+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 آزمون های استخباراتی همسایگان
 صبح صادق ندمد تا«شب یلدا» نرود
 هر واژه یک شهروند است
 کدام استعداد؟ سخنی با والی بدخشان
 دراصول و اسرار سخنرانی
 طالبان نکتایی دار از طالبان مسلح خطرناکترند!
 دیالکتیکِ اسطوره ای در شعر «نشانی» اثر سهراب سپهری
 قسیم اخگر مسافر سرزمین توفان ها
 یادداشتی در پیوند به طنز و طنزنویسی
 جایگاه جوان در جامعه ی ما

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۷
کاوه کرامی

دانه یی بودم، در زیردرختی افتاده و بیخبر،
ترس داشتم از روزیکه زیر گام گمنامی هموار شوم؛
آرزو داشتم که روزی ریشه برکشم و آهسته آهسته سر از خاک برآورم،
دیده شوم،
سپس چشم اندازم در دنیای پشت دیوار،
کنجکاوی در خونم بود، خصلتم.

روزی باد بیرحمانه من را در سوراخی انداخت، گورم کرد،
در زیر خاک کور.

قطره آبی به سراغم آمد، و زندگی را در روحم دمید؛ شدم آخر آنچه که میخواستم.

حالا هستم یک درخت، میدانم باید شکر کنم، زیرا لحظه ی پیش دانه یی بیش نبودم،
و حالا در هستی ام هیچ کسی شک نمیکند.

نه دیگر آنقدر پست هستم که در زیر پای آدمی جان بدهم، و نه بادی میتواند بیجایم کند.
ولی با وجود این همه، رنج میبرم، رنج از وابستگی ام، از بی زبانی ام.

از ریشه ام باید همیشه آب زندگی بگیرم؛
افسوس نمیدانستم که یک روز همان پایه زندگی آزادی من را میرباید؛
همیشه پابند خاک زیر پایم شدم.
هستی ماه شب و نوازش خورشید روز، هستند تنها شاهدان اسارتم.
وقتی که پرندگان را در آغوش میگیرم،
گاه گاهی از حسادت آزادی شان، دلم میشود که گلویشان را با خارهایم بدرانم؛
باد وحشی همواره میخواهد که مرا از پا در آورد، پس من باید از خود دفاع کنم، تا زنده بمانم.
آیا زنده بودن ارزش اینهمه را دارد؟
نمیدانستم که آرزوهایم من را روزی در دام زندگی می اندازند.
زبانم در طلب گوشی جان میدهد، تا سینه ام را که پر از درد و راز - دیدگی هایم- است لحظه ی در نزد ش خالی کنم...
واقعآ خیلی خسته و پیر و ضعیف شدم، و زمستان هم آمدنیست.
روز به روز برهنه تر میشوم، و در هر برگم شعری نهفته و ثبت است، که حکایت زندگی ام را میکند.. و روزی فرا میرسد که همه در زیر زمین فرو میروند و با تمام حکایات ناگفته خود، غذای کرم های خاکی میشوند، نابود میشوند. و من، آن دانه ناراضی که حالا درختی شده ام، خشک میشوم و روزی طوفانی ریشه هایم را عریان میکند و انتظار تبری را خواهم داشت که من را قطعه قطعه کند، دستانی من را در آتش سوزان خواهند انداخت، حریق میشوم و آخر، بجز از خاکستری چیزی دیگر نخواهم بود.


کاوه کرامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *