+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 نامه ی عاشقانه
 سخنوری
 چگونه میتوان نقد را در افغانستان با هنجار ساخت!
 داستان جدایی نادر از سیمین
 «دهه اشتباهات»، تجربه یی ناکام
 آزمون های استخباراتی همسایگان
 کدام استعداد؟ سخنی با والی بدخشان
 ناخودآگاهِ مشترکِ اساطیریِ نی‎نامه‎ی مثنوی با اسطوره‎ی
 ما و سیاست
 گفتار دوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و ف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
سیروس حبیب

من از بیگــــــــانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

برگِ از رنج التواریخ
حکایت کدخدای چلاق و وزیر چاق
گویند اندرعهد سلطنت افغانیان بر ملک خراسان, طایفه ای بودی موسوم به تاجداران که ایشان را نه از تاج خبرِ بودی و نه از زر و سیم و عاج، لیک زعیمان داشتندی وراج که هر یک بر خزانه ای نشستندی چو قارون ولیک همت ای داشتندی قلیل و دون.

آورده اند که این طایفه را کدخدای بودی با تیاق که او را کلام فصیح بودی و طبعی داشتی نغز و بدیع. کدخدا را نیز عینکی بودی با ذره بین و منطق داشتی چون تیاق اش چوبین. اما این طایفه را چشم امید به کدخدا بودی و این یل صغیر را شغل سپردی حساس و کبیر. کدخدا را شغل ریاست بودی به مجلس مهتران و او را کنیز و چاکر فراوان بودندی و خواب او را گرا ن.

گویند روزی مهتران را بحثی بودی بغایت آتشین که از نثار فحش های آبدار به حریفان دریغ نکردندی و حتا خاله و عمه ای آن جنابان نیز از آن الفاظ و القاب بی گزند نمانده بودندی. مباحثه با لای واژه ی دانشگاه بودی که عده ای از مهتران را خاطر ملال کرده بودی و عده ای دیگر را گنگ و لال. جمعی از مهتران دانشکده را مایه ی فساد گفتندی و دانشگاه را خارج از بلاد. عده ای قلیل را نیز یقین بدان بودی که فردوسی و خسرو نیز بدین واژه گان سخن گفتندی و آن واژه گان باشندی آشنا وکهن. اندر میان مهتران نیز جماعتی بودی با طبع لطیف که ایشان را تب خفیف بودی و به لسان انگریزی ایشان را نَییف* گفتندی. این جماعت را کشتی اندیشه به گرداب وحدت ملی، سخت گیر کرده بودی و در هر عمل سنت "دو تربوز در یک دست گنجد و هم دل یار نرنجد" را بکار بردندی. شیروشکر را مشکل گشا دانستندی بر همه مصایب و خویشتن را »بزرجمهر« شناختندی و صائب. این دسته را گمان بدان بودی که الپوهشگاه نوشداروی باشندی برای این درد بیدرمان و بدینسان ترکیبی ساختندی ملی و موافق با آیین محمدی. لیک مهتران دیگر را این پیشنهاد پسند نیامدی و ایشان را به رگبار ناسزا بستندی که الحق ایشان را مکافاتِ بودی بجا و مزدِ باشندی روا. اما کدخدا را از این ماجرا و جدل طاقت تاق شدی و بانگ بر آوردی که جد وی را پوهنتون کشتندی و دایه اش را زیژنتون. این گفتندی و مجلس را به قصد ضیافتِ ترک کردندی که او را نیکوتر آمدندی از کشورداری و ریاست.

جمعی از مهتران را این بی عرضه گی کدخدا خاطر محزون گرداندی و جگر، خون:

کدخدا را بین که همت گشته دون
گرمی آش است از کاســـه فزون
پوهنتون را عمر شصت و چار نیست
توکه خود هفتادی ای مرد زبون

اندران دیار باستان نیز وزیرکِ می زیستی خرم و چاق که وی را سیم و زر بسیار بودی وعیالش را سه امباق. وزیرک را نَسب به "اخوی کبیر" رسیدی و او را از تبار "اخوی صغیر" ننگ بودی و با فرهنگ ایشان دایم به جنگ. اما خبره گان و اهل بصیرت را نیک آگهی بودی که این تفریقات و تقسیمات "صغرا" و "کبرا" ترشح باشندی از ذهن رنجور و روانِ تاریکتر از گور و هیچ احدی را بدان یقین نبودندی بجز احدی که وی را گروهکی باشندی فاشیست و مریدان و ملازمانِ از حلقه ای طلاب و خادیست.

القصه چون حکایت کدخدا به سمع وزیر رسیدی انگشت حیرت بدندان بگرفتی و همکاسه گان وکاسه لیسان حاضر فرمودی:

چنین گفـــــت خرم خود سـوار
که ما را ز دانش تو معذور دار
اگر دشمن اســت ما را چنین
مرا دوستداری نآید بکــــــــار

وزیرک نماز شکرانه بجا آوردی و از بارگاه ایزد یکتا، کدخدا را عمر طویل استدعا کردی و سفره ای پر از کلچه و گوش فیل.




دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *