+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 صبح صادق ندمد تا«شب یلدا» نرود
 گپی با یک ترانه سُرایِ تروریست
 نقدی برمجموعه ی "به سپیدی این شعرها شک کنید"
 گفتار چهارم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 آدم ارزان است
 سومین تجربۀ دموکراسی و دو راهۀ سرنوشت
 "من متهم می کنم"
 اعتراف می کنیم که ما
 رؤیایی دارم من
 مراسم بزرگداشت استاد واصف باختری در سویدن

۴.۶
امتیاز: ۴.۶ | مجموع آراء: ۵
استاد عبدالکريم سروش

اندر باب عقل
ریچارد رورتی وقتی گفته بود كه در دوران قرون وسطا خدا، خدا بود. آنگاه در دوران روشنفكری و مدرنیسم عقل، خدا شد و امروزه، یعنی در دوران پست مدرنیزیم، هیچ خدایی وجود ندارد. این سخن، بهرة بزرگی از حقیقت دارد. بُت عقل یا خدای عقل امروز شكسته است و واژه عزیز خرد كه روزی فاخرترین و مقدس ترین واژه ها بود، امروز جز معنایی مشكوك و مبهم و فروتن افاده نمی كند. عقل ارسطویی، عقل دكارتی، عقل كانتی، عقل هگلی، عقل دینی، عقل تاریخی، عقل دیالكتیكی، عقل نظری، عقل عملی و ... دیگر انقسامات خرد و درشت، آیینه عقل را چنان در هم شكسته اند و تكه تكه كرده اند كه در آن هیچ صورت سالمی دیده نمی شود.

امروز وقتی از عقل سخن می رود یا غرض شیوه های منطقی قیاس و استقراء و اثبات و ابطال و ... است یا منظور، محصولات خرد است كه عبارتند از فلسفه، زبان، اخلاق، علم و امثال آنها. و چون این محصولات، همه سیّال و متغیّرند، لذا تحول (یا تكامل) عقل جزو مسلّمات این دوران به شمار می رود. عقل مدرن و عقل كلاسیك متفاوت اند چون محصولات این دو عقل، یعنی علم و فلسفه و اخلاق و سیاست و اقتصادشان متفاوت اند و چون چنین است از تن دادن به نوعی نسبی گری (relativism) چاره ای نیست و این همان است كه امروزه همه در آن غوطه وریم.
پاره یی از فیلسوفان مسلمان، عقل نظری را مجموعه بدیهیات نظری و عقل عملی را مجموعه بدیهیّات عملی می شمردند.

بنابراین تعریف، باید گفت كه بدیهیّات عوض شده اند و آنچه برای گذشتگان بدیهی می نموده امروزه از بداهت افتاده است و بالعكس. در قرون وسطا وجود خدا چیزی نزدیك به یك بدیهی نظری بود ولی امروزه این مقام را از دست داده است، در مقابل، «حقوق بشر» امروزه از بدیهیات دوران شمرده می شود در حالی كه نشانی از آن در میان بدیهیات عقل عملی گذشتگان دیده نمی شود. دوران روشنگری (Enlightenment)خود را روشن می دید و قرون وسطا را عصر ظلمت (Dankages) می نامید و البته اگر از قرون وسطائیان می پرسیدید جای این دو صفت را عوض می كردند و روشنی را از آنِ خود و ظلمت را از آنِ رقیب می دانستند. همین كه امروزه كمتر كسی تعبیر «عصر ظلمت» را به كار می برد، خود حكایت از تغییر موضع عمیقی در معرفت می كند. معلوم شده است كه هم دوران روشنگری هم دوران قرون وسطا محصور و محبوس پارادایم های خود (یا بدیهیّات خود) بوده اند و ساكنان این دو پارادایم (یا اپیستمه) به زحمت می توانسته اند از ارتفاعی بالاتر، به نقد خود دست ببرند. و فقط وقتی كه آن حصارها برافتاده است زبان ها و چشم ها باز شده است. وضعیت ما هم در دوران پست مدرن بی شباهت با آنها نیست.

این نكته را همه از كوهن و فوكو آموخته ایم كه یك عقلانیت نداریم بكله عقلانیت ها داریم و اگر یك درس باید از آن بگیریم عبارتست از تواضع عقلانی. گذشتگان می گفتند تكبّر و خودخواهی حجاب خردورزی است حالا باید گفت تكبّر عین بی خردی است. و تواضع از فضایل اجتناب ناپذیر خردورزان و معرفت اندوزان است.

احكام عام و جهانی و فراتاریخی از دل «عقل مطلق فراتاریخی» به درآوردن و بر همه آدمیان در همه اعصار حاكم وصادق دانستن، امروزه از هر وقت دیگر مشكل تر شده است. بشریت اینك به پلورالیسم و رلاتیویسمی بهداشتی و سودمند رسیده است كه میوه اش فروتنی و نفی دگماتیزم است. آن را به فال نیك باید گرفت. امّا عقل نه تنها از درون با انواع و انقسامات خردكننده و خِرَدشكن روبرو بوده و هست، بكله از بیرون هم رقیب های فراوان داشته و دارد. من درین جا به سه رقیب كه خود آنها را آزموده و با آنها زیسته ام اشاره می كنم:

عقل و وحی
پاپ بندیكت شانزدهم در سخنرانی غوغاساز اخیرش، با افتخار به همكاری میان مسیحیّت و فلسفه یونانی اشاره كرد و آشتی آن دو را امری میمون و دوران ساز برای مسیحیت برشمرد و اسلام و پروتستانتیسم را تقبیح كرد كه با عقل، آنهم عقل فلسفی و یونانی، چنانكه باید رشته الفت را محكم نكرده اند و خدای اسلام را به صراحت، خدایی غیرعقلانی بل ضدعقل دانست.

اینجا جای داوری در باب سخنان بعضاً غیردقیق و ناسنجیده پاپ نیست. سخن این است كه رابطه میان عقل و وحی هیچگاه رابطه آدم و صددرصد دوستانه ای نبوده است. عقل مستقلّ از وحی، همواره رقیب وحی شمرده می َشده است و پیامبران هیچ گاه خوش نمی داشته اند كه فیلسوف نامیده شوند. متكلّمان، كه عقاید دینی را استدلالی و عقلانی می كردند و خود را از این جهت خادم دین می پنداشتند در نظر پیروان ارتدوكس ادیان خائن محسوب می شدند. اینان متهم بودند كه با عقلانی كردن، دین را تابع عقل كرده و صحت و حقیقت آن را با ترازوی خرد وزن می نمایند و این امری است، دست كم مشكوك و بی فایده. مؤمنان می گفتند وحی برای دستگیری از عقل آمده است و چگونه می توان این نسبت را واژگون كرد و عقل را به دستگیری وحی گماشت؟ پاره ای پا را از این هم فراتر می نهادند و می گفتند شمع عقل به كار شب های بی وحیی می آید اما همین كه خورشید وحی طلوع كند، آن شمع را باید كُشت.
همكاری عقل و وحی البتّه انتخاب دیگر بود. اینكه خداوندِ خالقِ عقل همان خداوند فرو فرستنده وحی است مبنایی بود برای آن همكاری. بسیاری از فیلسوفان بزرگ مسیحی و اسلامی چون بوعلی سینا و فارابی و توماس آكویناس بدین مشرب تعلّق داشتند و حتی صدرالدین شیرازی فیلسوف عقلی سده هفدهم میلادی ایران می گفت: «خاك بر سر فلسفه یی كه دین حق تأییدش نكند». مكتب كلامی معتزله، كه متأسّفانه از رقیبش مكتب اشعری، شكست تاریخی زیانباری خورد، بر موافقت عقل و شرع بنا نهاده شده بود و با حكمت یونانی هم بر سر مهر بود.

خدای این مكتب، خدایی عادل و اخلاقی، و رفتارش همه بر وفق موازین خرد بود. همچنین بود دركی كه از پیامبر و آموزه هایش داشتند. عقل در این مكتب چندان فربه بود كه دین در كنارش لاغر می نمود. برعكس مكتب اشعری، كه دینی فربه و عقلی لاغر داشت. صوفیان كه از اصل حسابی جدا داشتند، و به عشقی فربه رسیده بودند كه دین و عقل هر دو در كنارش لاغر می نمودند. باری، یافته های عقل تجربی در قرون شانزدهم و هفدهم اروپا، و تعارض میان علم و كتاب مقدس، كشمكش فروخفته میان عقل و وحی را ناگهان بیدار كرد و این دریا را دوباره به تلاطمی شدید افكند. این تعارض برای هر دو طرف، یعنی هم علم هم دین، به گمان من تعارضی خجسته بود و به هر دو آموخت كه كم ادّعاتر و فروتن شوند و به پیچیدگی روابط میان حقایقی كه در حوزه های مختلف به دست می آیند، حسّاس تر شوند. این كشمكش البته تا آن جا پیش رفت كه همراه با ظهور پروتستانتیسم، بروز مخاصمات خونین فرقه های مختلف مسیحی، راه را بر سكولاریسم تمام عیار گشود و صلای بی طرفی حكومت نسبت به ادیان را سر داد و هژمونی یك دین بر دیگر ادیان را از میان برداشت. وحی اسلامی، گرچه با عقل غیردینی (و به خصوص عقل فلسفی / یونانی) گاه آشتی و گاه جدل داشت، اما هیچ گاه با عقل تجربی روبرو نشد، و این جز بدان سبب نبود كه علم تجربی جدید در میان مسلمانان نرویید. گرچه آفاتش را ندید از بركاتش هم نصیب نبرد و وقتی این علم فاتح، در قرون نوزدهم و بیستم به سرزمین های اسلامی رسید، نه تنها پُشتی را نلرزاند بلكه دل ها را شاد كرد كه فاتحی در می رسد كه مسیحیّت را شكست داده و اینك رفیق اسلام می شود. داستان جالبی است كه علم و فلسفه جدید در ممالك اسلامی تقریباً با هیچ مقاومتی روبرو نشد. ابتدا درهای دانشگاه ها و سپس درهای حوزه های علمی دینی بروی آنها گشوده شد و موضوع بحث و درس قرار گرفتند.

در ایران پس از انقلاب اسلامی نیز چنین بود و هست. به یاد دارم كه پس از انقلاب، هنگامی كه من در ستاد انقلاب فرهنگی بودم یكی از خبرنگاران ایتالیایی در مصاحبه با من، می پرسید كه آیا قرار است تدریس تئوری تكامل از دانشگاه ها حذف شود و من جواب منفی دادم و آنگاه با خود اندیشیدم كه چنین مسأله ای حتی به ذهن من و همكارانم خطور نكرده بود. البته حساب ماركسیسم را باید جدا نگاه داشت. روحانیان همواره آنرا یك تئوری ماتریالیستی و ضد دین محسوب می كردند.

امروزه، حركتی بنام روشنفكری دینی در ایران به باز تعریف نسبت عقل و وحی همت گماشته است و خصوصاً در تفسیر متن مقدس (یعنی قرآن) از دستاوردهای جدید هرمنوتیكی و از تجربه مسیحی كمك می گیرد و برخلاف نظر پاپ بندیكت شانزدهم، متن قرآن را نه تنها به تفسیرهای متعدد می سپارد و این را منافی با وحیانی بودن عین الفاظ قرآن نمی شمارد، بلكه اسلام را چیزی جز همین تفسیرها نمی داند و رسیدن به جوهر ناب دین را دشوار بلكه محال می یابد.

عقل و عشق
سنّت فاخر و فربه تصوّف اسلامی محصول دو عكس العمل است: یكی در برابر تجمّل و عشرت و عیش و نوش و فساد و دنیاگرایی و كامجویی بی حساب و بی امان دربار خلفای اموی و عبّاسی و دیگری در مقابل خدای مهیب و خودكامه و پرقدرت متكلّمان اشعری و موشكافی های فیلسوفانه معتزلیان در صفات و افعال باری ، به خصوص عدالت او. عكس العمل نخست تصوف زاهدانه را پدید آورد و دومی تصوّف عاشقانه را.

تصوّف عاشقانه، هم بر عقل قلم بطلان می كشید هم بر خوف. می خواست خدا را دوست بدارد نه اینكه از او بترسد. و می خواست در او چون یك عاشق حیران بماند، نه اینكه فیلسوفانه معمّای وجود او را بگشاید. منصور حلّاج، صوفی مشهور قرن سوم هجری، خلاصه و عصاره این رویكرد را چنین بیان می كند: «معشوق همه ناز باشد نه راز» یعنی او خوراك فیلسوفان و عاقلان نیست بلكه در خور عاشقان است و بس. و عشق چنین بود كه به جنگ عقل آمد. شاید واژه «جنگ» واژه غلیظی بنماید امّا جست وجو در آثار صوفیان، كمتر از این را افاده نمی كند.

عشق هم رقیب عقل نظری شد هم رقیب عقل عملی. از طرفی صوفیان مدّعی شدند كه عشق چشمانی به عاشق می بخشد و دیدن منظره هایی را برای او ممكن می سازد كه عقل از آنها محروم است. جلال الدّین رومی بزرگترین عارف و شاعر ایرانی / افغانی، متولد بسال 604/1234، در خطاب به مرشد و محبوبش، شمس تبریزی می گوید: «شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد» یعنی عشق، معرفت بخش است، قدرت كشف دارد و یافته هایش ارزش معرفتی دارند. از طرف دیگر، به اعتقاد صوفیان، عقل موجودی خودخواه، سودجو و محافظه كار است و اهل ایثار و كرم و فداكاری نیست، در مقابل آن، عشق، خودخواهی عاشق را به صفر می رساند، «او را می میراند»، او را گشاده دست و خوشخو و بلاكش و فداكار می كند، و همه بیماری های روحیِ عاشق را شفا می بخشد.
به قول رومی:

مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیـب جمله علّت هـای ما
ای دوای نخــوت و نامــوس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما

این عاشقی گرچه گوهر دینداری است اما به حقیقت ورای تكالیف دیندارانه است. عموم دینداران در دین ورزی سودی و پاداشی می جویند، و این اگرچه فی نفسه بد نیست، الاّ اینكه به مرتبه عاشقی نمی رسد كه سود و پاداش را ترك گفته است و دست به قمار عاشقانه گشوده است.

تصوّفی كه بر این گونه عاشقی بنا می شود، با وحی پهلو می زند و كم وبیش پیامبران را عارفانی بزرگ می شمارد كه محصول وحی خود را با مردم در میان نهاده اند. حال آنكه عارفانِ ناپیامبر، چنین مأموریتی ندارند.

باری رابطه میان تصوّف و فلسفه یا عشق و عقل، همچون رابطه عقل و وحی رابطه ای هموار و آرام نبوده و نیست. فیلسوفان مسلمان همچنان كه از وحی بهره جسته اند از عرفان هم بهره جُسته اند و هیچكدام را منافی عقل صافی ندانسته اند. كمترین چیزی كه در اینجا می توان گفت كه فیلسوفان، آن مقدار از اكتشافات عرفانی را كه قابل عقلانی كردن بوده برگرفته اند و در مورد بقیّه سكوت كرده اند. اما عارفان، ذهن عاری از فلسفه را بیشتر می پسندیدند، و فلسفه اندیشی و «سبب دانی» را با حیرت كه شأن عاشقان است ناسازگار می یافتند. به علاوه كه درك ما قبل تئوریك عارفان گرچه می توانست به قالب های مفهومی فیلسوفان ریخته شود، امّا با این قالب گیری بساطت و بكارت و اصالت خود را از دست می داد و همین بود آنكه آنانرا از فلسفه حذر می داد.

من كه هم فلسفه و هم عرفان تدریس كرده ام، عمری را در دل این تعارض زیسته ام. و در شاگردانم به خوبی نگریسته ام كه نهایتاً به كدام سو می روند. كمتر دیده ام كه كسی تاب این كشمكش را بیاورد و هر دو وزنه را با هم بردارد. غلبه نهایتاً یا با عقل بود یا عشق. و عشق اغلب تواناتر بود.

عقل و انقلاب
انقلاب، انفجار داغ عاطفه نفرت است. رها شدن انرژی عاطفی ویرانگر است و این با سردی عقل تحلیلگر هیچ قرابتی ندارد. نفرتی كه به دنبال ویران كردن سنّـت و سلطنت و مالكیّت و ... است چه شباهتی دارد با عقلی كه به دنبال شناختن و معرفت است؟

در انقلاب ها نوعاً ، سهم عشق و سهم عاطفه به خوبی ادا می شود امّا سهم عقل به خوبی ادا نمی شود. چندی می گذرد تا رهبران انقلاب به عقلانیت رو آورند و سازندگی پیشه كنند و بر ویرانی ها ضبط و مهار بنهند.
انصاف باید داد، انقلاب بدون عقلانیّت نیست، امّا این عقلانیت بیشتر در نفی عقلانیّت پیشین جلوه می كند. انقلابیون بهتر می دانند كه چه چیز را نمی خواهند و تا پیدا كنند كه چه چیز می خواهند راه بلندی در پیش دارند. انقلابیون آرمان گرایان آتشینی هستند كه در برآورد توانایی خود دچار توهّم می شوند، گمان می كنند به سرعت می توانند سنّت ها و انسان ها را عوض كنند و سنن و آدمیان تازه به جای آنها بنشانند. هر انقلابی، به درجات، آنارشیست است و اگر از این عنصر آنارشیسم هیچ نشانی در میان نباشد، انقلابی در كار نیست.

طیف رنگارنگ واقعیت، در انقلاب ها رنگ می بازد و به دو رنگ سیاه و سپید تقلیل می یاید: گذشته بد، آینده خوب، ضدانقلاب بد، انقلابی خوب و ... بدین شیوه راه را بر داوری عقل تحلیلگر كه به دنبال تقسیم بندی های ظریف واقع نماست بسته می شود.

در انقلاب ها تنها یك معیار برای نیك و بد وجود دارد و آن خودِ انقلاب است، و این عین بی معیاری است. نه تنها انقلاب خوب است، بلكه اصلاً خوب، انقلابی است! وقتی چیزی خود ترازو و معیار خود شد، سرآغاز بی عقلی (irrationelity) است.
كار عاقلان در عرصه انقلاب ها، برگرداندن موج انقلاب نیست. چنین توانایی هایی را ندارند. كارشان كم كردن ویرانی ها و راندن انرژی ها از پریشانی و ویرانی به سوی ساماندهی است. و من خود كه در دل یك انقلاب زیسته و مسؤولیت هایی را به عهده داشته ام، این حقیقت را با دل و جان آزموده ام.
كسانی كه انقلابی را دیده اند، با تمام وجود می فهمند كه چه گناهكارند كسانی كه راهی به جز انقلاب به روی مردم باز نمی گذارند. اولین سرمایه ای كه در انقلاب قربانی می شود عقلانیّت است و آخرین چیزی كه به خانه خویش بازمی گردد عقلانیت است، اگر بازگشتی در كار باشد.
از میان رقبای سه گانه عقل: وحی و عشق و انقلاب، این سوّمی از همه بی رحم تر و عقل ستیزتر است.

وحی، كم و بیش داد و ستد تاریخی معقولی را با عقل سامان داده است، كه می تواند به سود هر دو طرف باشد. عشق هم همواره كالایی نادر نزد اقلیّتی كوچك بوده است و در عین شورآفرینی شرّآفرین نبوده است.

از انقلاب های همه گیر، كه نه زیبایی عشق را دارند و نه قداست وحی را، باید به خدا پناه برد. كه هم جان ها را می ستانند هم خردها را. عاقلان قوم، مسؤولیت دارند كه در تدبیرهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، راه را به سوی نظمی عاقلانه و عادلانه بگشایند تا حاجت به ویرانگری و خردستیزی انقلابی نیفتد. حافظ، شاعر ایرانی قرن چهاردهم می گفت:
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد كه چنان پربلا كند
یعنی: عدالت را بگسترید تا حاجت به انقلاب نیفتد.


ارائه شده به سمینار «لغت نامه فلسفی» در رم، ایتالیا، نوامبر 2006

برگرفته از تارگاه استاد عبدالکریم سروش
http://www.drsoroush.com


تا کنون ۱ دیدگاه بر این متن نوشته شده است   پنهان نمودن

داکتر امین:

عرض سلام دارم.
در متن فوق نوشته ای داکتر سروش که در قرون وسطی خدا خدا بود اما در دوران روشنفکری عقل خدا شد و در دوران پست مدرنیذم خدای وجود ندارد. عرض شود که عقل اصلاًَ از خود اختیاری ندارد تا به انسان حکم انجام عملی را صادر نماید. عقل صرف وسیله ی فهم و تمیز خوب و بد است، و از نظر عرفای اسلام چون علامه اقبال و علامه فیضانی عقل از جنس روح است:
تو خودی از بیخودی نشناختی ...
خویش را اندر گمان انداختی
جوهر نوریست اندر خاک تو
یک شعاعش جلوه ی ادراک تو (علامه اقبال)
عقل: اندیشه گر کارها، روح جوهریست از عالم قدس (که به نسبتش به خداوند است (و نفخت فیه من روحه) ، عقل چکیده ایست از عالم قدس، و عقل متمایل به نیکویی. و نیروی اراده ی انسان چیزی جداست. حقیقت موضوع این است که نفس انسان هم جوریست خاکی و همیشه تمایل انسان بطرف دنیای مادی میکشاند وقتی به نفس اماره بالسوء مبدل میشود عقل را نیز تحت فرمان خود میآورد لهذا عقل با کراهیت تمام به نفع نفس اماره و همکار آن شیطان پلان ها را طرح ریزی میکند. اگر روح انسان میخواهد به اصل خود از طریق عبادات متوصل گردد، نفس و شیطان توجه اش را بسوی معبودان مجازی میکشاند. خلاصه انسانیکه خدایی را نمی پرستد، در واقع هوای نفس خود را می پرستد، یا خود نفس را با شیطان میپرستد(افرأیت من التخذ الههً هواه....و ایضاَ: یا بنی آدم ان لا تعبدالشیطان انه لکم عدوً مبین....لهذا آنکه هیچ خدایی ندارد، خدایش یا نفس و هوای نفس و یا شیطان است که ناخود آگاه به دهل آنها میرقصد یعنی فرمانبرداری آنها را میکند. در دوران پست مدرنیزم نفس و شیطان خدایان انسانهای بیدین اند. امیدوارم موضوع روشن شده باشد.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *