+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 «دهه اشتباهات»، تجربه یی ناکام
 از تاریخ بیاموزیم
 جهانی شدن ، جهانی سازی وپیامد ها
 رؤیایی دارم من
 شرکت سهامی تاراج
 از چه خواهد شد؟، به سوی چه باید کرد؟
 گفتار پنجم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 دختران مخفی
 گفتار چهارم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 گفتار سوم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینه ذهن عارفان و ف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
عاصف حسینی

چندی پیش، نوشته ای بی نام و نشان به ایمیل من رسید. هجویه ای بلندبالا و ماهرانه بود در مزمت یکی از شاعران شهیر افغانستان. پیش تر نوشته هایی این چنین در انترنت به نشر می رسید که عده ای زبان به نکوهش و مزمت و گاه توهین یکدیگر گشوده بودند. مغزم را از هیجانات «خوب و بد» که بیرون کردم، گفتم چرا؟ سربازان دو جبهه به گونه ای، مشخص و شناخته شده اند، فقط گاهی ساختار اجتماعی چند لایه ی افغانستانی سبب می شود پیش روی یکدیگر را به آغوش بکشند، و پشت سر زبان به شکوه و ناسزا بچرخانند. بعد گفتم ادبیات آنی نیست که چاپ می شود، بلکه همینی است که در روزمرگی های ما شکل می گیرد و با آن زیست می کنیم.

یعنی مثل این هجویه! شاعرانش احتمالا با سرایش هر بیت، دندان می ساییدند و پس از جمع و جور شدن هر قافیه، رضایت انتقام گونه ای بر چهره شان می نشست؛ یا در آن سوی قصه، واکنش قربانی هجویه را که وقتی بندبند آن شعر را می خواند، چگونه بود. بدون شک، این داد و گرفت های غیررسمی ادبیات آن قدر جدی است که باعث شکل گیری رفتارها، کنش ها و روح زندگی ما می گردد و گاه به تنش های قومی و زبانی و مذهبی ختم می شود. آن گپ در دلم ماند که سرانجام انتشار «جلد دوم سمیع حامد» بهانه ای شد تا چیزی سیاه کنم و کمی به کنکاش این پدیده بپردازم.



نخست این که به روشنی نمایان است که یک تنش و چالش بزرگ بین دو نسل وجود دارد. بین دو نسلی که هویت شان به دو طرف خط تاریخی یازده سپتامبر گره خورده است! نسل اول، شاعران و نویسندگانی را دربرمی گیرد که پیش از یازده سپتامبر نام و نشانی داشتند و چه در کابل، پیشاور یا مشهد با سروده ها و مجموعه شعرهاشان شناخته می شدند. گروه دیگر، آنانی اند که پس از یازده سپتامبر، در دوره ی جدید تاریخی آغاز به یادگیری ادبیات و سرایش زده اند و اغلب شاگردان مستقیم نسل گذشته اند. حال سوال پیش می آید که چرا شاگرد علیه استاد می شورد؟ و عمق این شورش چقدر است؟

برای این مساله باید ویژگی های دو نسل را بررسی کنیم. آفرینش های ادبی دو نسل، در محتوا و تکنیک متفاوت است؛ آنچنان که تکنیک و فرم در شعر پیش از یازده سپتمبر (دهه ی نود) چندان قوی و پیچده نیست. در قالب های کلاسیک شاهد کدام تحول و نوگرایی نیستیم، و در شعر نو هم پیرو و دنباله رو برخی شعرهای حماسی ضعیف، به سبک شاملویی می باشیم. حتا دایره ی واژگانی محدود و تکراری است: «دشنه، خون، آزادی، درفش، فریاد و...» و در کل، ساختار و عناصر این شعرها چنان یک دست و یکنواخت است که به سختی می توان آن ها، و شاعران شان را جداسازی کرد. شعرهای آن دوره، در بهترین حالت، یک کاپی خوشرنگ و فرم از نیمایی های اخوان (مثلا) بوده اند. این در حالیست که در گرایش ادبی نو، قالب های جدید به آزمایش گرفته شده است. در غزل و فرم های کلاسیک، شاهد برخی تکانه ها هستیم که در قافیه سازی های نو، اسم های نو، و روانی زبان به چشم می خورد. در نسل دوره ی جدید، شعرهایی را می توان سراغ گرفت که شانه به شانه و گاه والاتر از بهترین شعرهای فارسی نسل جوان در ایران اند. برخی غزل ها پیشنهاد تازه ای در کاربرد زبان و رستاخیزی در ادبیات فارسی محسوب می شوند. یعنی مخاطب ایرانی با خواندن غزل قدرتمندی از افغانستان، پی می برد که چه اندازه می توانسته یک واژه – که در فارسی ایران مستهلک شده – کاربرد متفاوت داشته باشد. نسل پیش تر، به دلیل شرایط اجتماعی و سیاسی خاص در مهاجرت و جنگ، فرصتی برای مرور و تمرکز بر تکنیک نداشته و باید اعتراف کرد که تکنیک آن شعرها هرچند بنا برآن مقتضا کافی و پذیرفته شده بود، اما در واقع چیزی پدیده ای در خور نبوده است.

محتوای شعر نیز، در پس و پیش از یازده سپتامبر قابل مقایسه است. در دهه ی نود، شاعران به نام متاثر از فضا و ویژگی های زمانی، سرایندگان افسردگی تاریخی بودند که گاه شعر مقاومت و گاه مهاجرت نامیده می شد. شاعر خواسته یا ناخواسته فریاد می زد و کلماتش سیاسی می شدند. تنوع را در شعر آن دوره، بسیار اندک می توان دید. حال آنکه نسل پس از یازده سپتامبر با علاقه ی متفاوت به ادبیات می پردازد. شعر او مانند زندگی اش خصوصی شده و همان طور که یک موبایل و یک وبلاگ دارد، شعری هم برای خود و معشوقه اش دارد. کلی گویی، و ایده آل گرایی کمرنگ است و حتا اگر ایده آلیزمی را طرح می کند، با پیرنگ های شخصی و فردی اوست. شاعر می تواند نام معشوقه اش را در شعر بگنجاند، می تواند او را از افسردگی، بی کاری، الکولی نوشی و در یک کلام روزگار زنده ی خود مطلع سازد. شاعر نسل نو، وبلاگش آیینه ای از درون و بیرون اوست، و مثلا وقتی شعرهای سورنا، امینی، کاوه را می خوانیم، می توانیم پیامی روشن، واضح و دقیق از تک تک بیت هاشان دریافت کنیم و از زیر و بم های زندگی فردی آن ها باخبر شویم. حال آن که وبلاگ و شعر نسل استاد، آن صداقت و بی واسطه گی را چندان ندارد.

«یک شاخه گل برایت سوغات خواهم آورد

آن هم اگر نمردم از دست انتحاری»

کاوه جبران، در کنار تغزل ظریفش، به راحتی نگرانی اش را از وضعیت بد امنیت به تصویر می کشد؛ و به یارش می فهماند که چه چیزهایی عناصر روزمره ی او هستند. سهراب سیرت، دیگر شاعر نسل نو، نگران واژه نگاری نیست و با جسارت طبیعی ترین دریافت خود را از زندگی عاشقانه اش به تصویر می کشد و با دیگران شریک می کند:

«گریه کردم مگر این بار تمامش خون بود

رنگ ناخن زدی از خون من و خندیدی»

یا درجایی، حسن آذرمهر پا فراتر می گذارد و حتا تابوهای ذهنی جامعه را زیر سوال می برد و از آن برای خصوصی ترین عاشقانه اش وام می گیرد:

«ترا قسم به خدا یك كمی پریشان باش

به احترام دل بی قرار ما نسرین

رسول عشقم! ایمان بیاورید ای خلق

چه فرق دارد اگر نام من محمد نیست»

نسل نو با فرم و بازی های زبانی تازه - که گویا تاثیری از شعر جوان ایران است – دست به ریسک می زند و حتا در کشف و بیان کشف بی ملاحظه است و از کنجی دیگری به دنیای پیرامون خیره می شود و می گوید:

«بیدار شو!

زمین تکه سنگ بزرگی‎ست

که به سمت تو پرتاب شده است»

حکیم علی پور

در جایی دیگر، مجیب مهرداد، واقعیت های یک سفر را با خیال درمی آمیزد و سوریالیزم گیج کننده و شیرینی می آفریند:

«دیگر یک نفر نبودم دیگر تنها نبودم (...)

یکی با کلاه من در تمام دیوار ها راه می رفت یکی در زمین، یکی از پوست درخت مرا می نگریست

و دیگری در گونه یک زن به من نزدیک می شد

و در برگی زود چشم می گرفت از چهره ام که در سرخ بود»

درگیری و جنجال دقیقا از همین جا شروع می شود؛ از تفاوت دو نسل در فرم و محتوا. نسل اول دیگر نه در تکنیک دست بالایی دارد، نه در همخوانی محتوا با روزگار جدید موفق بوده است. و هنوز به امپراتوری دهه ی نود و نوستالژی آن پناهنده می شود. سمیع حامد خود نمادی از درگیری بین دو نسل است، اما به گونه ای متفاوت. تنش بیش از آنکه بین او و دیگران باشد، در درون خودش است. او شاید تنها شاعر نسل دیروز باشد که هنوز نفس برای دویدن دارد و هر از گاهی با نشر چند مجموعه شعر، راه اندازی وبلاگ و بحث های ادبی، تلاش می کند تا جایگاه گذشته ی خویش را دریابد و به عنوان مشهورترین و شاید بهترین شاعر پارسی افغانستان شناخته شود. سمیع حامد در سال های واپسین حتا توانسته بود با خرج از اعتبار جمع شده ی دهه ی نود، اقتدار خویش را بر نسل تازه کار بنشاند و سلیقه ی خود را محور و محک شعریت و شاعریت به آن ها معرفی کند. تازه کارها، پس از سردرگمی های کوتاه و عصیان های فصلی، سرانجام به این نتیجه می رسیده اند که برای شاعر شدن باید و باید مهر تایید خداوندگار بلامنازع شعر افغانستان را داشته باشند.

حالا این روزها، انتشار جلد دوم سمیع حامد، بی درنگ خواننده را به این پرسش می رساند که سمیع حامد چرا پس از یک وقفه، دوباره تلاش به عرض اندام در صحنه ی ادبیات دارد و برای این هماوردی، چه چیز را پیشکش می کند؟ آیا کدام چیز قابل توجهی در ادامه ی کارنامه ی ادبی خود عرضه می کند؟ او هر روز نوشته ای را در وبلاگش می ماند و کمتر از دو ماه، بیش از چهل قطعه شعر سروده است که این تعداد خود مجموعه شعر دیگری است!

شاعر با تولیدات روزانه متنی که در آن همه چیز، مثل پاکت شیر، آبسترکت غروب و گل شقایق یافت می شود، تلاش می کند تا شعر تولید کند. این تکاپو و هیجان چنان شتابزده و ترسناک است، که امپراتور هرگز به پرداخت هنری توجه نمی کند و همچنان کلمات گنگی را در همامیزی ساده و بی تکنیکی می نشاند:

«چه شاد می خواند این شمشاد

چه قشنگ می رقصد این شنگ

درتالاب ِ خواب

پیش از هجوم ِ هفت طبقه بوم

که فرو می روند در حدقه

شوم شوم شوم»

چه چیزی می تواند این تکرارهای قافیه دار را شعر کند؟ آیا می توان تنها به اعتبار این که استاد بلامنازع ادبیات هستیم و شاعری شهیر، حتا لحظه ای بر سروده های خویش درنگ نکنیم و بی پروا آن را پیش چشم هزاران خواننده قرار دهیم. خواننده اگر کسی چون من بی سواد و غیرنقاد باشد، ده ده بار متن را می خواند و هی سعی می کند از بین بی تفاوتی و یک نواختی متن، پی حسی بگردد. اگر یافت نشد بلند بر خویش بخندد که ای دل ساده، چقدر نفهمی که شعری به این بزرگی را نمی فهی و گمانم که دنیای سرد اروپا سلیقه ات را خشکانده است.

«هر قلبی

چراغِ قرمزیست

می دانیم و عاشق می شویم

شقایق می شویم در دشتِ آتش

سرکش از گریبانِ پاره پاره گل می کنیم

پاره پاره می شویم و دوباره گل می کنیم»

آیا واقعا می توان به این نوشته، به به چه چه گفت و خلوت خود را با آن پر کرد؟

«غروب

عکس یادگاری آفتاب است با پاییز

سپیده

تندیسه یادبود ِ زمستان

بی تو

روزها قشنگند

اما

بیار دلتنگند»

تشبیه غروب به یک عکس یادگاری و قافیه بندی قشنگ و دلتنگ، و کشیدگی بسیار، چه چیز شگفت انگیز و تازه را باز می گوید؟ و یا این نمونه ی دیگر:

«می زنم چنگ چنگ چنگ

و می خواهم برقصم قشنگ شنگ شنگ

شنگ آنقدر که هر چه آیینه دور و بر من است خالی شود از شرنگ

خفه ام می کند این چنگار

اما چند می شنینی چنگ

چنگ آر که از چنگ من افتاد هنگام رقص

چنگ...

می بینم آن دست را

شکست را

مست را که می رقصد در آیینه ها شرنگ شرنگ

چنگاری در چنگ»


تنها تکنیکی که در متن بالا به چشم می خورد، تکرار و همخوانی لفظی واژگان است و بس؛ و شاعر انتظار دارد خواننده اش از بین این کلمات سرد، تکراری و روشده، به یک کشف و لذت آنی دست یابد. به نظر شما طرح کوتاهی که در ادامه می خوانید، کشفی در خویش دارد؟ یعنی کشف هیجان انگیزی که خواننده را بدون آنکه شاعر را بشناسد، به وجد آورد و سراسیمه پی کاغذ و قلم بگردد تا آن را یادداشت کند؟

«چه کار می کنم؟

از چشمه های سیاه

ماهی قرمز

شکار می کنم»

در پایان این نکته را باید یادآور شوم که هدف از این نوشته نقدی بر شعر سمیع حامد نبوده است. چرا که نه من منتقد قهاری هستم، و نه مجالی برای چنین کاری است. هدف فقط کنکاش در یک پدیده ی زنده در ادبیات افغانستان بوده است، و نویسنده سمیع حامد را نقطه ی عطفی بر این گفتگو پنداشته است. ناگفته نماند که به هر صورت، شاعران استاد باید اندکی به محصولات فرهنگی و ادبی خود بیشتر توجه کنند؛ چرا که خواسته یا ناخواسته همچنان مورد توجه تازه کارها هستند. و چنانچه لغزش و یا سهل انگاری در آثار ایشان دیده شود، مطمینا تاثیر ویرانگری بر نسل کم تجربه ی ادبی خواهد داشت. و انتظار می رود، آنچنانی که شاعران بزرگی همچون استاد واصف باختری با آن نسل صمیمانه و دوستانه رفتار می کردند، ایشان نیز به جای جدال بر سر موقعیت از دست رفته، زمینه را برای بالندگی و رشد جوان ترها مساعد بسازند؛ باشد که در سایه ی گسترش ادبیات سالم، اندکی از تنش های اجتماعی کاسته شود.

برگرفته از ۸ صبح


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *