+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 چگونه میتوان نقد را در افغانستان با هنجار ساخت!
 «دهه اشتباهات»، تجربه یی ناکام
 دیالکتیکِ اسطوره ای در شعر «نشانی» اثر سهراب سپهری
 پارس و هشتاد سال مصادرۀ فرهنگی
 جایگاه جوان در جامعه ی ما
 گم شدگان تاریخ فلسفه
 اشراف به دموکراسی
 عقل گرایی یا مدرنیته
 لطیف ناظمی، شاعری از تبار درختان
 سخنوری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
فریدون وارسته

حس وابستگی به دانش

دان که هرشهوت چو خَمر است و چو بنگ
پردۀ هوش است و عـــــــــاقل زوست دنگ
خمــــــــــــــــــر، تنها نیست سرمستیِّ هوش
هر چـــــــــه شهوانی است بندد چشم و گوش
آن بلیس از خــــــــــــــمر خوردن دور بود
مست بود او از تکبّـــــــــــــــــــر وز جحود
مست آن باشد که آن بیـــــــــــــــند که نیست
زر نماید آنچــــــــــــــــــه مسّ و آهنی است


لاوتِسه: "از حس تقدس چشم بدوز و دانستگی را رها کن، این برایت بیشتر از صد بار، بهتر خواهد بود.
از مهربانی آمیخته با ریا صرف نظر کن و اخلاق مندی دروغین را بگذار،
آنگاه است که نیک منشی درست و مهر را دوباره کشف خواهی کرد."

دانش و تقوا، بدون شک برای بسا از ما انسانها، وسیله و ابزار خوبی است برای رسیدن به پایه ها و معارج و نیز پلی می توان باشد برای متحقق شدن آرزو ها و آرمانها ی ما. از رسیدن به پایه های علمی و روحانی نه تنها احساس خوب و خوشی به انسان دست می دهد؛ که چنین کامیابی وپیروزی مایۀ بالیدن و افتخار ما نیز می گردد. کامیابی و پیشرفت در ساحات علمی و روحانی، در بسا موارد، زندگی مان را آسان تر می سازد و این گونه پیروزی ها راهگشای مان بسوی بسا از آرمانها و اهداف مان نیز می تواند باشد.
این امری است بدیهی که دانش نه تنها مایۀ پیشرفت و رشد شخصیت مان است؛ بلکه یکی از مهمترین ابزار نزدیک شدن به بهزیستی نیز به شمار می رود.
علاوه بر این ها، ازابزارعلمی و روحانی برای یاری رساندن و خدمت برای دیگران نیز می شود استفاده کرد، که بسا انسان ها این را یک رسالت ووظیفه مهم و کرامند می شمارند و مسئولیت بزرگ انسانی.

بزرگترین موهبت دانش و دینداری، هویت بخشی است که انسان می تواند با آن جایگاه خاصی برای خود در جامعه باز کند و بیشتر پیشرفت کند و به بسا چیز ها دست یابد. با هویت علمی، هنری ودینی است که انسان شخصیت تازۀ پیدا می کند، که به نظر بیشتر مان این شخصیت تضمین کنندۀ خوشبختی و شاد کامی مان می باشد. از راه شخصیت علمی، هنری یا دینی است که انسان مورد تأیید و احترام جامعه قرار می گیرد که البته چنین ارج گذاری واحترام آرزوی همۀ مان است. دربیشتروضعیت ها، توجه جامعه نیز به خداوندان دانش و دین و هنر معطوف می گردد و در بسا موردها، ما چنین انسان ها را بزرگتر ساخته و حتّا از آنها برای خود بُتی می تراشیم و آنها را تقدیس می کنیم.

سود، مزیت، برکت و نفعی را که از طریق هویت علمی، دینی و یا هنری بدست می آوریم، نمی شود انکار کرد؛ ولی اگراین هویت را که برامان شخصیت بخش است، از دست بدهیم، پیامد آن برا مان دردناک و جبران نا پذیر خواهد بود؛ چون ما بیشتر بر این باوریم که هویت بخشی یعنی صاحب یک شخصیت معنا دار بودن است و بدون هویت و شخصیت یعنی تنها، بی چیز و تهی بودن.

در نتیجه، هویتی فکری که از راههای علمی، دینی، هنری و ثروت و قدرت بدست می آید، باعث غَنای شخصیت مان شده و در این راستا بیشتر و بهترمورد تأیید و احترام جامعه قرار می گیریم. ولی با وجود همه سود و نفع چنین هویتی که ما را می تواند مؤقت، خوشبخت و شاد بسازد و ما را نام و شهرت ببخشد، باید دانست که این همه، امری است نا پایا وگذرا وعاریتی و دلبستگی به آنها باعث سرخوردگی و اندوه خواهد شد که البته، رهایی از چنین حسی، تضمین کنندۀ فارغدلی و سبکباری ذهنی در ما خواهد بود.

در جهانبینی عارفان و فرزانگان، دانش از اهمیت خاصی برخوردار است و جُستن و فراگیری دانش امری است کرامند، مهم و ضروری و ابزاری است برای رُشد و پیشرفت بیشتر و بهتر سالک راه بسوی آن آرمان شهر درونی ایزدی. پایۀ دانش که مرحلۀ نخست از سه منزل مِهین سلوک است، برای سالک، راه را بسوی شهر بینش یا آگاهی و فراتر از آن یعنی نیستان وجود یا سرزمین بی نام و نشان فرهودی یا عشق و حقیقت می گشاید.
عارفان این سه پایه و مرحلۀ سلوکی را بنام های دیگر نیز یاد کرده اند:

١- علم الیقین، شریعت، دانش، خود پرستی و خامی
عین الیقین، طریقت، بینش، بت پرستی و پختگی - ٢
حق الیقین، حقیقت، فراآگاهی، سوختگی و عشق -٣

چنانچه این سه مرحله در بیتی منسوب به مولانا آمده:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خــــــــــــام بُدم، پخته شدم سوختم

پایۀ دانش در جهان بینی عارفان، که همان مرحلۀ شریعت است: یک سلسله قوانین، معیارها و اصلها است که بیشتر روح اخلاقی دارند و برای درک بیشتر سالک ازاین سفر و نیز برای ایجاد یک رابطۀ نسبتاً درست و سودمند، با خود سالک و محیط اطرافش، تهیه و تدوین شده. با دریافت، درک و بکار بردن ابزاردانش، سلوک راه برای سالک آسان تر شده امکانات راهگشایی بسوی مرحله یا پایۀ دوم یعنی آگاهی و بینش بیشتر می شود. بزرگترین دست آورد پایۀ دانش، ایجاد نظم و همآهنگی و ارتباط، پیوند و رابطۀ درست میان سالک و جامعه است. درین مرحله نیروی شناخت سالک بیشتر شده که این شناخت، متضمن ایجاد خود داری و انضباط فردی درزندگی سالک می شود که این خود نشاندهندۀ پیشرفت و تکامل درونی و روحانی سالک نیز می تواند باشد. با نیروی دانش، حس خدمت برای جامعه و مسئولیت و جوابگویی در مقابل انسانها و محیط زیست و حتّا جهان، نیرومند ترمی گردد وسالک با بکار بردن درست دانش در زندگی خود ، دیگران را نیز در بختیاری خود سهیم می داند. مولانا در لابلای مثنوی سخنان زیادی پیرامون خِرَد (عقل) و پایۀ دانش و سودمندی و منفعت آن گفته که اندکی از آنها بسنده خواهد بود:
علم دریایی است بیحدّ و کنـــــــار
طالب علم است غواص بِحــــــــار
خاتَم مُلک سلیمان است عِــــــــــلم
جمله عالم صورت و جان است علم
قطرۀ دل را یکی گوهــــــــــــر فُتاد
کآن به دریاها و گردونهـــــــــا نداد
آدم خاکی ز حق آموخت عــــــــــلم
تا به هفتم آسمان افروخت عــــــــلم
عقل و دلها بی گمانی عرشی انــــد
درحجاب ازنورعرشی می زینــــد
عقل باشد مرد را بال و پـــــــــری
چون ندارد عقل، عقل رهبـــــــری

پس از بررسی کوتاه و فشرده از پایۀ دانش و گوشه ها و جنبه های سودمند و مثبت آن، اینجا لازم به یادآوری است که عارفان و فرزانگان به گوشه و کنارهای تیره و نسبتاً منفی پایۀ دانش نیز اشاره ها و هشدارهایی دارند که درک و دریافت آن برای سالک راه، امری است بایسه، کرامند وحتمی. البته جا ی یاد آوری است که این گونه هشدار ها حاکی از دوراندیشی عارفان و فرزانگان در کار هاست ودر این جا اصلاً سخن از بدبینی در مقابل دانش وعلم وایراد گرفتن و کوبیدن عالمان و دانشمندان نیست، زیرا خود عارفان و فرزانگان پس از گذر پایه و مرحلۀ دانش، به بینش و فرزانگی رسیده اند.

با وجود این که ذهن انسان بسان دریای موّاج بزرگ است و توانمندی های آن بی پایان است، دانش حاصل یک قسمت کوچک ذهن است و امکانِ فراتر و ژرفتر رفتن از این نیز است. دانش زاییده و حاصل خِرَد وعقل است و سر و کار دانش در مجموع با پدیده های شناخته شدۀ ذهنی است و هر آن چه شناخته شده باشد وابسته ومربوط گذشته است. جدا ازاین که فرآورده های علمی و دانش مان مربوط گذشته است و در بیشتر موارد دو باره گویی و تکراری بیش نیست، دانش می تواند توانایی های ذهنی مان را محدود کند؛ چون یکی از بارزترین ویژگی های خِرَد و ذهن انسان، شرطی شدن و محدود شدن آن است با شرط های خاص آن. پس ازعوامل وراثتی که ناخودآگاه از پیشیان خود به ارث می بریم، چشمگیر ترین عوامل بیرونی که فرایند شرطی شدن ذهن را کمک می کند؛ محیط زیست با همۀ ابزار آن است، که از راه های گوناگون در امر ساختار ذهنی و اندیشه هامان فعال اند و ما آنها را در بیشتر موارد می پذیریم.
به طور مثال وقتی ما در یک رشتۀ ویژه و خاص با تمام شرایط و قراردادهایش تحصیل می کنیم، ، این جاست که ذهن مان ناخودآگاه بر اساس اصول و معیار های آن رشته و آن زمان و آن جا، شکل می گیرد و ساخته می شود. متعاقباً ماهمه چیز را از زاویۀ دید همان رشتۀ تحصیلی می بینیم، البته با تأثیرات محیطی و زمانی آن؛ زیرا که ذهن مان براساس معیارهای آن رشتۀ تحصیلی شرطی و محدود شده؛ مهم نیست هنری باشد یا دینی یا فلسفی یا سیاسی، شرطی شدن شرطی شدن و درتنگنا و محدودیت قرار گرفتن ذهنی است.
باری کتابها، رسانه ها، تأثیرات فرهنگی جامعه، چه ملّی یا دینی یا سیاسی و آموزه های دیگران می توانند پیایند و تأثیر مستقیم بر ذهن مان و ساختار شخصیتی مان داشته باشد، که این فرایندی است انکار ناپذیر و جلوگیری از آن امری است دشوار.
اندیشه ها، آراء و داوریها و پیش قضاوتی هامان در مورد دیگران و چیز های دیگر جهان، همه وهمه بر مبنای این دانستنی ها و تجربه های محدود مان خواهد بود. ازاین جاست که بیشتر ما انسان ها در واقع یک کتابخانۀ سیّار و یا یک نیایشگاه متحرک می گردیم و جالبتر اینکه باور هم می کنیم که همه چیز را می دانیم و به گمان این که به پاکی و تقدس از دیگران گوی سبقت را می رباییم، خود را نزد خود دانشمند زمانه و ولیّ حق قلمداد می کنیم که البته این بجُز گول نفس چیز دیگری نیست وباور و دل بستن به آن رنج و اندوه آفرین خواهد بود.


عقل جزوی یا ذهن شرطی شدۀ محدود

علمهای اهـــل حس شد پوز بند
تا نگیرد شیر زآن علم بلنـــــــد
علم چون بر دل زند یاری شود
علم چون بر تن زند باری شود
هین مکش بهر هوا آن بارِعـلم
تاببینی در درون انبار عـــــلم

خرد با همۀ توانمندی هایش که می تواند در بسا امور کارسازو سامان آفرین باشد، استعداد اسیر شدن بدست نفس را نیز دارد. مشکل کار، زمانی آغاز می یابد که نفس زمام امور عقل را در دست گرفته، بر شهر ذهن حکم جاری کند.
درین راستا، ذهن با همۀ توانمندی اش می تواند شرطی شود و محدود که چنین ذهن، شخصیت انسان را محدود و متعصب ساخته و انسان سالک را از پیشرفت بازمی دارد.
مولانا چنین ذهن شرطی شده را که بُردش محدود است عقل جزوی می نامد که این عقل جزوی، ذهنی است که نفس، بال و پرش را در قبضۀ خود گرفته و همۀ کارها و فعالیت هایش را تحت سلطه و نظارت خود دارد ودر میدان چالشش تنها امور دنیوی وشناخته شده می تواند جاداشته باشد نه چیز های بیشتر و فراتر و ژرفتر.
نفس با نیروی بزرگی که دارد می تواند امکانات و توانایی های عقلانی مارا تحت تأثیر خود آورده، چرخۀ آن را مطابق خواسته های خود بچرخاند و از راه بدرش کند.
این خرد یا عقل جزوی که اسیر نفس است، خام است وبا ابزار حسی آمیخته، و گُربُزی و زیرکی از ویژگی های مهم آن است که این خود باعث عدم درک ودریافت آن از کیفیت عشق است. بنا بر این اعتماد و پشت گرمی به چنین عقلی باعث پس مانی سالک راه می شود و فرایند رشد معنوی او را کُند می سازد. پیروی مداوم از ذهن محدود شرطی شده که همان خرد جزوی است، سالک راه را به بیراهه ها کشانیده، بسا چیز ها را برایش دروغین و قلب و وارونه نشان می دهد و نیز چیز های زشت را برایش زیبا و درست جلوه می دهد. ازاین فرایند ذهنی تَوهّم و کژ انگاری زاییده می شود که خود باوری و خود شیفتگی با پیامد های منفی آن متعاقب آن خواهد بود.
با بکار بردن چنین ذهنی، سالک می تواند تنها یک بخش محدود و کوچک هستی را دریابد که آن هم خالی از اشکال نخواهد بود؛ چون دراین مرحله نفس در کار های عقلانی دخالت و فضولی مستقیم یا غیر مستقیم دارد و آنجا که نفس خیمه بزند، شاه عشق را جایی نخواهد بود.
باری، رخنه کردن در دریای ناشناخته های هستی وظیفۀ چنین ذهنی نیست و برای کشف بیشتر و ژرفتر باید به کیمیاگردل روآورد؛ زیرا که عقل جزوی همه چیز نیست:
عقل سرتیز است، لــــــــیکن پای سست
زآنکـــه دل ویران شده است وتن درست
وآنکه درعقل و گمان هستش حجــــــاب
گاه پوشیدست و گَـــــــــــــه بدریده جَیب
عقل جزوی آفتش وهـــــــــم است و ظن
زانکه در ظُلُمات شــــــــــــد او را وطن
عقل جزوی عشق را منــــــــــــــکر بود
گرچه بنماید کـــــــــــــه صاحب سِر بود
عقل چون شحنه است، چون سلطان رسید
شحنۀ بیچـــــــــــــــــــاره در کنجی خزید


حجاب دانش

دلبستگی به دانستگی با همۀ امکاناتش می تواند سد آفرین باشد و روند پیشرفت سالک راه را کُند سازد؛ زیرا دلبستگی یعنی ایستادن و پاییدن است که این با فرایند پویایی عرفانی سرِ سازش ندارد. سالک راه باید درهردم زندگی، چیز های نو را ببیند، تجربه کند و بیاموزد تا باشد که بیدارترو آگاه تر گردد. سلوک عرفانی یعنی همراه و همبال و همدم با تجلّیات ایزدی، که درهر دم نو شدن است و تغیر کردن و هستی جدید پیداکردن. و آموزش یعنی فرآیند بی پایان و دوام دار و نا محدود.
بنا براین، ذهن می تواند با عوامل وابسته به دانش، محدود و شرطی شود و دانش پرده میان انسان و حقیقت و عشق گردد و انسان را از کشف و دریافت بیشتر باز دارد. بزرگترین خطر دلبستگی به دانستنی های محدود مان خود بیگانگی است که در اثر آن از شناخت شخصیت اصلی ایزدی مان باز می مانیم و از آرمانشهر درونی یا گوهر وجود مان پرت تر می شویم. خود بیگانگی یعنی دلبستگی به دانستگی های محدود و عاریتی مان که حاصل خرد جزوی است که این خود زهر های ذهنی دیگر را خواهد زایید که مهمترین آنها: خودباوری، خود بینی و عُجب، غرور و کبر علمی و دینی، تعصب و داوری در مقابل دیگران، حس برتر و بهتر از دیگران راداشتن، ریاکاری و تظاهر و دیگر ویژگی های منفی و نکوهیده اند.


خودباوری

پیش چشمت داشتی شیشه کبـود
زآن کبودت جمله عالم می نمود
آبگینۀ زرد چون ســــازی نقاب
زرد بینی جـــــــــمله نور آفتاب
بشکن آن شیشۀ کبود و زرد را
تاشناسی گرد را و مـــــــرد را

خود باوری تصویر دروغینی از خود است که ذهن برای گول زدن و اغفال مان از آن استفاده می کند. با این تصویر نادرست که از خود داریم، بسا چیز ها را وارونه، اشتباه و بدل دیده که این خود در واقع مارااز دریافت مستقیم پدیده ها باز می دارد. ایجاد توهمات و خیال های سراب گونه در ذهن، حاصل خودباوری است که همیشه با داوری نادرست در مورد خود و دیگرپدیده های هستی همراه است.
خود باوری یکی از حجاب هایی است که دید انسان را می بندد و انسان را از دیدن آنچه هست ( واقعیت ها) مانع می شود. وقتی خود باوری در ما ریشه بگیرد، عُجب، ریاکاری، غرور و نخوت و خود بینی در ما بیشتر می شود و متعاقباً ادعای علمی در مان اوج گرفته، گمان و پندار دانستن (علم) و روحانی و مقدس و پاک بودن در ما شدّت می یابد. در فرایند خودباوری، ما خود و دانستگی های خود را از آنچه هست، بیشتر می سنجیم و می بینیم و ارزش قایل می شویم و بد تر ازین: دراین راستا، از دیگران چشمداشت همنظری و پشتیبانی و حتّا پیروی از خود را نیز خواهیم داشت.

حس غرور، نخوت و برتر و بهتر پنداری از دیگران همیشه با حس خود باوری همراه بوده که متعاقب آن زایش حس ها و زهر های ذهنی دیگر اند که حس تعصب و داوری شامل آنها می باشد. این حس نکوهیده و منفی دربرگیرندۀ نپذیرفتن اندیشه و جهان بینی دیگران خواهد بود که خود نوعی نداشتن حس مدارا تسامح در مقابل دیگران است و همیشه با حس داوری و پیش قضاوتی همراه است. دراثر بروز این حس در بیشتر ما انسان ها، نپذیرفتن و ستیزیدن اندیشه ها و گفتار و کردار دیگران رو به افزونی می نهد و این جاست که عَلَم برحق بودن خودرا برافراخته درصدد رد دیگران وباور ها ی شان می شویم.
بار و حاصل این زهر کشندۀ ذهنی تعصب و کوته نظری است که فقط و فقط خودرا برحق شمرده، حقیقت را امر منحصربه خود می دانیم و قلم بطلان بر دیگران می کشیم؛ زهی این خیال باطل که از نفس دون زاییده می شود و چقدرهم زیبا و بر حق جلوه گری می کند.
وقتی غرور و نخوت ناشی از دانستگی در ما افزونی یابد و حس مدارا و تسامح از ذهن مان بکوچد ورنگهای زشت تعصب و کوته نظری در ذهن مان نیرو بگیرد، با پیامد دیگر رودررو خواهیم شد که آن جنگ درونی با خود مان است، که این جنگ دیگران را چه که گریبان خود مان را نیزمی گیرد که این خود ناراحتی های درونی و تنش های دوام دار ذهنی را دربر خواهد داشت. مولانا این گونه تعصبات و کوته فکری ها را حاصل یک ذهن خام می داند که هنوز نیرو و استعداد دریافت پیام عالم جان را ندارد:
این جهان همچون درخت است ای کِرام
مابرو چون میوه های نیم خـــــــــــــــام
سخت گیرد خام ها مـــــــــــــر شاخ را
زآنکه در خامی نشاید کــــــــــــــاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گـــزان
سست گیرد شاخ ها را بعـــــــــد از آن
سخت گیری و تعصب خـــــــامی است
تا جَنینی، کار خون آشـــــــــــامی است


کوته فکری، تنگ نظری و تعصباتی که با رنگها و شکل های گوناگون می تواند در زندگی مان حضور داشته باشد، همیشه با دوگانگی یا کثرت گرایی ، ملی گرایی، برترطلبی، مذهب گرایی و نژادپرستی افراطی و ناسالم همراه خواهد بود که این در واقع پیامد تلخ همان دلبستگی به دانستگی است؛ مهم نیست، چه دانستگی دینی باشد یا سیاسی یا فلسفی یا هنری.
از این جاست که حجاب دانش، مانع و سدی است خطرناک و منفی زا در مقابل انسان و عشق؛ زیرا که این من و من ها، ما انسان ها را از هم جدا کرده، به قعر دوزخ ناآگاهی فروبرده و فرهنگهارا و جهان را به نابودی کشانیده و ازین بیشترخواهد کشید.
تاریخ بارها و بار ها جنگها و نبرد های جهان سوز را به تصویر کشیده که حاصل ذهن های تیره و متعصب و محدود بوده و این فرایند با همۀ بدبختی ها و مصیبت هایش هنوز ادامه دارد که روزانه در بسا جاهای جهان شاهد آن هستیم.
سازه وعامل اصلی این جنگ های خانمانسوزو جدال های قشری و تحجرآمیزِدینی و مذهبی، ملی و سیاسی، زهر های ذهنی ناآگاهی و غرور اند که تنها در ذهن های خام و پُرتعصب ریشه دارد.

عارفان وفرزانگان با فرایند نفسانی غرور، تنگ نظری و تعصب و داوری سرسازش نداشته، همیشه انسانها را از پیامدهای خطرناک آن هشدار داده اند؛ و انسان ها را به وسعت نظر و سینۀ گشاده، مدارا و تسامح و احترام باورهاو اندیشه ها ی دیگران و صلح و آشتی خوانده اند؛ چون روش تعصب ورزی و کوته نظری، از آیین خِرَدورزی و مهر دورِ دور است. اینان بر این باورند که: هرگاه نفس سر بلند کند و زمام امور را بدست گیرد، خرد رخت می بندد وعشق ناپدید می گردد ودرنتیجه ابر های تیرۀ نفسانی زندگی مان را تار و افسرده می سازو بدبختی و اندوه درزندگی مان پدیدارمی گردد.
اینجا بهتر است چندی سخنان پُرارزش این بزرگان راشنیده، آویز گوش جان خود کنیم:

شمس تبریزی: " اهل جنگ راچگونه مَحرم اسرار کنند؟ ترک جنگ و مخالفت بگو! مادۀ جنگ هوا است. هر کجا جنگی دیدی از متابعت هوا باشد."
گفت:" مرد آن است که چنانکه باطنش بود، ظاهرچنان نماید. باطن من همه یکرنگیست، اگرظاهرشود و مرا ولایتی باشد وحکمی، همه عالم یکرنگ شدی، قهر نماندی. و این سنة الله نیست که این عالم چنین باشد."

لاوتِسُه: " جنگ ابزارها ساز و برگ ترس و هراسند،
از اینجاست که همۀ آدمیان از آنها بیزارند.
بنابراین، رهروان تاو( فرهود و حقیقت راستینه) آنها را بکار نمی بندند.
چون جنگ ابزارها، ساز و برگ ترس اند؛ فرزانه آنها را بکار نمی برد.
جزاینکه بدان ناگزیر باشد.
تنها آشتی و صلح و آرامش برای دلش گرامی است،
و چنین پیروزی انگیزۀ شادمانی برایش نمی شود.
هرگاه تو به پیروزی ات شاد گردی، به کشتن دیگران شادمانی کرده ای،
و آنگاه که به کشتار دیگران شادمانی کنی، ازآن کار اصلی خود (شناخت) دورمانده ای.
جنگ بسان سوگواری و خاکسپاری است.
آنگاه که بسا از مردمان کشته شوند،
دیگران با اندوه ژرف در سوگ آنها می نشینند.
از اینجاست که پیروزی و ظفر را بسان سوگواری و خاکسپاری می شود دید."


و این هم اندیشۀ مولانا از بُعد خاصی در بارۀ بیدادگری و جنگ و جدال های بی معناو خانمانسوز:
جنگ خلقان همچو جنگ کودکان
جمله بی معنی و بی مغز و مُهان
جمله بـــا شمشیر چوبین جنگشان
جمله درلا ینفعی آهنـــــــــــگشان
جمله شان گشته سواره بــــر نیی
کین براق ماست یا دلـــــــدل پیی
حاملند وخود ز جهل افــــــراشته
راکب و محمول ره پنــــــــداشته
وهم و فکر وحس واِدراک شــما
همچو نی دان مرکب کودک هلا

دانش در هر سطحی که باشد و از هر مرجعی که صادر شود، نباید وسیله و ابزار رسیدن به هدفها و مقاصد نفسانی قرار بگیرد؛ زیرا دانش در موضع دُرُستش باید بکار برود که آنهم صرفاً با مدد دل انجام می پذیرد، و آنهم نه هر دلی که هوای ادعا در آن باشد.
چون قلم در دست غــــداری بود
بی گمان منصور بـــر داری بود
چون سفیهان راست این کار و کیا
لازم آمد یقتــــــــــــــــلون الانبیا
یوسفان از مکر اخوان در چهند
کز حسد یوسف به گرگان می دهند

درنتیجه، بزرگترین پیامد دلبستگی به دانش، خود بیگانگی است که آن یعنی جلوگیری از ساطع شدن فروغ عشق است. از این جاست که فرزانگان و عارفان انسان ها را از محدودیت ها و تنگنا های ذهنی آگاه ساخته و درون نگری را هم برای رهایی از بند های دانستگی و هم برای زخنه کردن به قلمرو فراذهنی یعنی دشت بی پایان دل، توصیه می کنند؛ زیرا که دانش پایه ی محدود است و دلبستگی بدان، محدود و شرطی کنندۀ ذهن می باشد و با همه سر وصدا و شکوه ظاهری اش، انسان را از رسیدن به آگاهی و بینش باز می دارد، و از این جاست که گفته اند:
العقل عِقالةُ الرجال ( خرد ورزی بندی است بر آدمی) و العِلم هوا لحِجابُ الاکبر ( دانستگی پرده و حجاب مِهین است).

فریدون وارسته
بهار١٣٩٢

ادامه دارد...

------------------------------
سرچشمه ها:
- مثنوی معنوی. تصحیح رینولد نیکلسون. تهران،انتشارات ققنوس،١٣٧٩
- مینا گرعشق. کریم زمانی. تهران، نشر نی،١٣٨٦

- شرح جامع مثنوی معنوی. دفترچارم و پنجم. کریم زمانی، تهران، انتشارات اطلاعات،١٣٨٩
- مقالات شمس تبریزی. به کوشش علی مُوّحّد.تهران، انتشارات خوارزمی، ١٣٧٧
- فرهنگ همراه. انگلیسی-فارسی. پیشرو آریان پور.تهران،جهان رایانه، ١٣٧٨

- Krishnamurti, J.(۱۹۹۵).The Book of Life. Daily Meditation with Krishnamurti. Harper One, New York
- Merton.T (۱۹۶۹).The Way of Chuang Tzu.New York
*****


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *