+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 دختران مخفی
 آدم ارزان است
 گفتار ششم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و ف
 جهانی شدن ، جهانی سازی وپیامد ها
 از تاریخ بیاموزیم
 اسلام ستیزی
 قسیم اخگر مسافر سرزمین توفان ها
 «سیمرغ» و یاد داشتی برآن
 دوای دلبدی
 دراصول و اسرار سخنرانی

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۲
نازی کریم

برف شدید تمام زمین را سپیدی بی مانند بخشیده بود. سپیدی برف آن شب هولناک را روشن تر از روزهای آفتابی نموده بود. دخترک هراسان هر سو نگاه می کرد. هرچند اینسو و آنسو شتافت اثر از زندگی در نیافت .با آنکه از فرط سرما مانند گل چیده شده از بوستان می لرزید با قلب مملو از اندوه در جاده سرنوشت از نوشته های لوح محفوظ می نالید و با خود می گفت ای کاش بتوانم زنده بمانم تا بار دیگر در آغوش مادر عزیزم برگردم و از اشتباهات بچه گانه ام پوزش طلبم، اما شاید دیگر دیر است و ندامت سود ندارد.

در این خیالات غرق بود و در عالم رویا خود را در زادگاه دوست داشتنی اش در کنار مهربان ترین و نزدیک ترین افراد زندگی اش تصور می کرد. ناگهان درد تمام وجودش را فرا گرفت و رویاش را شکست.
خود را در تاریکی سیه در چاه یافت. با حیرت درد را فراموش کرد و برخاست. تازه آن زمان بود که فهمید که طوفان برف او را زیر بال کرده است... چاره ای برای زنده ماندن تا فواصل بعید در ذهن فسرده اش خطور نمیکرد. اشکها هم که دیگر خشکیده بودند.
ندایی شنید که میگفت: در دشواری ها فقط توکل به ذات بی همتا عظیم کافی است و اگر آن با تو بماند دیگر درد و هراس در کار نیست.
این ندا سکوت را شکست. دخترک با خود اندیشد: آری! آنکه مارا آفریده حتماَ به من یاری خواهد رساند. فقط باید با قلب بی ریا و آلایش او را خواست.

با ایمان و اعتماد قوی برای نجات در جستجوی چاره برآمد و تا اینکه توانست از آنجا برون آید. در دور دست ها نقطه ی کوچکی از روشنی را در یافت. به آنسو رفت و رفت. به جایی رسید که قصرهای مجلل و ماشین ها مدل جدید در نظرش جلوه گر شدند. دری را کوبید. پاسخ در نیافت و بعد از لحظه یی آرامش محل با صدای موترهای پولیس در هم شکست. آنجا را با سرعت ترک کرد و وارد جاده شد. در آنجا ایستاد.
موتر ها به شدت از آنجا می گذشتند اما هیچ کدام توقف نمیکرد. گویا انسانیت و عاطفه از این سرزمین رخت بسته اند و در این زمان انسان در می یابد که چگونه انسانها به ماشینهای اتومات مبدل شده اند که فقط پول را میشناسند و بس.

ساعت دوازده شب را نشان میداد. دیگر ذره یی توانایی و انرژی در وجودش باقی نماند. تصاویر در جلو چشمانش ظاهر شد و بعد از مدت تاریکی همه آن تصاویر را محو کرد. آخرین تصویر از آنشب افتادن دخترکی روی جاده بود و بس.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *