+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 گفتار پنجم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 گفتار ششم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و ف
 نامه ی عاشقانه
 زیست نامه صوفی عشقری
 روزگار جناب
 نظریه ی قدرت فوکو
 سومین تجربۀ دموکراسی و دو راهۀ سرنوشت
 اعتراف می کنیم که ما
 شهروندان معترض
 ما و کُتلهای اندیشه های ژرف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
سیروس حبیب

جنبش سرتاسری تاجکان

نخستین نشست جنبش سرتاسری تاجکان بتاریخ 5 جوزا سال روان درشهر« بیفاروایک» هالند برگزار گردید. بنده که نیز شرم اشتراک درین گردهمایی را داشتم، خواستم چشم دید خویش را برای دیگر عزیزان ایکه خوشبختی تشریف آوری در آن محفل را نداشتند بازگویی کنم.

محفل با تلاوت آیات چند از قرآن پاک آغاز گردید و پس از تلاوت آقای گوسفندیار سرپرست این جنبش با پهن درازتر از درازا خویش در عقب تربیون قرار گرفته و با خوانش بیت زیر سخنرانی خود را آغاز کرد:

همچو یعقوب یادِ از آن یوسف کنعان کنم
جان خود را من فدایی ملت افغان کنم

آقای گوسفندیار شوربختی های دیار غربت را دشوار و غیر قابل تحمل خوانده و با چشمان پر از اشک اعتراف کردند که یعقوب وار از دوری یوسف خود (افغانستان) اشک خون میریزدند. و نیز خاطرنشان ساختند که آرزو دارند تا روزی دوباره به میهن بازگردند و باقی عمر شان را در خدمت هم میهنان خود بگذرانند. اما دریغا که مادر اولاد ها اجازه آن فرصت را به ایشان نمیدهد و جناب شان ناگزیز باید احساسات آتشین خود را در قالب مثنوی، قصیده، چکامه و چکیده ریزند تا بدین وسیله دین خود را در برابر میهن و مردم شان ادا کرده باشند.

آقای گوسفندیار چاپ مجموعه ی شعری جدید خویش را بنام « چشم های تر و گوش های کر» به دوستان مژده داده و به قول خودشان آن تحفه ی ناچیز را اهدا به بابای مرحوم ملت نمودند که حقا هدیه ی بود از آدرس دقیق و در خور حال آن فقید. پس از کف زدن ها و استقبال فراوان حضار از آقای گوسفندیار، رشته ی سخن را آقای رعیت منش بدست گرفتند. آقای رعیت منش که طبع شعریشان با هر چه شاعر نو و کهن بود قد بلندک میکرد و هم برای اینکه از حریفان پس نمانده باشند، سخنرانی خویش را با شعر از خودشان چنین آغاز کردند:

همی بالم چو طاووسی که فرهنگم غنامند است
منی تاجیک خشنودم که سلطانم رضامند است

سپس آقای رعیت منش ازشگوفایی فرهنگ پنجهزار ساله ی افغانان یادآوری کرده و از تلاش و کوشش شباروزی افغانان در پربارسازی زبان فارسی اظهار سپاس و قدردانی نمودند. ایشان تاکید بیشتر بر هشیار بودن در مقابل تهاجم فرهنگی همسایگان نمودند. آقای رعیت منش آزرده گی خویش از ایرانیان را پنهان نکرده و یادآور شدند که ایرانی ها مولانا جلال الدین را ایرانی میخوانند در حالیکه مولانا یک افغان بود. وی این شیوه برخورد ایرانی ها را جعل تاریخ و سرقت ادبی خوانده و افزودند "ما از حافظ و فردوسی تیر استیم, ایرانی ها هم باید از مولانا تیر شون".

در پاسخ به این پرسش که ناصر خسرو ایرانی یا افغان بود، آقای رعیت منش فرمودند که در اشعار ناصرخسرو واژه های بیگانه ی مانند دانش و دانشمند به وفرت دیده میشود، پس بعید بنظر میرسد که وی افغان بوده باشد. وی ناصرخسرو را یک شخص مشکوک خواند که بیشتر عمر خود را در سفر ویا تبعید سپری نموده است. البته ایشان نخواستند واژه ی جاسوس را بکار برند ولی گفتند که گمان میرود که وی در "خدمت" یکی از کشور های همسایه بوده باشد.

آقای رعیت منش افزودند که در قسمت "بخشش پاسپورت" به شاعران باید محتاط بود و اخیرا ایشان لست از شاعران کهن و نوین را به وزارت اطلاعات و کلتــــــــــــــــــــــور فرستاده اند تا جناب وزیر در قسمت اجرا و اعطا ی پاسپورت آنان تجدید نظرنمایند.

سخنران سوم مجلس آقای تاجکمل، که تازه از کابل باستانی برگشته بودند و قراربود پیرامون دست آورد های هفت ساله ی خویش در وزارت اطلاعات و فرهنگ سخنرانی مفصل داشته باشند. برخلاف انتظار حضار که به سنت افغانی کمرچند پینکی را بسته بودند، سخنرانی خویش را چنین کوتاه و مختصر ساختند که حتا باعث رشک آبراهام لینکن بود:

سوی کعبه توبه کرده من کفن در بر کنم
در خفا با گلرخ و جام می ای لب تر کنم
آن گل فرهنگ و فخرِ کز نیاکانم رسید
از برای وحدت ملی همه پرپر کنم

سپس نوبت به سخنران جوان محفل احمد جان جهانشهروند شاعر، نویسنده، فیلسوف، دکتر و غیره رسید. آقای جهانشروند پس از معرفی القاب، پیشوند و پسوند های نام خویش، سخنرانان و بزرگان را بباد انتقاد گرفته و یادآوری نمود که وی به نمایندگی از نسل جوان به صراحت میتواند بگوید که جوانان از بحث ها و محافل سیاسی خسته اند و هیچ نوع دلچسپی به این گونه مسایل و دردسرها ندارند. جوانان علاقمند به موسیقی و شعر اند و سیاسی سازی این گونه محافل در ذات خود باعث دلسردی و دوریی جوانان شده و به قول احمد جان علت اصلی کمبود "اشیا" در چنین محیط میباشد. بنده که دیگر تاب و تحمل دیدن این همه را در خود نمیدیدم از جا بلند شده و محفل را به قصد خانه ترک کردم.

با دل شکسته، روان خسته و زبان بسته بسوی درب تالار روان شدم. خشم سراپای وجودم را فراگرفته بود. اگرچه من بیشتر بر خود خشمگین بودم تا بر دیگران، چون میدانستم که فرق زیادی میان من و دیگر حاضرین در آنجا نبود. آنان گوش میدادند، سرمیجنباندند و کف میزدند و من در انتظار دوستِ بودم تا حکایت امروزرا برایش بگویم، تا او به من گوش دهد، سر بجنباند و ...

از درِ تالار بیرون شدم اما هنوز شعر آقای جهانشهروند در گوشم طنین انداز بود:

موهایت سیاه
لبانت سرخ
چشمانت سبز
زیبا دختر افغان
بیا در آغوشم


تا کنون ۲ دیدگاه بر این متن نوشته شده است   پنهان نمودن

منا رعیت منش:

سلام خسته نباشید.من متن بالا رو کامل خوندم خیلی لذت بردم.فک کنم ی نسبت فامیلی هم با شما دارم .خوشحال میشم واسم پیغام بذارید.بوس




sebghatullah sultany:

آیا شما با دکتر غفران بدخشانی معرفت دراید. اگر چنین باشد ممنوتان خواهم بود




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *