آخر به خاک بردم داغ جدایی ات را





سر خاک راه کردم دل پایمال نازت





ای بیوفا ندانی قدر فدایی ات را

آنقدر عواطف دردمند وسوزنده در آن موج میزند که چون رودی خروشان تبخیر آن ایجادگر ابر های تأثر در آسمان ذهن و روان شنونده میشود. وهر شنونده ایکه لحظه ای در عمر مزه ی عشق راچشیده باشد و یا به یاد فقدان عزیزی از غم گریسته باشد. پرواز احساس خود را در این آهنگ می یابد که گویی در آتش آن میسوزد و میسازد.
این دردها در اشعار صوفی عشقری میتواند دو بعد داشته باشد.

یک - بعد شخصی شاعر، که هاله ی فریاد بیکسی ها و ناله های یتیمانه ی وی را در آن انعکاس میدهد.
دو - بعد عمومی و مشترک این غربت آدمی زاده است در بیابان بی بقای هستی، که در فریاد شاعرانه و ناله های جانگدازانه ی عشقری بیداد میکند. و زبان عاطفی و جانسوز می یابد و وجه مشترک با همه کس. بقول معروف مولانا(رح) از دل برمیخیزد و بر دل می نشیند.
طوریکه او میگوید
:
مانند چناری که تن سوخته دارد





هردم به خدا چشم براه تبر هستم

پژواک صدای آدمی از کوه پاسخ مییابد. مگر عشقری مینالد که چرا ناله ی او که سنگ را به فریاد و فغان میآورد، ولی در دل خوبان اٍثر نمی بخشد:

در دل خوبان نمی بخشد اثر آیا چرا؟
سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد

دیدگاه عاشقانه ی عشقری

آن آتشی که مهواره ی شعر زنده یاد صوفی عشقری را به بالا میکشاند، همانا عشق است. عرفان است و تصوف و تسلیمی بی قید و شرط وی به آفریدگار عالمیان(ج). این عشق آتش پرواز و عروج همه بزرگان دین بوده است.

شیخ عطار میگوید:

عشق چیست؟ از خویش بیرون آمدن





غرقه در دریای پر خون آمدن

خواجه عبدالله انصاری (رح):






ای عشق پیش هرکسی نام ولقب داری بسی





من دوش نام دیگرت کردم که درد بی دوا

حضرت مولانا (رح)در مثنوی عشق را داروی هر درد واصطرلاب اسرار اللهی میشمارد:

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او زحرص و جمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد وچالاک شد(۱)

زنده یاد صوفی عشقری این شعله را از زبان خود چنین میگوید:

به یاد شمع رخساری که میسوزد دل زارم
که امشب بر سرم از هر طرف پروانه میریزد

یا در جای دیگر به مخاطبش میگوید:

ای وای بر آن دل که در آن سوزی نیست
سودا زده ی مهر دل افروزی نیست

بالاخره از پشت حریر واژه ها بیرون آمده فریاد میزند:

در عشقبازی نام کشیدم، علم شدم
آیینه ی سکندری و جام جم شدم
چندین هزار بیت نوشتم به وصف یار
تا میرزای خوش خط رنگین قلم شدم

در جای دیگری به تاثیر تدریجی و عروج تسخیر هاله ی عشق در وجودش چنین ناله سر میدهد:

رفته رفته به سرم عشق تو آورد جنون
کسب و کار و هنر و علم و فن از یادم رفت
گشتم این رنگ ز عشق تو مجرد به جهان
پدر و مادر و فرزند و زن از یادم رفت
عشقری تا که گرفتم پی لیلی روشان
از دویی دور شدم ما و من از یادم رفت

و یا:

شد سالها که دامن نازت گرفته ام
باور بکن چو روح و روان می پرستمت

زنده یاد صوفی عشقری مانند سایر عرفا باور به وحدت الوجود ی داشته که با انقیاد میگوید که کثرت از آن گل کرده است.

بسیار کنج و کاو مکن اختیار نیست
اسرار زندگی به کسی آشکار نیست
وحدت بود که کثرت ازو گل نموده است
نبود اگر مواد، وجود شرار نیست
ای عشقری خسی، سخن از روی آب زن
اسرار عمق بحر ترا اقتبار نیست

در مشرب عارفان، سماع حرام نیست. و هر آله ی موسیقی که برای پیرایش و گرمی جان سماع کننده موثر باشد قابل پذیرش است. مسلم است که الات موسیقی چون رباب، سه تار، شحنایی، طنبور، هارمونیه، دف و نی و چنگ برای دل های سوخته و سرهای خسته وسیله ی نیایش و تسلیمی و ذکر جانسوز گردد بی محابا قابل پذیرش است. چنانکه موسیقی قوالی در هند جزء عبادت طریقه ی چشتیه است. مثلن در زمان حضرت مولانا (رح) آلات موسیقی چون بربط، چنگ، دف، رباب، نای در سماع حضرت مولانا (رح) اسباب نیایش و ذکرسماع بود.(۲)
دانشمند بزرگ عالم اسلام امام غزالی در کیمیای سعادت میگوید:
( بدان که در سماع سه مقام است: اول فهم، آنگاه وجد، آنگاه حرکت. سماع، آواز خوش و موزون آن گوهر آدمی را بجنباند و در وی چیزی پدید آرد بی آنکه آدمی را در آن اختیاری باشد، و علما را خلاف است در سماع که حلال است یا حرام، و هر که حرام کرده است از اهل ظاهر بوده است که وی را خود صورت نبسته است که دوستی حق به حقیقت در دلی فرود آید.) ( ۳)

از علی رودباری در باره وجد در سماع پرسیدند: گفت: (مکاشفت اسرار است به مشاهده ی محبوب)(۴).

حضرت مولانا (رح) در مثنوی میگوید:

بانگ گردش های چرخست اینکه خلق
می سرایندش به طنبور و به حلق
پس غذای عاشقان آمد سماع
که درو باشد خیال اجتماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر
بلکه صورت گردد از بانگ و صفیر(۵)

در جای دیگر:

سماع آرام جان زندگانست
کسی داند که او را جان جانست

تا جای معلوم صوفی عشقری با اهل دل و خراباتیان مراوده و شست و برخاست داشته که از سماع و شنیدن آوای موسیقی مخصوصن رباب لذت میبرده.
در جایی جوش زده با خیز عارفانه چه مستانه و شاعرانه میسراید:

بسکه امشب گشته بودم مست ساز لوگری
از پلچرخی زدم تا کوتل پیوار چرخ

و باز ذوق خود را پنهان نکرده در باره ی رباب یک غزل بسته را رقم میزند که بند هایی از آن را با هم میخوانیم:

گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
خرقه و سجاده ی خود را کند پوش رباب
گر ترا پیر مغان یک جام آگاهی دهد
میشوی از جان غلام حلقه بر گوش رباب
برق تار و سیم آن آتش زند آفاق را
پس کند گر ناخن شهباز سر پوش رباب
یک شبی در کنج ساقی خانه یی بیدار باش
تا شوی واقف ز ساز و تار خاموش رباب
بسکه آهنگ و نوایش دلکش و پر نشه است
عشقری گردیده امشب مست و مدهوش رباب

و کیف تلذذ و انتخاب خود را از آهنگ و موسیقی نیز پنهان نکرده میگوید:

ساز من ساز مست آهنگ است
از دگر نشه ها مرا ننگ است
آنچه از ساز ها خوشم آید
مدم و دلربا و سارنگ است
و یا:

به قانون مقام راگدانی
رگ جان پرده ی سارنگ عشق است

صوفی عشقری در ابعاد مختلف زندگی با یک دید وسیع و عارفانه (بی تعصب ) سروده های آموزنده و جامعی دارد. آنجا که میگوید:

اهل جهان به یکدیگر هر گز وفا نکرد
کس با کس آشنایی بی مدعا نکرد

یا:

در سراغ بیغمی پامال غم گردیده ایم
هرکسی زین آرزو برگشت بیغم میشود

یا:

دنیاست خوب و دنیا، لیکن بقا ندارد
دارد چو بیوفایی، یک آشنا ندارد
هر چیز در شکستن آواز می برآرد
اما شکست دل ها، هرگز صدا ندارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *