+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 گفتار پنجم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 گفتار هفتم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 دانه ی ناراضی
 جنبش سرتاسری تاجکان
 ناخودآگاهِ مشترکِ اساطیریِ نی‎نامه‎ی مثنوی با اسطوره‎ی
 کشف تازه ی رییس جمهور
 گفتار دوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و ف
 در گفت وگو با بچه ی جواهر (یعقوب یسنا)
 روزگار جناب
 طالبان نکتایی دار از طالبان مسلح خطرناکترند!

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲
غفران بدخشانی

جایگاه جوان در جامعه ی ما
چاشت روزی هنوز روزنامه را نخوانده بودم، به غرفه ی روزنامه فروشی رفتم که روزنامه را دریافت کنم. در هنگام برداشتن روزنامه چشمم به مجله ای افتاد که در پوش اش عنوان بسیار جالبی نوشته شده بود. فکر کنم آنچی عنوان آن مجله با من کرد با کسی نکرده باشد، حتا با نویسنده اش. این عنوان سکوتی را در من حکمفرما کرده بود و چنان غرق تفکرم کرده بود که از فراسویم هرگز خبر نداشتم.

در برگ نخست این مجله نوشته بود، پیران با تجربه ی بی دانش؛ جوانان با دانش بی تجربه. من جوانم و جستجو کردن و پرسشگری، جوهر من و اراده ی من است. من همیشه به دنبال جایگاهم در جامعه سرگردان بودم و هستم. به همین دلیل بود که این عنوان انقلابی را در من بر پا کرد.

بگفته ی نیچه، این نخستین بار بود که من با حقیقت برهنه روبر شده بودم. البته ما جوانان هرگز به این گمان نبوده ایم که همه پیران ما بی دانشان با تجربه هستند و به این باور هم نیستیم که همه پیران ما با دانش اند و با تجربه. و ای کاش که پیران ما به این باور بودند که اگر جوانان ما تجربه ندارند، شاید بادانش باشند. یگانه تعریفی که از جوان و نسل جوان در جامعه ی ما داده شده است، بی دانشی، نا فهمی و احساساتی بودن جوان است. جوان هیچگاهی امید، آینده، آروز و فردای جامعه تعریف نشده است. و گاهی هم که از یگان بزرگسال اشتباهی سر می زند، همه با آوای بلند می گویند، کار بچه گانه ای کرده است. به عبارت دیگر، جوان سمبول بی عقلی است و اشتباه.

این در حالی است که در همه جامعه ها و به ویژه در جامعه ایکه من در آن بسر می برم، همه چیز، از ساختار سیاسی گرفته تا اندیشه های فلسفی و بافت های اجتماعی، همه بر اساس پندار های نسل جوان پایه گذاری می شوند. سیاست، فرهنگ، هنر و حتا در بسیاری از زمینه ها علم، برای جوان، در خدمت جوان و در دست جوان است.

در غرب، جامعه هر روز در "شدن" است. و همین نسل کهن سالِ با دانش و با تجربه، با وجود همه برتری های که دارند، کوچکترین گامی بسوی فردای جامعه بر نمی دارند که جوان در آن سهم نداشته باشد. آنچه ایشان می سازند، در حقیقت جامعه نیست، آن ها جوان می سازند چون جوان است که جامعه را می سازد و در چهارچوب نیاز های زمانی اش تعریف می کند. جوان است که اراده و توان عصیان را دارد و از همه مهم تر، جوان است که خویش را سوق می دهد. جوان در بند ایده آل های پوسیده و دیروزین نیست. چون جوان فرداست، با رهنمون کردن خودش فردا را رهنمون می شود. پس هر بزرگسال با دانشِ با تجربه و بی دانش با تجربه که به فردا اندیشده است و به جوان نه، اندیشه اش پوچ است و عبث.

فرهیخته گان، محتاط نبودن یک جوان ناشی از احساساتی بودن و کم دانشی یک جوان نیست. همین روح پرسشگر و عصیانگر را جوان گویند. جوان نباید محتاط باشد، جوان امروز است؛ جوان رونده و سازنده ی فرداست. سازش با افکار و داشته های دیروزینی که درد امروز جوان را درمان نمی کند، کار یک جوان نیست. او باید قد برکشد، او باید پرچم نیازهایش را برافرازد و او باید آنچی باشد که در جامعه نیست.

در جامعه ی سنتی ما در هر بخشی که باشد، جوان در هنر مرده، جوان در سیاست ناپیداست، جوان در شعر پوچ می نویسد، جوان در دین محکوم است، جوان نا بود است، جوان در بند است، جوان ناکام است و جوان دارد می میرد. عصیان در جوان را، اراده در جوان را، تفکر در جوان را، آرمان در جوان را، آرزو در جوان را، تیزبینی در جوان را کشته اند. جوان بی سرنوشت است، جوان بی فرداست. هم میهنان گرامی، چگونه می تواند فردا بی فردا باشد؟

در این چند سال پسین، گریبانم در دست پرسش ها شوده شد. پرسشی که در این همه مدت هرگز دست از گریبانم بر نداشته است این است که "این عدم اعتماد بر نسل جوان از کجا سرچشمه می گیرد؟" من ازینکه اعتمادم بر نسل جوان خیلی بیشتر از اعتمادم بر نسل کهن سال است، این پرسش را پاسخ گفتن نمی توانم. این پرسش را به امید آن مطرح می کنم که کهن سالان با "دانش و با تجربه"، یا پرسشم را پاسخ گویند و یا دست از سرنسل جوان بردارند و بگذارند که ما مانند ایشان، تنها با یک بینش، با یک حقیقت و با یک راه تربیه نشویم.

بگذارید از تجربه ی خودم با نسل کهن سال بگویم. من چندین سال می شود در همه باهماد های سیاسی، اجتماعی، ادبی و هنری سهم می گیرم. وقتی برای نخستین بار خواستم پشت بلندگو بروم و شعر گونه ی بخوانم، از میزبان برنامه خواهش کردم که اگر اجازه باشد، می خواهم شعری بخوانم. آن خواهش چنان به میزبان برنامه بر خورد که گویا من ناسزای گفته باشم. انگیزه اش سطح شعر من نبود. او می توانست شعرم را بخواند و قناعتم دهد که جوان گرامی، شعر هایکه در این مجلس خوانده می شوند و کسانیکه در این مجلس سهم گرفته اند خیلی بالاتر از آنی اند که تو نوشته ای و هستی. پس من نیاز به خوانش این شعر نمی بینم. این برای من کافی بود. مگر نه، آنچه باعث به خوانش نگرفتن شعر من شده بود، سن و سال من بود، چون من در آن زمان هفده سال داشتم.

به همین گونه و به همان سانیکه پرسش ها گریبان مرا پاره کرده بودند، من هم در هر همایشی از سر گریبانی را می گرفتم و خواستار حقم می شدم. تا سرانجام از چشم پوشیدن از وجودم در آن مجلس گپ بجای رسید که "خوب اگر در پایان برنامه وقت ماند، نوبت خودت است". ولی روی تصادف خیلی وقت ها وقت هم نمی ماند.

بلی من از آن عده جوانان هستم که با چشم سفیدی و یخن پارگی حقم را گرفته ام و می گیرم. من اگر سخنی به گفتن داشته باشم می گویمش. اینکه میزبانان برنامه های آینده این حق را می دهند یا خیر، به من ارزشی ندارد. و همچنان از کسی انتظار حق دادن را هم ندارم، این حق من است و از من است.

ولی چرا باید یک جوان برای آنچه حق مسلم اوست، رنج یخن پارگی بکشد؟ چرا باید یک جوان واپسین سخنران باشد؟ چرا باید یک جوان حق اظهار نظر در مورد سرنوشت اش را نداشته باشد؟ چرا باید یک جوان حق ایراد گرفتن به داشته های سنتی را نداشته باشد؟ چرا باید یک جوان در رد پای کاروان از راه بی راه شده ی نسل کهن سال برود؟ چرا نمی گذارید یک جوان، جوان باشد؟


بگذارید که جوان باشیم، چون فردا از ماست و امروز هم!

آمستردام سیزدهم اکتوبر 2008





دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *