+ - x
 » دسته ها
 نقد
 گفتگو
 فلسفه
 طنز
 سیاست
 زیستنامه
 روانشناسی
 خودشناسی و عرفان
 جامعه شناسی
 پنجره
 پژوهش
 برگردان
 اندیشه
 ادبیات
 اجتماعی

 » دیگر نگاشته ها
 «دهه اشتباهات»، تجربه یی ناکام
 گفتار هشتم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و
 ننگ بر این سکوت باد!
 از شعر بومی گرا تاشعر بومی
 رباعیات روز
 یک وجب خاک سهم ما نیست
 دانه ی ناراضی
 عقل گرایی یا مدرنیته
 گفتار ششم: آگاهی، زیبایی و رهایی در آینۀ ذهن عارفان و ف
 نخستین نغمه های عاشقانه ی شرق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰
وحید بکتاش
example6

1- برای کشیدن یک نخ سیگار بی دغدغه، کابل آمده بودم. فرزام اکبری و مجیب مهرداد، دوستان مشترکمان، روزی به من گفتند، «تو را با کسی معرفی می كنیم که حرف و حدیثی برای گفتن دارد.» این معرفی، سبب شد که چندی بعد، هفته نامه پگاه را راه بیاندازیم تا برای دغدغه های من و حرف و حدیث تو و دوستان، بهانه ای باشد. آشنایی من و تو از آن روز به بعد آغاز شد- شاید سال هشتاد دو خورشیدی. یسنا! كم وبیش از آن روزها سخن بگو.

بچه ی جواهر: آن روزها، اكنون برای من به یك آغاز می ماند. آغازی كه یك نسل پسا طالب را با هزاران آرزو وامید به سوی زندگی كشاند. آدمی، سوار بر شانه ی گذشته هایش است. هنگامی آدم به خودش رجوع می كند؛ در حقیقت خودش را به گذشته هایش پرتاب می كند. دلم برای آن روزها تنگ می شود؛ روزهایی كه ما را وارد موقعیت كرد.
بیست ساله بودم كه سرنوشتم، از پشت گوسفندان پدرم و از بلندترین قله های هندوكش، به كابل كشید. در آن روزگار، كابل را جایی یافتم كه هرگز تصورش را نمی كردم. هرچیز برایم نو و جالب بود حتا طالبان. پیش از آن شهر را ندیده بودم. به حمایت یك بزرگوار، شامل صنف دوازده لیسه غلام حیدر خان شدم، بعد امتحان كانكور دادم و به دانشكده ادبیات دانشگاه كابل كامیاب شدم. در آغازین روزهای دانشگاه با بزرگ ترین دوستم – همیشه مدیون بزرگوری اش استم- انجینر فرزام اكبری آشنا شدم. سرانجام این آشنایی؛ همه ی ما را به اینجا كشاند. فرازم اكبری به تنهایی یك شبكه فرهنگی بود. آشنایی با اكبری، آشنایی ها در پی داشت.
یادم می آید موقعی كه با بكتاش آشنا می شدم، بكتاش دانشجوی علوم سیاسی یا به گفته ما افغانستانی ها، دانشجوی حقوق و علوم سیاسی بود. آن وقت این بكتاش، جوان زیبا، مغرور، بی اعتنا و اشراف منش بود. شقیقه های بلند، و یك جوره چشمان درشت داشت. می خواست سیاست كند. راه اندازی هفته نامه پگاه در حقیقت یك كار سیاسی بود كه به امتیاز وحید بكتاش و به تدبیر فرزام اكبری به پیش می رفت.
هفته نامه پگاه تجربه خوبی نوشتن برای همه ی ما و زمینه ای برای شناخت ما در جامعه شد. كار ما در این نشریه این اهمیت را داشت كه بپرسند: اینها كیستند؟ این هفته نامه، بهانه ی خوبی شد برای یك شبكه فرهنگی بزرگتر كه دامنه اش تا تخار، كندز و بدخشان كشید. یاد انجیر صاحب عاطف بخیر كه در دفترش به هفته نامه پگاه هم یك اتاق در نظر گرفته بود. آنجا، حرف وحدیث به می وپیمانه می كشید و چه حرف های كه نمی گفتیم! حضور گرم حاجی صاحب قدرت در مجلس انس، مایه دلگرمی همه بود.
هر طوری كه باشد یاد گذشته ها شیرین است. مایه حسرت آدمی می شود. فرقی نمی كند كه خوب بوده یا بد. به طور كل، آدمی آنچه كه هست- با همه خوش بینی ها و بدبینی هایش- ساخته گذشته ی خویش است. از همه مهم این كه، سرانجام به جایی كشانده شدیم كه تصورش را نمی كردیم: گریز از سیاست. بكتاش شاعر می شود.
فكر می كنم یاد گذشته همین اندازه بس است. من آدم نومید و نوستالژیایی استم. بیش تر از این گریه ام می گیرد.

2- در هفته نامه پگاه یعقوب یسنا بیشتر مقاله های سیاسی، اجتماعی و گاهی هم در حوزه ی اندیشه می نوشت. چگونه شد که یسنا به نوشتن در حوزه ی شعر وادبیات پرداخت؟

بچه ی جواهر: جالب تر از همه شاید این باشد كه بپرسیم: وحید بكتاش چطو شاعر شد؟ امری كه قابل تصور نبود. آدمی، كشانده می شود. این كه چگونه كشانده می شویم؛ نیازی به پاسخ نداردو ممكن ندانیم كه چگونه كشانیده شده ایم! یا این كه چرا این گونه انسان هستیم!
بلی. در آغاز همه با هم كار سیاسی می كردیم. اما از كار سیاسی خسته شدیم. بكتاش، شوخی شوخی، شاعر جدی شد. من هم به حوزه ی معنا علاقه مند شدم. می دانی كه من هم شعر می گویم اما اقبال شاعر بودن را پیدا نكرده ام.
در ارتباط به حوزه ی اندیشه بگویم كه شعر وادبیات در حوزه ی اندیشه است. ادبیات نمی تواند از حوزه اندیشه بیرون باشد. هیچ تولید و پدیدار انسانی نمی تواند بیرون از اندیشه باشد. مهم این است كه برداشت ما از اندیشه چگونه است! اگر هنوز مانند اندیشمندان رنسانس و مدرن بیندیشم و تنها بحث های منطقی، عقلانی و علمی را معیار اندیشیدن بدانیم؛ شاید بتوانیم حوزه ی اندیشه را جدا از شعر و ادبیات تصور كنیم. اما شعر و ادبیات تنها امكانی است كه اندیشیدن آزاد و بی انتها را برای انسان فراهم می كند. در اندیشیدن منطقی، عقلانی و علمی، ذهن محدود به قاعده و قواعدی است كه بر آن تحمیل شده است. اما در آفرینش ادبی ذهن از این محدویت رهایی می یابد و فراتر از هرگونه قاعده و قواعده به اندیشیدن می پردازد و مفاهیم را خلق می كند و به زبان غنا می بخشد. شما می دانید كه خیال زدن، نوعی از اندیشیدن است. یعنی اندیشیدن در باره چیزی كه نیست. با اندیشیدن است آنچه را كه نیست، در ذهن حاضر می شود. این گونه اندیشیدن، خلاق و چیز ساز است. چیزی را خلق می كند و می سازد كه در جهان واقع وجود ندارد. تنها می تواند در متن و زبان وجود داشته باشد. ادبیات آزادترین اندیشه است كه ذهن در خودش بازی می كند و معنا می آفریند. تنها ادبیات معنا دارد. منطق، عقل، علم؛ نتیجه و دستاورد دارد. شاید من گرفتار معنا شده باشم.

3- این درست است که نخستین نوشته ات را در حوزه ی شعر و ادبیات در مورد چپ کوچه نوشتی؟
بچه ی جواهر: پیش از این كه در باره چپ كوچه بنویسم در باره رباعی های خیام نوشته بودم. اما مهم ترین نوشته ام در باره شعر معاصر افغانستان، در باره چپ كوچه بود. با همین نوشته بود كه برخی ها به حضور من اهمیت دادند. همین نوشته آغازی برای درك حضور من در نقد بود. چپ كوچه و آن نقد (چپ كوچه؛ بن بست حقیقت)، با هم یك گرهی را در شعر و نقد پسا طالب افغانستان، بستند، كه هم از نظر تاریخی و هم از نظر معنویت شعری، در ادبیات افغانستان اهمیت داشت.
در چپ كوچه، دید شعریی مطرح شده بود كه ضد معنویت متعارف بود اما این دید ضد معنویت توانست معنویت آفرین شود؛ می دانیم هیچ معنویت مطلق است اما معنویت ها می توانند به مطلقیت برسند. این به مطلقیت رسیدن معنویت باعث می شود كه خلاقیت زبان و خلاقیت معنا متوقف شود. چپ كوچه توانست این مطلقیت معنا را در شعر افغانستان نشانه بگیرد و بهم بزند.

4- وقتی در مورد چپ کوچه نوشتی، بعضی ها گفتند، در نقد که نوشته بودی جای پای آشنایی ات را با من آشکارا دیده اند. این ادعا چقدر درست است؟
بچه ی جواهر: من آن نقد را در وبلاكم، نشر كرده بودم. تعدادی از دوستان در نطرهای شان گفته بودند كه نقد و آشنایی، مرزی دارد كه همیشه باید این مرز شناخته شده باشد- این نظرها هنوز هم در نظرات این نوشته است. اما چنین نبود. مهم برایم این بود كه من توانستم با خواندن چپ كوچه، در آن زندگی كنم. و شاعری را بیابم كه برای من شعر گفته است.

5- دیدگاه ات به عنوان یک منتقد ادبی در مورد شعر یک دهه گذشته چیست؟
بچه ی جواهر: پاسخ به این پرسش، تامل بیش تر می خواهد. زیرا پرداختن به شعر یك دهه، می تواند موضوع یك تحقیق عمده باشد. آنچه را كه می توانم بگویم این است كه شعر دهه پسا طالب یا شعر دهه نهم این قرن، شعر انسانی بوده است. توانسته خواهش، آرزو و امیال انسانی ما را تبارز بدهد. یعنی دغدغه ی شعر این دهه، دغدغه فرد انسانی است، نه در خدمت مكتب های سیاسی و حزب های سیاسی و... .
امری كه در این دهه مشخص شد، جایگاه شعر سپید در افغانستان بود. در این میان نشر چپ كوچه در آغاز این دهه و نشر به سپیدی این شعرها شك كنید در پایان این دهه، از اهمیت وویژه ای برخوردار است كه شاخصه ساز برای شعر این دهه می تواند باشد.

6- جایگاه غزل را در یک دهه گذشته چگونه ارزیابی می کنی و به نظر تو در دهه جاری تکلیف غزل چه خواهد بود؟
بچه ی جواهر: غزل به عنوان یك قالب شعری مشخص و با چشم انداز محتوایی مشخص، یك ژانر تاریخی است و در مطالعات تاریخی شعر پارسی دری اهمیت دارد. بنابراین، نمی توان از جایگاه امروزی آن سخن گفت. پس از رونق شعر نیمایی و شعر سپید در ادبیات پارسی دری، غزل فقط یك تداوم نوسانی داشته نه موقعیت. در این صورت مشكل است كه از جایگاه غزل سخن گفت. غزل در ادبیات پارسی دری، دارای جایگاه تاریخی است، كه این جایگاه برمی گردد به قرن شش و هفت هجری. یك ژانر ادبی نمی تواند برای همیشه یك ژانر غالب باشد. غزل با قالب های شعری عصرش در موقعیت بود و زمانی نسبت به قالب های شعری دیگر از جایگاه خاص برخوردار بود و دارای جایگاه بودكه ارزش تاریخی یافته است. كسانی پیدا می شود كه دو بیتی، قصیده، مثنوی و رباعی هم بگوید. نمی شود جلو كسی را گرفت. اما نمی توان این قالب ها را در موقعیت قرار دارد. امروز، بیشتر شعرهای معاصر با هم در موقعیت اند و از این در موقعیت بودن، می توان جایگاه هریك را مشخص ساخت.
غزل یك امر شناخته شده و بهنجار است. به یك زبان تبدیل شده است. از غزل همچون یك وسیله مردم استفاده می كند. اما شعر معاصر یك امر بهنجار نیست كه مردم از آن همچون زبان به عنوان وسیله استفاده كند. شعر معاصر برای متن و برای زبان است؛ گنجایشی برای خودش همچون یك جهان.

7- ژانری به نام داستان نویسی در افغانستان در یک دهه ی گذشته جایگاه و پایگاه آن چنانی نداشت، نه از لحاظ مخاطب و نه از لحاظ کیفیت. به نظر تو داستان نویسی در دهه ی جاری به کجا ها خواهد رسید؟
بچه ی جواهر: ادبیات به زبان ارتباط می گیرد. ما وقتی ادبیات پارسی دری می گویم فرق نمی كند كه نویسنده داستانی یا شعری كه به زبان پارسی نوشته شده كیست و از كدام قوم است. این داستان و شعر به ادبیات پارسی تعلق می گیرد. موقعی یك افغانستانی به انگلیسی می نویسد، آن آفریده ادبی دیگر از ادبیات انگلیس است. بهتر است كه از چنین داستان هایی كه افغانستانی ها به زبان های غیر از پارسی نوشته اند، بگذریم. دو گرایش داستان نویسی در افغانستان وجود دارد. گرایشی كه یك داستان نویس می خواهد داستانی را خلق كند بی آنكه به عناصر و قاعده و قواعدی كه از طرف كارگاه های داستان نویسی تجویز می شود. گرایش دیگر همان داستان های كارگاهی است. معمولا داستان های خوب را كسانی خلق می كنند كه با گرایش اول داستان می نویسند. كسانی كه با گرایش دوم داستان می نویسند نباید از آنها توقع داستان نویسی را داشت. همان تكنیك ها را بایست رعایت كرد و چیزی را طبق قاعده ی از قبل مشخص شده نوشت و نام اش را گذاشت داستان. برخی ها امروز از ایران آمده اند و كلاس داستان نویسی برگزار می كنند و خودش مرشد می شود و چند مسكین دیگه هم مرید و از دنباش می دوند و به امیدی كه داستان نویسی یاد بگیرند.
داستان نویسی به طور كل به عنوان یك متن ماندگار، آنچه كه به طور نمونه از بوف كور یا از مسخ در نظر داریم؛ خلق نشده است. نمی توان چشم اندازی مشخص از داستان نویسی در افغانستان داشت.

8- برای چه و برای اثبات کدام مساله به تحقیق در مورد اروتیزم در تاریخ ادبیات پارسی می پردازی. چه چیزی را می خواهی به اثبات برسانی؟
بچه ی جواهر: اگرچه من تحقیقی خاص در مورد اروتیزم نكرده ام غیر از دو صحبت كه من وشما داشتیم. این صحبت چندان كلی نبود اما اهمیت اش در این است كه در افغانستان از نخستین صحبتی می تواند باشد كه آغاز شده و قبل از این پیشینه نداشته است. از پرداختن به اروتیزم قصد از اثبات كدام مساله نیست بلكه پرداختن به یك امر انسانی در ادبیات پارسی و ستایش از تن و تنانگی های انسانی است. ادبیات پارسی دری در افغانستان به یك قداسیت خشك و رسمی، و یك سویه نگر فرو افتاده؛ از این رو بهتر است این قداسیت شكستانده شود، تا بتوانیم تاویل جدید بنابه انتظارات انسانی خویش از ادبیات ارایه بداریم.


9- شعر زنان را در افغانستان چگونه بررسی می کنی. فکر نمی کنی شعر زنان افغانستان بیشتر از این که شعر زنانه و بر اساس دیدگاه و تفکر زنانه نسبت به پیرامون و اتفاقات پیرامون باشد ، شعری است جنسی. و فریادی است که بیشتر محرومیت های جنسی و دغدغه های جنسی زنان را تبارز داده است. در حالیکه ما بر این نوع شعر تعریفی خاص و مشخصی را داریم و بر اساس این تعریف این نوع شعر را نمی توان هرگز شعری بر اساس تفکر و دیدگاه زنانه دانست و آن را از شعر مردان جدا ساخت.
بچه ی جواهر: برداشتی را كه شما از شعر زنان ارایه كردید؛ برای من چندان شناخته نیست. همین كه می گویید: شعر زنان افغانستان شعری است جنسی! من فكر می كنم سخن از جنس، یكی از ویژگی های شعر زنانه است. مهم نیست كه دارای تفكر و دیگاه باشد یا نباشد. اگر قصد شما از تفكر زنانه، شعر از نوع فروغ فرخزاد باشد؛ شعر فرخزاد، شعر زنانه نیست بلكه شعر اعتراض است. اعتراض در برابر مرد و اعتراض از زن بودن. اما شعر زنانه شعری است كه از مرحله اعتراض گذشته باشد و زنان دید مثبت به خود پیدا كرده باشند و از خود توصیف كنند.
در افغانستان، كمتر می توان در شعر زنان این ویژگی های زنانه نویسی یا در كل زبان زنانه را یافت.

10- یعقوب یسنا اگر زن بود، چگونه شعر می گفت، آیا مثل شعر امروز زنان به ابراز دغدغه های جنسی اش می پرداخت؟ اگر غیر آن است با کدام معیار ها شعر می گفت و چگونه می توانست شعر زنان را مشخصه دهد و پایه گذاری کند؟
بچه ی جواهر: نمی دانم نسبت به زنان عقده تان نسبت به زنان از روی قصد است یا یك عقده نهفته است بدون آن كه به آن پی ببرید، آن عقده را بیان می كنید! شما شعر گفتن زنان را از دغدغه های جنسی اش یك امر منفی و حقارت بار تلقی می كنید، در حالی بیان دغدغه های جنسی، یك امر انسانی است، می توانند از آن بگویند و این گفتن یك امر زنانه است. دیگر این كه زنان افغانستان آن قدر زن نشده اند كه از چنین دغدغه های سخن بگویند و برای چنین دغدغه های شعر بگویند. باز هم تاكید می كنم كه یكی از مشخصه و معیار شعر زن، همان زنانگی هاست كه در شعر زنان تبارز می یابد و شعر زن را از شعر مرد متفاوت می كند و یك مرد با خواندن آن می داند كه این شعر از یك زن است.
زندگی آدمی، است كه ماهیت انسانی یك آدم را مشخص می كند كه چگونه بار خواهد آمد. اگر زن می بودم ممكن های زیادی وجود داشت بر چگونه بودنم! اما گاهی دلم می خواهد كه كاش یك زن زیبا می بودم و مانند لوسالومه سر به سر فیلسوفان می گذاشتم و از بازی دلقانه خردمند ترین مردان در برابرم لذت می بردم. تصور می كنم در زن بودن، امكان بیشتر لذت و زندگی هست.
11- می خواهم در باره بچه ی جواهر، امام و یعقوب یسنا اندك معلومات بدهی؟
بچه ی جواهر: جواهر نام مادرم است كه من در وبلاكم نوشته ام: یعقوب یسنا بچه ی جواهر استم، نام پدرم حاجی اسماعیل می باشد. این نام از این نوشته معروف شده است. امام، لقبی است كه تعداد از دوستان از ارادت و برداشت خاص خودشان به من گذاشته اند. محمد یعقوب، نامی كه پدرم بر من گذاشته است. یسنا، نام مورد علاقه خودم.

12- ممنون یسنای عزیز! امیدوارم به زودی بحث اروتیک در ادبیات پارسی را ادامه دهیم.

بچه ی جواهر: حتما. با هم.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این متن نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *