+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 دیالکتیکِ اسطوره ای در شعر «نشانی» اثر سهراب سپهری
 یک سبد گل سپاس برای پاسداران آزادی بیان!
 جایگاه جوان در جامعه ی ما
 تفاوت در تصور
 انسان در" گلنار و آینه"
 گفتار دوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و ف
 گفتار سوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینه ذهن عارفان و ف
 نخستین نغمه های عاشقانه ی شرق
 نامه ی عاشقانه
 درنگی بر رویکرد فرهنگی در فرمان اخیر رییس جمهور کرزی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
منان شیوا

نویسنده: شیوای شرق

اعتراف می کنیم که ما "متهمیم"

سیاست مداران ما بدیهکارتر از آنانی اند که از عدم آگاهی مردم بهره بردار می کنند.

ارباب فضل و معنا ارزشهای انسانی و بودش با مفهوم را در داشتن جوهر آزادی و شمایل ارزشمند آن دریافته می داند. آدمی با آزدی و جوهری راستین اختیار عمل اش می تواند تعریف شود. هر کی و هر هویتی اگر از منزلت و سکوی ارزشناک آزادی برخود دار نباشد به گورستان و مغاک می ماند.و در سمت به باد شدن ارزشهای خود قرار خواهد گرفت. به همین گونه ارباب ذوق آزادی فر یزدی خود را از آنانی که در قلمروی خود قرار ندارند و مصروف راه رفتن به سمت سویی بیگانگی هستند تا خود را دفن کنند. دور می سازد. راه آزادی به دلیلی دشوار است و سنگین که اهل پذیرش آن باید مرگ را زیسته وقربانی پذیر باشد.تاریخ آنانی را که جان های خود را برای پرستش ارزشهای مردمی و ملی از دست داده اند استثنا قلمداد می کند و آنانی را که بی تفاوت از همه جاده ها می گذرند به رسمیت نمی شناسد.ما و نسل ما در شمار متهمین تاریخی قرار داریم و زندگانی گورستانی را انتخاب کرده ایم به راه ها بی پایان بی روشنایی جانانه رفته ایم بی آنکه بدانیم فرجامین آن دوزخی شدن سرنوشت آدمی است. هویتی چنین کسانی را جز در چند تکه یی بودن در چیزی دیگر نمی شود یافت. تکه هایی که هرکدام مفاهیم رسوایی تاریخ را حمل می کند و هر تصویر آن زندگانی مرگ اندود را تفسیر می کند.

ما مردمان هستیم که هر روز خودمان را به گونه یی گروهی جنازه می کنیم و شمار مردگان همه یی جهان را غنی ترمی سازیم .انسان سرزمین ما را بلا های و آفت های متفاوت در بند گرفته است. و از بی تفاوتی ها شرم آور جلاد ها را داور و دادستان و شرفتمندیر آدم را متهم ساخته ایم. انیجا سخن بر سر نسل من است نسلی که قربانی ها بزرگ تاریخ، ندام کاری های فروان و استثنایی بشریت،بی تفاوتی دربرابر عدالت،بی سمت و سویی میراث شوم تاریخ آن است و زندگانی برایش گورستان هولناک به شمار می رود. اینجا به سرزمین آدم های بیدار نمی ماند بل ما گروه از ابزار های دست معامله گران و فرومایگان تاریخ هستیم. هرروزاز آغاز خشم روشنایی افتاب تا پدیدار شدن شومی های شب ما در جنازه ی خودمان شرکت می کنیم هیچ فریادی و آوازی در میان نیست تا مرگ را به شناسایی بگیرد و تبارشوم بی تفاوتی به را به جراحی. وقتی هر روزنه یی در جامعه ما باز می شود و بجای روشنایی از آن تاریکی های سرمد و ماندگار خلق می شود ما را شوم ترین و شبناک ترین سرنوشت در گرو خود می گیرد و با زنجیر های آتشین فقر دست و پای ما را بسته می کند.
انسان در چنین مکانی به مثابه هیچ چیز هم اهمیت ندارد. و او را برده خواهان مدرن به مضحکه می گیرد تا ضمانت سوسمارکاری ها ی خودشان را بدست بیآورند. نمی دانم این سکوت مانده و دیرپا چرا نمی شکند و یکی فراخوان مرگ را به شبخونیان آزادی. نمی خواند. و چرا همگی درتاریکستان اینجا در جستجوی رهایی و روشنایی نیست.و چرا کسی از منزلت وجدانی روایت ها سیاه پیشانی مردم ما را نمی خواند تا راه نابودی فقر استخوان سوزشان را پیداکند. و نگاهی مردم ما چرا نقاب های شوم و بدبختی آوری سیاستمداران ما را به شناسایی نمی گیرد. چرا همه یی مردم ما مرگی می شود. اما بی تفاوتی را و قربانی دادن را مرگ و پایان نیست. ما در جایگاه و موقیعت شرف اخلاقی خود قرار نداریم. نسل ما همه چیزش را در بدل بی تفاوتی از دست داده است.نقاب کاری ها سیاست مداران بی مایه هر روز از انبوه مردمان شهر قربانی می گیرد.و از استخوان های انسان سرزمین من ستون خانه های تزویر و ریا ساخته اند. نسل من خود سوز و درد را در استخوان خود تجربه می کند و این تراژیدی تبهکار ادامه دارد اما جای چشم انداز های بیدارگر و رستاخیز آفرین خالی است .روشنفکر و چیزفهم های ما عادت کرده اند که سوسمار های را به شناسایی نگیرند و خود نان به نرخ روزگار بخورند. دانشگاهیان ما در قلمروهای تسخیر شده یی روزمرگی زندگی می کنند. بازار آزاد به مثابه زندان بزرگ از بی قانونی مردم را جوقه جوقه به اسارت می گیرد. دین به مثابه ارزشناک ترین پدیده مورد استفاده های ابزاری قرار می گیرد تا فلان تراژیدی دوباره به سرنوشت مردم تکرار شود و انگیزه های انسان مدار و عدالت آور و رهایی بخش آن از نشانی پیر های معرفت های سوز به نام کسی دیگر که در چشم انداز دین رسمیت ندارد. معرفی می شود.
معرفت و ارزشهای خدایی را مردمان شهر من در تاق نسیان مانده اند. مردم و دیدگاه های آنها را همگی به دید نیشخند بدان می بیند اما آب از آب تکان نمی خورد. کسی از بار و مسوولت نفس های خود بیدار نیست و خود را به تفسیر نمی گیرد که چه کار در بدل سرنوشت سوزی ها می تواند انجام دهد. هیچ آشنایی بدر نیامد تا مارا از کمدی بودن و تراژیدی بودن تاریخ بدر کند و به همه یی انسان های این خاکدان شوم برابر و شرف مدار نگاه کند. و همه را در یک منزلت انسانی قرار دهد. نسل ما در برایند همه تجربه های شوم بیدار نمی شود و خود را تکان نمی دهد. درمیان این جنگل هراسناک یکی یک جرقه آتش هم زده نمی تواند. این بدان می ماند ما همگی مرده بودن و جنازه شدن های دسته جمعی را پذیرفته ایم و بی تفاوتی رامنزلت خود خوانده ایم. نه گفتن و برتافتن در برابر دولت های سیاه کار از سنت های انسانی است تا هنوز ما تجربه نکرده ایم. هرکی اینجا یک رشته یی جعل کاری و تزویر در دست دارد تا گلیم بهره برداری خود را ببافد.و کام روایی کند. و نیایش های بندگی هم چنان سردی است بیخ و بن ستم پیشه گان را فرو نمی ریزد. به کجا باید رفت هر طرف می روم سمت و سویی بیگانگی است. هزار چهرگی سوسمارکاری ها.دروغ و مزورانه بودن. هر جاده لبریز از فقر از تبهکاری است. از فردای کابل تا غروب تلخناک افتاب، چهره ی مردم ما همان رنگ فقر را دارد و همان روایت های غم انگیز را. اینجا یکی در بلندای سرمایه ها مست قرار دارد و هزار در هزار انسان دیگر سرگردان پاره ی نان خشک. راه ها را با زنجیر های معامله کاری ها بسته اند هر کجا یی که می روم راه بسته است. آتش فقر در جگر مردم ما جریان دارد ما هر روز دوزخ را تجربه می کنیم و آنانی که از حق ما از کرامت و منزلت انسانی سوء استفاده کرده اند در کاخ های فرعونی خود خون مردم را خفشانه می نوشند.تابلوی سرنوشت مردم ما غمبار ترین سوژه ادبیات جهان دارد.ما را هر کی به بازی گرفته است. نسل من به جنازه یی بودن به هویتی مردگی عادت کرده است و بی تقاوتی طبیعت اش گردیده است. روسپی خانه های شهر باکره ترین دختر معصوم را از فقر به تن فروشی می کشاند و مردم همگی گروگان نان است و محرومیت.

نسل ما باید بداند که ما متهیم . آری ما متهمیم و این را باید اعتراف کرد. زیرا دوزخی بودن و مرگی شدن هارا پذیرفته ایم. در برابر دشمنان عدالت و انسان موضع نگرفته ایم. نسل ما باید این حقیقت را تفسیر کند که مردم ما نان را به ستم پذیرهای فروان و تحقیر شدن های کشنده بدست می آورندو هر روز دشمنان سیاه کار مردم نقاب های تزویر و فریب می پوشند و ضحاکانه مار های خود را به گوشت مردمان فقرزده می بندند. اینجا دوران ستم کاری ها و فرعونی بودن ها جریان دارد و درین خاکدان فقر، فریب و تزویر رسمیت دارد روشنایی و رهایی انسان سرزمین من را خفشان رهبرنما به دار زده اند و خود و خانواده ی خود را به بلندای فرعونی شدن ها کشانده اند. نان، راه، رفتن را، اختیار را از مردمان شهر ما ندام کاری های سیاه کاران تاریخ ربوده است.حتا اینها جاده های رهایی را بسته اند و نیرو بودن و تفاوت کشی در مردمان دوزخی شهرمن. خنثی کرده اند. نسل امروز من باید بداند در فردا تاریخ و روزگار بعدی اختیار انسانی و منزلت انسانی بدست نمی آید اگر امروز ما به خود نیاییم و خود را در برابر صخره ها سرد و سیاه به معرفی نگیریم. در فردا ارزشهای انسانی جای خود را به گونه ی تبهکار آن به بردگی و بی ارزشی خواهد داد. فردایی ما را آنانی رقم خواهد زد که مسخ شدگان امروز هستند و فراعنه های مدرن روزگار ضحاکی یی کنون نام دارند. ما باید قصر ها ی را که هر کدام از استخوان بدن انسان این جامعه آباد شده است به باد ها بسپاریم و نفس های خوگی شده را به دادگاه ببریم. نسل من هر روز در چهارسوق های شهر در میان آنانی که از آغاز روز تا بیگاه چشم براه یک افغانی هستند زمزمه می شوند و هر روز متهم قرار می گیرند. نگاهی کودکان ایستگاه ها شهر سرگردان است کسی را می پالد که اهل وجدان و آگاهی است تا به سرنوشت اش اندیشه کند. و او را از دوزخی زیستن رهایی بخشد. این امر دشوار بر می گردد به آنانی که پرستش ازادی را کرامت وجدان می خوانند.در غیر آن زندگی و رهایی را آنانی شعار می دهند که از شان و منزلت وجدانی بدور هستند و در قلمرو های مسخ شده انسان ستیز خود زندگی می کنند. پیداست آنانی اند که درد بی وجدان را دچار هستند به ما از منزلت انسان و آزدای،برابری، نگاه نمی کنند نباید ما را تا پایان زندگی تنها فقر و قبرستان به رسمیت بشناسد ما محق هستیم که ازادی و برابری را از آنی خود کنیم. خواننده ی متن باید بداند که سمت ها و نشانی ها نوین نمرده است ما انگیزه ی تلاش و انتخاب را از دست داده ایم . ما در آغاز بی راهه ها مانده ایم ورنه می شود رهیاب راهی شد که فرایند آن عدالت را نهادینه کند.و انسان جامعه ی ما را رهایی بخشد. انسان سرزمین ما دردمندترین و سیاه بخت ترین انسان جهان است حجم درد های مردمان شهری مرا بردگان مصر نکشیده اند. بردگان مصر را انتقال سنگ های عظیم از بین برد و مردمان ما را فقر استخوان سوز و دشوار های بی تفاوتی که میراث شوم تاریخ متهم و نسل متهم دیروز است که زندانی ابدی ساخته. دشوار یهای که حتا از انسان مدرن هم در جامعه ی ما هم قربانی می گیرد. ما در پرتگاه افت تاریخ ارزشهای انسانی قرار داریم آینده در تهدید ابدی بسر می برد. اگر ما راه خودی شدن و اختیار بودن را بدست نیآوریم. و مانع دوام سیاه کاری ها تاریخ شویم. تغیر رنگ در چهره مردمان نان اندیش ما را بیدارگری نسل چیزفهم و عمل کردن آنها به گونه ی جدی به میان می آید. ما با بیداری و مرگ بی تفاوتی ها می توانیم خود را به سکوی ارزشناک عدالت برسانیم. دلتنگ ترین مردمان را باید باید به شادی ها و خرسندی ها بکشانیم و دیگر قربانی تزویر دیگران نشویم.

دیگر تحمل اینکه دست ها و پیشانی های مردم کانون دردها و رنج باشد بسر رسیده است.ما نباید زندگی محجور را داشته باشیم باید میراث های شوم را پایان بدهیم. دیگر مجال ندهیم اندیشدن و ومیهن پرستی مان از دست رود و در برابر انسان و نیازمندی های جامعه ی خود مسوولیت شناس نباشیم. هویتی خاموشی را باید ازدست دهیم و از معیار گروه مخالف خاموش بدر بیاییم. ادامه ی خاموشی ها بوده که ما را در گرو ندام کاری های آدمک ها قربانی گیر داده است.باید از نیایش مان نا همه یی نفس های که می کشیم در سدد بدست آوردن آزادی و سجایایی ارزشمند عدالت باشد. هوشیار باید بود هنوز بیگانه ها تنها در مزرعه درامده اند نباید گذاشت که مزرعه را برای ابدی خریداری کند. سیاست مداران ما بدیهکارتر از آنانی اند که در زوایایی زندگی شان فهم و خرد دخالت ندارد. بدیهی است که فرجام چنین سرنوشت می تواند ما را زندانیان گرسنه ی جهان سازد.در جای های که دگرگونی خلق شده است و مردمان شان به عدالت رسیده اند نسل نو شان میراث های خاموش گرا و شوم تاریخی شان ترک گفته به اگاهیدن مردم کوشیدند و ستم پذیری ها را از میان مردم زدودند. با اندیشه های روزمرگی و زندگی دشوار ناپذیر نمی شود هراس و هول را که در چندین برهه ی تاریخ عدالت ستیزان نهادینه کرده اند از بین برد. وجدان آگاه و روحیه یی تسخیر ناپذیر نیازداریم تا صخره های ننگین آور و بدکردار سیاست را بشکنیم. سیاست که درجامعه مردمان به دوزخ می برد تنیجه ی مخالفت خاموش گرای نسل آگاه و پیشتاز ما ضمانت مست گرایان سیاست و سرمایه است که انسان هارا ما را محکوم ابدی می کند.ما باید در آفرینش چشم انداز های انسانی برای بدست آوردن رهایی ازدست رفته تلاش کنیم تا چشم تاریخ را هیچ دست ناپاک کور نکند.خود اختیاری را در ساختار جامعه مان نهادینه کنیم و تلاش کنیم فرصت های عزیز انسانی را برای آینده های خود به بار بیاوریم .چشم حیران مردمان فرو رفته در فقر شهر را تفسیر کنیم و دورنما های که مظهر انسانی ترین زمینه عدالت است را برای فردای مان خلق کنیم. به آزادی و کرامت هویت انسانی خود همانا آزادی است توجه کنیم اراده های از دست رفته و باد شده را واپس بدست بیآوریم. اصحاب فهم و دانایی باید بداند که زحمت دشوار امروز برای رهایی از سایه ی تاریک بهره برداران، فردای روشن و بی تردید را بار خواهد آورد. دیگر نباید شاهد بی عدالتی ها بود و منتظر فریاد رهایی ماند امروز باید نه گفت تا فرد ها همه قربانی این روند انسان خوار خواهد شد.ازین بیش خود را دسته جمعی جنازه خواند و گورستان پذیری سزاور انسان مدرن و عصر شگفتی ها نیست. از میان بی راهه ها باید راه جست و مردم را به آن با با آگاهی و خرد سمت و سو داد.تا چراغ ها به شکار تاریکنا ها بروند و آزادی با شمایل انسانی اش خیابانی شود و لذت آزادی را همگان بچشند و بد بختی ها و ندام کاری ها را یکجا با ضحکان مدرن در سرزمین عدالت و رهایی دفن کنند. نسل ما باید چراغ هارا از سمت باد های شوم و مست بگیرند نگذارند روشنایی اسیر توفان تاریکی ها شود و عدالت قربانی کردار نقاب گرایان بی مایه سیاست در افغانستان. باور من این است که برای از بین بردن سرنوشت محتوم به نابودی باید شجاعت دشوار و جسارت اعتراض داشت تا رسید به مظاهر پاک عدالت و برابری در جامعه.

م. شیوا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *